در این نمایشنامه که حوادث آن در یک آسایشگاه نظامی و میان چند سرباز اتفاق میافتد.«باکر»، «داوو» و «مککنا» دوستانی هستند که برای خود سرگرمیهایی فراهم کردهاند .روزی «صور» به جوخه آنها میآید و در آسایشگاه آنها محلی برای خواب جستوجو میکند. صلیبی که «مور» در دست دارد و رفتار آرام او باعث میشود دیگران او را کشیش بدانند و ....
نمایشنامه کوتاه و خوبی بود. داخل محیط سرد و زمخت پادگان یه بحث مذهبی بین دو تا از سربازا شکل میگیره که هم جذابیت داره و هم اینکه پرداخت نسبتا خوبی داره.هر کدوم از چهار سرباز لحن مخصوص خودشون رو دارند و نویسنده تونسته از پس این مساله به خوبی بر بیاد.شاید بشه گفت در دنیای بی رحم و مروت پادگانهای سربازی، هرچه قلدرتر و زورگوتر باشی بهتر میتونی حرفتو به کرسی بنشونی و اساسا منطقی در اون دنیای مزخرف نیست جز زورگویی. تو دنیای واقعی هم میبینیم که کشورهایی که زور زیادی دارند، حرفشون رو با زور به کرسی مینشونند.از این منظر هم شاید بشه به این نمایشنامه نگاه کرد...
پ.ن: دیشب که این کتاب به چشمم خورد و اسمشو دیدم،یاد آهنگ آرمین نصرتی افتادم؛ اونجایی که میگه : به من میگن گل پری، دل نمیدم سرسری :))) خلاصه بدونید با چه بینش عمیقی من کتابها رو انتخاب میکنم :)))
این نمایشنامهی کوتاه و تأثیرگذار در فضای یک اردوگاه نظامی روایت میشود و بهطرزی ظریف به روابط انسانی، قدرت، و تفاوتهای فردی میپردازد... داستان با ورود یک تازهوارد آغاز میشود؛ فردی که حضورش نظم موجود در اردوگاه را به چالش میکشد و باعث تنشهایی میان سربازان میشود. درگیری او با سربازی به نام مکگنا نقطهی عطف روایت است. مکگنا را میتوان نماد انسانی دانست که در شرایط سخت، با خشونت و بیاعتمادی واکنش نشان میدهد. او شخصیتی سرسخت و مغرور دارد، اما پشت این ظاهر خشن، تنهایی عمیق و زخمهایی پنهان نهفته است. ترسها و آسیبهایی که تجربه کرده، رفتارهایش را شکل دادهاند و او را در برابر تغییر و نزدیکی با دیگران مقاوم کردهاند....