Jump to ratings and reviews
Rate this book

کتاب صوتی گل‌های معرفت

Rate this book
کتاب «گل های معرفت» سه داستان کوتاه است از سه مذهب مختلف. راه هایی برای کشف حقیقت و آرامش زندگی. راه هایی که چه ایمان داشته باشیم چه نداشته باشیم، بیاموزیم که زندگی را پاس بداریم. بیاموزیم که باید به خوبی اعتقاد داشت و درونی شدن این اعتقاد باعث رشد و کمال انسان می شود.
داستان اول، «میلارپا» در مذهب بودا جریان دارد. سیمون که در پاریس زندگی می کند متوجه می شود که در سالیان قبل در کالبد مردی به نام سواستیکا در صحرای تبت زندگی می کرده و دشمن میلارپا بوده و برای رسیدن به آرامش باید صدهزار بار داستان میلارپا را تعریف کند. میلارپایی که به آرامش درونی دست یافته است.
داستان دوم، «ابراهیم آقا و گل های قرآن» در مذهب اسلام جریان دارد. موسی، پسری یهودی است که زندگی سردی دارد و در اوج نا امیدی و رنج روزگار خود را می گذراند. ابراهیم آقای مسلمان، مغازه داری در محله ی آنهاست که با موسی دوست می شود. ابراهیم آقا به او درس زندگی، درس مرد شدن و درس مستقل بودن را می دهد. ابراهیم آقا به او قدرت تجربه کردن را می آموزد.
داستان سوم، «اسکار و بانوی گلی پوش» در مذهب مسحیت جریان دارد. اسکار که سرطان دارد در بیمارستان بستری است. او می داند که به زودی خواهد مرد و از ناباوری دیگران دلگیر است. مامی رز، پرستار پیر از اسکار می خواهد هر روز نامه ای به خدا بنویسد و از او هدیه ای معنوی بخواهد، هم برای خودش و هم برای دوستانش.

این کتاب صوتی را می توانید از سایت های آوانامه و آدیولیب دریافت کنید:
AvaNameh.com
AudioLib.ir

.

Audiobook

First published January 1, 2002

13 people are currently reading
351 people want to read

About the author

Éric-Emmanuel Schmitt

207 books4,008 followers
Eric-Emmanuel Schmitt is a Franco-Belgian playwright, short story writer and novelist, as well as a film director. His plays have been staged in over fifty countries all over the world.

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
164 (21%)
4 stars
243 (32%)
3 stars
220 (29%)
2 stars
93 (12%)
1 star
32 (4%)
Displaying 1 - 30 of 83 reviews
Profile Image for Astraea.
139 reviews1 follower
September 30, 2017
اینو 2سال پیش برای خودم نوشته ام!!!!

من طرفدار پر و پا قرص کتابهای اقای اشمیت هستم اما این کتاب واقع ضعیف بود.
تعجب میکنم از ذهن خلاق آقای اشمیت که چنین داستانهایی رو سر هم کرده.
خوبه لااقل از داستان دوم شروع کردم اگه با اولین داستان شروع میکردم بی شک کتابو نمیخوندم.البته تفاوت چندانی نداشت.

میلارپا رو با عذاب خوندم.این حرفای بودایی دیگه تکراری و مسخره شده برای من.حرفای به اصطلاح حکمت امیزش کلیشه ای بود.
داستان ابراهیم آقا یه گریزی به اسلام و یهودیت گذاشته بود که واقعا برام غیرقابل هضم و باور بود.
داستان سوم اسکار که دیگه اوجش بود.حرفایی از زبان بچه 10ساله بیان شده بود که بشدت غیرقابل باور بود.
در کل خیلی خیلی ضعیف بود و اگه چاره داشتم 0 میدادم!!!!!!!!
Profile Image for کافه ادبیات.
306 reviews114 followers
February 6, 2014
سه تا داستان که درباره رابطه انسان با خداست،درباره معني زندگي ،ايمان و اينکه خدا را از هر راهي مي توان شناخت...
ياد ديالوگ فيلم مارمولک افتادم که ميگفت راههاي رسيدن به خدا بي نهايته ،به اندازه ادماي تو دنيا ،حالا اشميت هم نشون ميده که واقعا نوع مذهب و دين و آيين مهم نيست،مهم اون رابطه اي که بايد بين تو و خدا شکل بگيره چه بودايي باشي مثل داستان اول و يا چه مسلمون يا يهودي باشه مثل داستان موسيو ابراهيم و گل هاي قرآن و يا يک پسر بچه رو به مرگ مسيحي باشي ...اينها اصلا مهم نيست ،فقط اون رابطه مهمه،فقط اون...
Profile Image for Parham Hazrati.
45 reviews
May 20, 2015
تو حالت کلی علاقه ای به کتاب هایی که موضوع اصلیشون مذهب هست ندارم. نه اینکه نسبت به مذهب بی علاقه باشم،ولی وقتی به شکل ادبیات در میاد خیلی ازش لذت نمیبرم و این صرفن یک حس هست و هیچ پشتوانه‌ی ایدوئولوژیکی ای هم نداره. اما از این کتاب به طور عجیبی خوشم اومد. شاید سهم بزرگی از اون خوش اومدن به خاطر داستان آخر بوده باشه. یه تشکر کوچیک و مختصر هم از آقای اشمیت میکنیم که تصویری بجز تروریست و عقب مانده از دنیای اسلام به جهان نشون داد.
Profile Image for Hesam.
164 reviews18 followers
March 10, 2016

دو داستان اول چنگی به دل نمی زند به خصوص معرفی ای که ضمن داستان دوم از صوفیه به دست می دهد به شدت بی سوادانه و مسخره است. داستان آخر اما دلنشین است.

تکه هایی از کتاب :


- زندگی هدیه عجیبی است.اول آدم بیش از اندازه قدر این هدیه را می داند. خیال می کند زندگی جاوید نصیبش شده. بعد این هدیه دلش را می زند. خیال می کند خراب است، کوتاه است. هزار عیب رویش می گذارد.به طوری که می شود گفت حاضر است دورش اندازد. ولی عاقبت می فهمد که زندگی نه هدیه ی بزرگ که گنج بزرگی ست که به آدم وام داده اند . از آن وقت سعی می کند کاری کند که سزاوار آن باشد.

هر روز با چشمی به دنیا نگاه کن که گویی بار اول است که آن را باز کرده ای

Profile Image for nigo0ol.
44 reviews10 followers
February 21, 2016
-بهش چی بنویسم؟
-هرچی تو دلته بنویس، فکرایی که تو سرتِ وبه زبونت نمیاد. این فکرا روی دلت بار میشه، می ماسه، نمیگزاره راحت حرکت کنی، جای فکرای تازه را میگیرع و خلاصع دلتو می پوسونه. تو میسی یه زباله دونی فکرای کهنه، که اگه حرف نزنی گندش میکشتت.
-پس مینویسم
Profile Image for Asma Fathollahi.
2 reviews7 followers
July 12, 2015
"مامي رز من فكر ميكنم كه مسئله زندگي جواب نداره. فقط بايد زندگيش كرد..."
-از متن كتاب، داستان اسكار و بانوي گلي پوش
Profile Image for Kaveh Rezaie.
281 reviews25 followers
February 6, 2015
بعد از داستان اول، انصافا داستان ها خيلي بهتر شدند. البته داستان اول بد نبود ولي يه كمي حالت شعاري داشت. داستان دوم هم كه منو برد به "زندگي در پيش رو" . سومي هم خيلي پراحساس بود ولي ايراداتي داشت. حرف هايي كه از يك پسربچه 10 ساله بعيد است. همچنين از زماني كه ساعت شمار زدگي پسرك به كار مي افتد، توصيفاتي از زبان پسرك در مورد دوره هاي زندگي بيان مي شود كه با توجه به سن پسرك نمي تواند درست باشد.
با اين حال داستاني پر از عواطف والا بود.
Profile Image for Maryam Shahriari.
259 reviews963 followers
August 21, 2008
شامل سه تا داستان بود. ميلارپا كه عرفاني بودايي بود و اصلاً نپسنديدمش.
ابراهيم آقا و گل‌هاي قرآن كه عرفان اسلامي و صوفي گرايانه بود و برام جالب بود.
و آخريش اسكار و بانوي گلي پوش كه خيلي خيلي خيلي خيلي زياد دوستش داشتم و ازش لذت بردم و عرفان مسيحي بود.
مخصوصاً خوندن اسكار و بانوي گلي پوش رو به همه توصيه مي‌كنم
Profile Image for Reyhaneh.
85 reviews149 followers
September 24, 2010
اصلا نمی دونم چرا سروش حبیبی ترجمه اش کرده. عرفان ِ دست ِ چندمه یخ!1
Profile Image for pegah.
116 reviews19 followers
August 10, 2017
داستانهاش يكي از يكي بهترن. انگار درس خوب زندگي كردن رو ميخوان به ما ياد بدن. چيزي كه واقعاً نياز به ياد گرفتن يا حداقل يادآوريش داريم
Profile Image for Fatemeh.
64 reviews23 followers
June 17, 2022
به جز داستان اسکار البته با اغماض! واقعا مابقی داستان‌ها بسیار ضعیف و دم دستی بودند.
داستان موسیو ابراهیم که انگار تقلیدی از زندگی در پیش روی رومن گاری بود. دقیقا با همون حال و هوا! خلاصه چنگی به دل ما نزد این کتاب.
Profile Image for Tayebe Ej.
192 reviews40 followers
May 16, 2015
کتاب از سه تا داستان مجزا تشکیل شده.. میلارپا، ابراهیم آقا و گلهای قرآن، اسکار و بانوی گلی‌پوش
به پیشنهاد یه دوست از داستان سوم شروع کردم به خوندن، داستان یه پسربچه ی سرطانی.. بعضی جاها حرفهایی از زبان یه بچه ی ده ساله بیان شده بود که دیگه غیرواقعی به نظر می‌رسید، اما ایده ی بزرگ شدنش در 12 روز، از تولد تا 120 سالگی و مرگ، خیلی خیلی قشنگ بود.. (سه ستاره دادن به کتاب بیشتر بخاطر دو تا داستان دیگه ای که چندان قوی نبودن)ا
Profile Image for Baharan Eghbali .
33 reviews14 followers
January 6, 2017
بدون شك آقاي اشميت از خدايان بزرگ بنده در ادبيات هستند،
اما در باره اين كتاب ، داستان اول به طرز عجيبي راضيم نكرد، يك روايت ضعيف از داستان مردي كه با كمك گرفتن از استادش، كسب شناخت و رد شدن از مرز هايي به آرامش درون ميرسه، اما فرم اثر، و نحوه روايت داستان، با اوجود ينكه خيلي قوي شروع ميشه، اما سير نزولي داره.
ولي در باره دو داستان ديگه، مثل انتظاري كه از اين نويسنده ميره، شاهكار بودن!
Profile Image for Somi.
55 reviews27 followers
November 19, 2015
شامل سه داستان. هر سه داستان را دوست داشتم. حال و هوا و فضای هر یک از داستان ها متفاوت بود، اما هر سه پر از مفاهیم عمیقی چون زندگی، مرگ، ایمان و... بود. از خواندن درمورد فلسفه مرگ از دید سه مذهب بسیار لذت بردم.
Profile Image for Mohammad Mirzaali.
505 reviews114 followers
May 19, 2016
داستان اول چنگی به دل نمی‌زد. اما داستان‌های دوم و (به خصوص) سوم، پر از زندگی و لطافت بودند
Profile Image for Amir.
40 reviews80 followers
March 22, 2008
مترجم: سروش حبیبی
تعداد صفحات کتاب: ۱۶۸ صفحه نویسنده کتاب استاد فلسفه هست و در این کتاب سه داستان کوتاه از این نویسنده جمع آوری شده.داستانهای کوتاه این مجموعه اینها هستن
۱. میلارپا
۲. ابراهیم آقا و گلهای قرآن
۳. اسکار و بانوی گلی پوش
در این سه داستان هر کدوم بر روی یکی از عقاید دینی و مذهبی تاکید شده. داستان اول تاکید بر روی عقاید بودایی هست، داستان دوم تاکید بر روی عقاید صوفی گری هست و در داستان سوم تاکید بر روی عقاید مسی��ی هست.
به عنوان یه استاد فلسفه من انتظار خیلی بیشتری از نویسنده داستان داشتم... به نظر من عقاید مذهبی مختلف در این سه داستان کاملا غیر دقیق مطرح شدن و من بیشتر این استنباط رو داشتم که هدف از اوردن این عقاید مذهبی در داخل داستان بیشتر جلب مشتری و خواننده بوده تا بیان یه نوع طرز فکر و عقیده... چند جایی از داستان هم ایرادات مفهومی داره که چند مورد رو مترجم هم بهش اشاره کرده بود.به نظر من ترجمه سروش حبیبی ترجمه خیلی خوبی برای این کتاب بود. از لحاظ ادبیات و داستان نویسی هم به نظر من داستان اول کشش و جذابیتی نداشت ولی دو داستان بعدی داستانهای خوب و نسبتا پر کششی بودن. ولی هر دو از لحاظ بار مفهومی اصلا قوی نبودن.در مجموع به نظر من این کتاب یه کتاب متوسط بود.
Profile Image for Els Deveuster.
104 reviews31 followers
August 16, 2017
Een bundel van drie prachtige parabelachtige verhalen . Alle drie met godsdienst als thema. In het eerste verhaal (Milarepa) kon ik mij het minst inleven, het is ook het meest "parabel" van de drie. De twee andere verhalen zijn pareltjes.
Ik onthou volgende zinnen uit Milarepa : " ...mededogen helpt niemand om zijn leven te verbeteren."
Uit : Meneer Ibrahim en de bloemen van de Koran : "Dankzij meneer Ibrahim besefte ik dat joden, moslims en zelfs christenen een heleboel beroemde personen gemeen hadden gehad voordat ze elkaar de hersenen gingen inslaan."
Uit Oma rozerood : "Gedachten die je voor je houdt, zijn gedachten die op je drukken, die zich in je hoofd nestelen, die een last voor je zijn, die je verlammen, die de plaats innemen van nieuwe ideeën en die je ziek maken."
Wist je dat Villa Rozerood, een zorgstructuur in De Panne, voor gezinnen met een zwaar ziek -of gehandicapt kind, naar dit verhaal is genoemd?

De auteur is een subliem verteller, dit boek is zeer goed vertaald.
Profile Image for سحر.
82 reviews50 followers
March 17, 2014
شگفتا...شگفتا...داستان اول رو که خوندم.اصلا انتظار نداشتم کتاب به این خوبی باشه. دومی رو اسمش رو شنیده بودم و همیشه برام سوال بود که "مسیو ابراهیم" چه ربطی به "گلهای قرآن" داره و این دو به یه نویسنده خارجکی(!) چه مربوطند. شکرخدا ابهام برطرف شد. این داستان خیلب شبیه بود به کتاب "زندگی پبش رو".خیلی. ولی هنوز هم انتظار چیزی به دلنشینی داستان آخر رو نداشتم! خیلی خوب بود! از نظر حس البته، وگرنه این ایراد بهش وارده که بعضی از این حرفا از سر یک پسربچه زیاده. تعداد واقعی ستاره هام سه تاست. یکی اضافه به افتخار حس انسانی خوب.

"شب را عقب می زدی و دنیا را که به خواب رفته بود دوباره جان می دادی.آن وقت بود که من فرق بین تو و خودمان را فهمیدم: تو خستگی نمی دانی چیست."(صفحه163)
همین قدر هم خدا رو درک کنیم خیلیه به. نظرم.
Profile Image for Niuosha.
415 reviews
November 28, 2013
هر روز دنیا رو به چشمی نگاه کن که انگاری بار اول است که چشم باز کرده ای !

" اسکار و بانوی گلی پوش "
Profile Image for Saber.
65 reviews7 followers
February 2, 2017
هرچه بیشتر از اشمیت میخونم، بیشتر دیوانه اش میشم و به نبوغش پی میبرم.
داستان آخر این کتاب هم قطعا شاهکاره که این کارو با آدم میکنه!
Profile Image for Hesam Heidary .
44 reviews8 followers
October 12, 2019
کتاب از سه تا داستان تشکیل شده که تم فلسفی داره و میشه گفت تم کلیش اینه که: راه‌ههای رسیدن به حقیقت هستی زیاده و نباید این‌طور فکر کرد که فقط یه دین و آیین حقه و بقیه باطلن ... داستان اول و دوم مضمون خوبی دارن ولی از نظر اصول داستان نویسی چنگی به دل نمی‌زنن ... ولی داستان سوم جذابه
به علاقه‌مندان به موضوعات فلسفی توصیه میشه خوندنش
Profile Image for Pardis Arjmandi.
80 reviews5 followers
May 15, 2023
داستان دوم و سوم بی اندازه قشنگ بودن 🥹♥️
Profile Image for Forough.
95 reviews2 followers
July 1, 2017
مجموعه 3 داستان کوتاه.
عالی بخصوص "میلارپا "و "ابراهیم آقا و گلهای قرآن" که البته دومی خیلی شبیه رمان"زندگی پیش رو " از "رومن گاری" بود.
میلارپا-صفحه 42:
"...من بسیار خوشبختم,چنان،که هرگز نبوده ام.من آموخته ام که از خود فاصله بگیرم و پوچی چیزها را حس کنم و در حق دیگران دعا کنم."
آقا ابراهیم و گلهای قرآن-صفحه70:
" اگر چه بعضی فکر هاست که کم تر از بیماری نیست."

حقیقتش این دو جمله ناقص هم هستن؛من پناه بردن به فلسفه رو خیلی زود در دوران نوجوانی شروع کردم و تاثیر ان فکر ها برای من دنیای شبیه جمله اول را
ساخت و بعدها به جمله آخری رسیدم و حالا مثل یک گل نیلوفر در مرداب هستی هستم!یعنی تلاش می کنم که اینطور باشم!
Profile Image for Najme Ghanbari.
51 reviews37 followers
February 6, 2014
خیلی جالبه که وسط خوندن ریوی آدم ها از کتابی که خوندن بفهمی ای بابا! خونده بودم اینو!
یعنی چقدر بد خوندم یا چقدر قروقاطی خوندم در زندگیم کتابا رو!
Profile Image for Mahboob.
86 reviews3 followers
February 28, 2021
زندگی هدیه عجیبی است. اول آدم بیش از اندازه قدر این هدیه را میداند.خیال میکند زندگی جاوید نصیبش شده .بعد این هدیه دلش را میزند.خیال میکند خراب است,کوتاه است ,هزار عیب رویش  می گذارد. به طوری که میشود گفت که حاضر است دورش اندازد .ولی عاقبت آدم میفهمد  که زندگی هدیه ای نبوده, گنج بزرگی بوده که به آدم وام داده ند . آن وقت سعی میکند کاری بکند که سزاوار آن باشد.   ۱۶۴ 
Profile Image for Nazanin Banaei.
254 reviews
April 16, 2014
میلارپا:
دریافته بودم که تکرار اوراد کاری بی حاصل است.فقط تلاش است که به نتیجه می انجامد.دریافته بودم که نیکی به اراده ی نیرومندتری نیاز دارد تا بدی.این را هم آموخته بودم که کالبد من کشتی ظریفی است سخت آسیب پذیر.اگر آن را با بار گناه سنگین کنم غرق خواهد شد و اگر با دوری جویی از شهوات و بخشندگی و فراموش کردن خود سبکبارش سازم مرا به ساحل عافیت می رساند و عاقبت دریافته بودم که در گذشته آدم نبودم بلکه دوپایی بودم پوشیده از پشم تنک و به ارتباط از طریق تکلم توانا.آدمیت در پایان راهم نمایان بود اما بسیار دور،هدف تلاشم بود.آیا هرگز موفق خواهم شد به آن دست یابم و انسان شوم.

میلارپا از پیش ما می رود اما این دلیل اشک ریزی نیست.آنچه سزاوار زاری است آن است که همه ی آفریدگان می توانند به بودایی دست یابند و خود از این راز بی خبرند و بی آرمان و با دردمندی می میرند.

روحی که بتواند به کم قانع باشد و میل به دیدار را محدود سازد می تواند سلطه یابد

باید به جنبه ی مضحک سرنوشت اندیشید و فلاکت عمیق وجود را مشاهده کرد و به آن خندید و متاثر شد.ترحم تفاوت میان خود و دیگران را از میان برمی دارد و انسان را بخشنده می سازد و بخشنده مرا باز می یابد و آن کسی که مرا باز یابد بودا خواهد شد



ابراهیم آقا و گل های قرآن:

من عادت کرده بودم که مردم را با چشم پدرم نگاه کنم،یعنی با بدگمانی و تحقیر...حرف زدن با دکاندار عرب،حتی عربی که عرب نبود-چون عرب یعنی (کاسبی که دکانش از صبح تا نصف شب حتی یکشنبه ها باز باشد)-و خوشخدمتی برای فاحشه ها،چیزهایی بود که من در کنج ذهنم پنهان کردم و جزو زندگی رسمی ام به حساب نمی آمد

می دونی مومو،اگه خدا زیبایی رو مستقیما به دل آدم نشون نده،آدم هرکاری هم که بکنه نمی تونه از توی کتاب پیداش بکنه

این جا بوی پا میاد،حتما مسجده.عجب بوی تندی!
بله،اینجا مسجد کبوده.ولی ببینم،مومو تو بوی تن آدمیزاد رو دوست نداری?پای خودت هیچ وقت بو نمیده?عبادتگاهی که بوی آدم بده و برای آدما ساخته شده باشه و پر از آدم باشه دلت رو به هم میزنه?این سلیقه ها رو از پاریست اوردی?بایست اونا رو همون پاریس جا گذاشته باشی.این عطر جوراب به من قوت قلب میده.دل منو قرص میکنه.این بو رو که میشنوم احساس می کنم که بهتر از همسایه ام نیستم.حالشو مثل حال خودم احساس می کنم و احساس می کنم که حالم بهتر میشه

مومو،تو متوجه نیستی که با دخترا چه جور رو به رو میشی.طوری بشون زل میزنی که انگاری میخوای بشون بگی:ببین چه خوشگلم!خوب معلومه که اونا توی دلشون بت می خندن.باید طوری نگاهشون کنی که خیال کنن میگی:هرگز دختری به خوشگلی شما ندیده ام.برای یه مرد معمولی،مثل من و تو-یعنی نه مردهایی مثل آلن دلون یا مارلون براندو-زیبایی تو،تو اونیه که توی زنا میبینی.

بعضی بچگی ها هست که باید فراموششون کرد،مثل بعضی زخما که بهتره هرچه زودتر خوب بشن



اسکار و بانوی صورتی پوش:

خدای عزیز
متشکرم که عاقبت آمدی
خوب وقتی را انتخاب کردی،چون وضعم جدا هیچ تعریفی نداشت.شاید هم اوقاتت از بابت نامه ی دیروزم تلخ بود...
وقتی بیدار شدم فکر کردم که نود سالم شده و سرم را به طرف پنجره گرداندم تا برف را تماشا کنم،برف را که دیدم حدس زدم که تو می آیی.صبح بود و من در دنیا تنها بودم.به قدری زود بود که پرنده ها هنوز بیدار نشده بودند.حتی پرستار کشیک شب،خانم دوکرو خوابش گرفته بود و چرت میز�� و تو داشتی تدارک سپیده دم را میدیدی.البته روشن کردن دنیا کار آسانی نیست.ولی تو از پا نمی نشستی.آسمان کم رنگ میشد.تو در هوا رنگ فوت می کردی و همه چیز را با رنگ های سپید و خاکستری و آبی باد می کردی.شب را عقب میزدی و دنیا را که به خواب رفته بود دوباره جان می دادی.اصلا بی کار نمی ماندی.آن وقت بود که من فرق میان تو و خودمان را فهمیدم:تو خستگی نمی دانی چیست.تو قرار نداری،همه اش در کاری.روز را می آوری و بعد شب را،بهار را می آوری و تابستان و زمستان را.یک روز پگی بلو را درست می کنی یک روز اسکار را و یک روز مامی رز را.تو عجیب تندرستی و عجب زوری داری!
فهمیده ام که تو آمده ای و ��از اصلی را به من میگویی:هر روز دنیا را به چشمی نگاه کن که انگاری بار اول است که چشم باز کرده ای!
آن وقت راهنمایی ات را به کار بستم و اول بار روشنی ات را تماشا کردم و رنگ ها را و درختها و پرندگان و حیوانها را.هوا را حس کردم که از سوراخ های بینی ام به ریه هایم می رفت و نفس می کشیدم.صداهایی را شنیدم که در راهرو،انگاری زیر گنبد یک کلیسای بزرگ نیپیچد.دیدم زنده ام و از شادی لرزیدم.از سعادت بودن حیرت کردم!در برابر این معجزه هاج و واج ماندم!
متشکرم خدا جان،که این کار را برای من کردی!احساس می کردم که دستم را گرفته ای و مرا به دل راز بزرگ میبری که آن را تماشا کنم.
متشکرم.


می بوسمت، تافردا،
اسکار.
Profile Image for Reza Babaei.
46 reviews6 followers
July 29, 2017
داستان ها در رابطه با یافتن حقیقت زندگی در سه دین هستند.
داستان اول (مربوط به بودا) و دوم (مربوط به اسلام - البته صوفی گری-) به نظرم خیلی عمیق پرداخته نشده و خیلی گذرا برداشت کلی نویسندده از این ادیان گفته شده است، اما داستان سوم (مسیحیت) ساختاری منسجم داشته و حرف خودش و مفاهیم زندگی رو کامل تر گفته است.
هرچند به نظرم حرف هر سه داستان یکی هست اما اگه بخوایم چزئی تر نگاه کنیم:
داستان پامیلا راه سعادت را عدم تعلق خاطر میدونه، همراه با یک حالت جادویی و معناگرایی محض، این زندگی مستلزم گذشتن از همه چیز هست که به نظر خیلی سخت هست و نمی تواند به صورت عام مقبول باشه یعنی نسخه ای نیست که روزمره گی های خیلی ها رو براشون شیرین کنه.
در داستان ابراهیم آقا و گل های قرآن راه سعادت از مهربانی می گذره، اینکه پیرمردی مسلمان و پسری یهودی فقط به واسطه این فهمیدن همدیگه و دوست داشتن اینقدر به هم نزدیک میشن گویای یکی بودن ذات انسان هاست اینکه در مسیر زندگی با دوست داشتن همدیگه می توان زندگی را دلپذیر کرد و تقسیم بندی های مذهبی و غیره فقط ساختار بندی هست که قرار دادن انسان در این قالب خشک جز یاس و دلمرده گی چیزی در پی نخواهد داشت. این زندگی مقبول تر هست یعنی زندگی کردن عادی با چاشنی مهر ورزیدن.
داستان اسکار و بانو گلی پوش اوج کتاب هست مخصوصا اواخر داستان (صفحه 160 به بعد)، داشتن ایمان به خدا که من اسمش رو امید داشتن میذارم و عشق یعنی دوست داشتن نه فقط خاص بلکه عام که من اسمش رو ایثار و گذشت میذارم رو لازمه زندگی معنادار و سعادتمند می دونه. داستان زندگی در رنج پسرکی است که به صورت نمادین تمام مراحل زندگی انسان رو میگه که با ورود دو عنصر خدا و عشق زندگی حتی با درد جسمانی و مرگ با همه تلخی اش شیرین و خواستنی می شود. مرگ و ترس از پایان میتونه هم دردناک و خطرناک باشه، خطرناک از این جهت که جز خودت هیچکس و هیچ چیز رو نبینی یعنی کشتن عشق، باور به خدا کمترین خوبی اش این هست که مرگ دلپذیر خواهد بود و عشق بی معنا نمیشه - این پذیرش آسان مرگ در صورت قبول وجود خدا در هر سه داستان هست-. بنابراین پیام و نسخه این هست که زندگی هدیه شده و نقش خود را - حتی اگه مثل اون گل یک روزه باشه- رو باید قدر دونست و با داشتن این دو عنصر آن را زندگی کرد، این هاست که حتی به زندگی در پیری هم طراوت و معنا میده. این داستان قرابت بیشتری با داستان دوم داشت هرچند اگر داستان ابراهیم عمیق تر گفته شده بود پیام هر دو یکی بود.
*** به نظرم چون داستان های اول گذرا پرداخته شده نمیتونه مبنایی قوی برای یافتن معنای زندگی باشه اما داستان آخر راهنمای خوبی است و جهت دهی مناسبی داره.
*** وجه اشتراک تمام داستان ها کودک هست گویی بشر ناپخته و نابالغ رو میگه که با بکارگیری عنصرهای گفته شده بالغ شده و به کمال و سعادت خواهد رسید
*** ترجمه کتاب اصلا جالب نبود و گاهی کاملا برای من دلسرد کننده بود که اگر کتاب از اشمیت نبود قطعا خوندن رو ادامه نمیدادم.
نمره چهار میدم به کتاب، اونم بخاطر داستان آخر که به نظرم راهنمای خوبی برای زندگی کردن هست و کمی برای داستان دوم هرچند پیام داستان آخر اونقدر برام شیرین بود که دلم میخواست نمره کامل بدم.
Profile Image for Ali Heidaritokaldani.
223 reviews27 followers
July 30, 2024
گل های معرفت سه داستان کوتاه است از سه مذهب مختلف . راه هایی برای کشف حقیقت و آرامش زندگی . راه هایی که چه ایمان داشته باشیم چه نداشته باشیم بیاموزیم که زندگی را پاس بداریم . بیاموزیم که باید به خوبی اعتقاد داشت و درونی شدن این اعتقاد باعث رشد و کمال ما می شود .

میلارپا : داستان در مذهب بودا جریان دارد . سیمون که در پاریس زندگی می کند متوجه می شود که در سالیان قبل در کالبد مردی به نام سواستیکا در صحرای تبت زندگی می کرده و دشمن میلارپا بوده و برای رسیدن به آرامش باید صدهزار بار داستان میلارپا را تعریف کند . میلارپایی که به آرامش درون دست یافت .

ابراهیم آقا و گل های قرآن : در مذهب اسلام جریان دارد . موسی پسری یهودی است که زندگی سردی دارد و ناامید و خسته است . ابراهیم آقای مسلمان مغازه داری در محل آنهاست که با موسی دوست می شود . ابراهیم آقا به او درس زندگی ، درس مرد شدن و درس مستقل بودن را می دهد . ابراهیم آقا به او قدرت تجربه کردن را می آموزد .

اسکار و بانوی گلی پوش : اینجا بحث مسیحیت و عید نوئل است . اسکار که سرطان دارد در بیمارستان بستری است . او می داند که به زودی خواهد مرد و از ناباوری دیگران دلگیر است . مامی رز پرستار پیر به او می گوید هر روز نامه ای به خدا بنویس و از او هدیه ای معنوی بخواه هم برای خودت هم برای دوستانت .

عالی بود . یکی از بی نظیرترین کتاب های زندگیم بود . به خصوص داستان آخر بغض کردم گریه کردم و آموختم . چه قدر دلم گرفت چه قدر دلم خواست منم به خدا نامه بنویسم چه قدر حس کردم دلم پره .

کتاب های آقای اشمیت حرف ندارن . خوبه بدونید ایشون استاد فلسفه دانشگاه بودند .
Profile Image for Maryam.
37 reviews8 followers
September 9, 2016
مردم از مردن مي ترسن چون از ناشناخته وحشت دارن.ولي مگه ناشناخته چيه؟
از من به تو نصيحت اسكار جون!
تو عاقل باش و نترس.عوضش اعتقاد داشته باش.به اون صورت خدا، بالاي صليب نگاه كن؛درد جسماني خيلي زياد داره، اما درد روحي ابداً نداره.چون اعتقاد داره.همين كه اعتقاد داشت از ميخ هاشم اون قدرا درد نمي كشه.هي با خودش مي گه ؛"ظاهرا درد مصلوب شدن زياده ،اما اين كه من حس مي كنم نبايد درد واقعي باشه."
فايده اعتقاد همينه.دلم مي خواست اينو بت بفهمونم.
#گلهاي_معرفت #
Profile Image for علی‌رضا میم.
174 reviews17 followers
November 10, 2014
توی داستان آخر...
از اول معلوم بود پسرک میمیره، ولی باز هم اون غافلگیری اشمیت غیرفابل انکار بود. یهو رفتم خط بعد و دیدم نوشته پسرک مرد! و ناخودآگاه داشت گریه‌ام میگرفت. انگاری ته دلم هنوز امید به معجزه داشتم.
داستان دومش رو اصلا ارتباط برقرار نکردم راستش؛ و داستان اول هم صرفا جالب بود یه ذره، نه خیلی.
Displaying 1 - 30 of 83 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.