آیا اقتباس نامیدن یک ترجمه برای فرار از عنوان سانسور یا القای خودسانسوری قانع کننده است؟ آنهم وقتی تغییرات در متن اصلی را به بهانه مطابقت بیشتر با فضای ایران و صرفا با عنوان ساختار باز در تئاتر مدرن توجیه میکنیم بدون اینکه دلایلمان قانع کننده باشند
شاید اگر یک نویسنده کلاسیک و خوشفکر بخواهد از تکرار یا خوشبختی و حیرت بشر چیزی بنویسد، زمان زیر پای آدم تکان بخورد و فضاسازی ها خودشان منشا حیرت باشند، اما بعد از چنین متنی آدم از خودش میپرسد چه حرف یا حس تازه ای در درونمان برانگیخته میشود، مایی که فرهنگمان گوشش از مفاهیم انتزاعی چون حیرت و خوشبختی پر است
۳۷۷ الان جوری شده که دیگه همه چیم تویی همه چی! من دیگه هیچی از خودم ندارم. اون چیزی هم که قبلا بودم الان تویی. میخوام بگم دوستت دارم. حتی بیشتر از اونی که میشه بهش دوست داشتن گفت. میخوام یه فرصت داشته باشم که بشناسمت. بیشتر از خودت بشناسمت. ببینم چه جوری تغییر میکنی. ببینم همینجور که سنت بالا میره این چشمای خوشگلت که دارن به من نیگا میکنن چه جوری گود میفتن. یا صورتت چه جوری چروک برمیداره. من الان هیچ تلقی ای از پیر شدن تو ندارم
۳۸۴ اندرو: یعنی شما واقعا دنبال مریض هاتون میگردین: چارلز: می دونم یه کم عجیبه. برای این که عادت داریم هر وقت مریض شدیم بریم سراغ دکتر. عادت نداریم دکتر بیاد دنبال ما. این بخاطر تلقی هس که همه مردم، حتی بعضی از همکارهای من از بیمار روانی دارن. همین تلقی غلط هم باعث شده وضع روانی جامعه یه همچین شکلی پیدا کنه
۳۹۲ اندرو: ...آدم برای اینکه معنی زندگی مشترک رو بدونه اول باید بتونه تنهایی گلیمش رو از آب بیرون بکشه نادیا: فکر میکنی واقعا مهمه معنی این چیزها رو بدونیم؟
۴۱۰ اندرو: شما باید متوجه شده باشین که من نمیتونم مث بقیه تصمیم بگیرم اینگرید: ولی من فرقی بین شما و بقیه نمیبینم اندرو: چرا هس. من نمیتونم همین جوری تصمیم بگیرم، باید همه جوانب رو در نظر بگیرم، چون اگه درست انتخاب نکنم، اول زندگی خودم رو خراب کردم، بعد زندگی اون کسی که انتخابش کردم، سوم هم اون کسی رو که مناسبم بوده و میتونستم خوشبختش کنم، تنهاش گذاشتم. میبینین، انتخاب من مربوط به من تنها نیست، به هر سه تامون مربوطه
اینکه نمایشنامه یه نمایشنامه نویس ایرانی رو خوندم برای جالب بود. سبکش رو دوست داشتم و همینطور درونمایه اش رو.. زندگی و تکرار به نظرم به خوندنش می ارزه.. خوندنش فقط یک ساعت طول کشید برام..
دختر و پسر جوانی در شروع نمایش، سال 1900، شروع به ابراز علاقه میکنند، سالها به ترتیب میگذرند و روند داستان به ما نشان میدهد که این دختر و پسر که نهایتا در طی این سالها با هم ازدواج کرده اند از همه جدا میشوند و در طول روابط خود صاحب دوقلویی دختر میشوند. از همین زمان دخترها وارد داستان شده و گذر زمان در کنار آنها صورت میگیرد. دخترها بعد از رسیدن به سن قانونی از مادر خود جدا شده و زندگی مستقلی را آغاز میکنند و سعی در یافتن پدر خود دارند و در ضمن این جستجو با مردی آشنا میشوند که تصمیم به ازدواج با یکی از دخترها را دارد ولی نمیداند کدام یک را باید انتخاب کند. در این میان جنگ شروع میشود و مرد بعد از گذراندن جنگ، باز میگردد و با یکی از دختران ازدواج میکند، سال بعد دختر در جریان یک درگیری خیابانی کشته شده و مرد با دختر دیگر ازدواج میکند. بچه دار میشوند و زمان میگذرد و روزی مرد روان شناسی دوره گرد را پیدا میکند و او را به خانه می آورد. روان شناس به دختر آنها علاقه مند میشود و حاصل این علاقه کوتاه مدت، دختری دیگر است.
همه الان فکر میکنن مریض روانی حتما باید کف بالا بیاره، یا با تیغ ریش تراشی بیفته به جون زن و بچه اش تا بشه مریض روانی. در صورتی که الان با پیشرفت هایی که علم روان شناسی داشته، ثابت شده همه ما آدمها بیماریم و شخص سالمی به لحاظ روانی وجود نداره.
همه چیز به نوعی در حال تکرار شدن است. دختر ادامه مادر میشود و مادر ادامه مادر بزرگ. دنیا عوض میشود، اما روایتها عوض نمیشوند، فقط کمی تغییر شکل میدهند. همه فکر میکنیم که ما در حال تجربه کردن دنیای نویی هستیم، در صورتی که بیشتر از آن تجربهای نو داشته باشیم، گذشته را بازآفرینی میکنیم. کلان روایتهایی مثل عشق، مرگ، ایمان، تنهایی و جدا افتادگی از خود، همواره در تاریخ وجود دارند. تردید همیشه وجود داشته است و نمیتوان آن را به دنیای امروز مربوط دانست. ممکن است اجرای تردید کمی عوض شده باشد، اما اهمیت آن عوض نمیشود. سالها میگذرد آدمها در فضایی که کمی تغییر میکند، به بازآفرینی گذشته مشغولند. تجربههای اخیر” نمایشی از تنهایی انسان. انسانی که خدا را فراموش کرده است و در زمین سرگردان است. او نمیداند در جستجوی چیست و به دنبال چه چیزی میگردد. یکی از شخصیت های نمایش میگوید:« یا باید به خدا ایمان داشت و یا مدام عجز و ناله کرد» شخصیتهای این نمایش هم نه میتواند به خدا ایمان بیاورند و نه آن را در ک کنند. جوابشان در مورد این سوال یا با”نمیدانم” همراه است یا به آن فکر نکردهام . برای همین است که در نوعی بلاتکلیفی به سر میبرند. از این نظم میتوان این نمایش را نمایشی مذهبی دانست. حتی در بین نمایش، جملاتی از قرآن هم نقل میشود که از نگاه شناخت شناسانه، آن را بیشتر به مذهب و معنویت نزدیک میکند. اما این همه ماجرا نیست. میتوان”تجربههای اخیر” را از این لحاظ به دقت مورد بررسی قرار داد و نقش معنویت را در آن مستقلتر ارائه داد. (سجاد صاحبان زند – نگاهی به نمایش تجربه های اخیر)
به گفته امیررضا کوهستانی، در این نمایشنامه، ساختار و روابط بین آدمها عموما همان است که در نسخه اصلی توسط نویسندگان اثر تعیین شده است، اما زبان و طرز بیان هر صحنه را با توجه به روان شناسی جدیدی که برای شخصیت ها تعریف شده و بعضا ورود و خروجهای شخصیت ها، بر اساس چیدمان طراحی صحنه و دیالکتیک حاکم بر آن، بازنویسی شده است.
هیفده صفحه ی اولش.. ای امان از اون 17 صفحه. چقدر دوستش داشتم. و چقدر یه جاهایی کمی ترسناک میشد... + یک ستاره، به خاطر پیشگفتار و پسگفتار خیلی خیلی خوبشه.
من بارها شد که حین خوندن متن خط رواییش از دستم در رفت و باز برگشتم عقب و مرور کردم. و به نظرم پیچیدگی تا حدی زیباست که بتونه در نهایت مطلب رو به مخاطب عام برسونه و این نمایشنامه به هیچ وجه این ویژگی رو نداشت. در واقع متن منسجم نبود. تا حدی برای من فضا قابل درک نبود که با خوندن پسگفتار میگفتم این حرفا چه ربطی به متن داره؟! تا آخرش که فهمیدم آقای کوهستانی این متن رو ترجمه نکرده، «بازنویسی» کرده.
ناديا:کارخونه هاي توليد دستمال توالت همه شون ورشکست شدن،چون همه مواد اوليه شون خرج بانداژواسه سربازهاي زخمي شده،براي همين الان همه مردم بوي گند گه گرفتن. چيزهايي که خيلي پيش پا افتاده به نظرميان،توجنگ اهميت پيدا ميکنن. اين درس اوله!
تقریبا تمام ایده های کوهستانی برای بازنویسی نمایش اصلی ناکام میمانند.. برخلاف توضیح خودش راجع به ساختار باز و شکلپذیر نمایش و کلا تئاتر پسادراماتیک، نتوانسته در ابن کتاب کار درخوری انجام بده.. ایده ها شلخته ست و بسیار اذیت میکرد من رو.. انسجام اثر از بین رفته. همینطور ساختار و معنای احتمالیش
وحشتناکه انگار انسان هارو طی حدود یک قرن طی چند نسل درون یک سلول بسته بزاری و در حالی که از آکواریم اتفاقات بیرون تو جامعه رو میبینن باز عین گاو راجع به فقط شخص خودشون حرف بزنن!
آقای کوهستانی یعنی شما ملت رو چی فرض میکنی که طی یک قرن با این همه اتفاقات اجتماعی هیچ تاثیری روی زندگیشون نگذاره بعد فقیر بودن پدر رو روانشناست میپرسه تقصیر کیه اون میگه تقصیر منه؟!!
بعد شاهکار قضیه دیالوگ پایانیشه که قراموش میکنم حتی فکر کردن رو هم فراموش میکنم
یعنی چی واقعا این همه مزخرفات تو یک نمایشنامه واقعا شاهکاره آخه چرا ... جالبه از این نمایشنامه بیش از 10 اجرا با کارگردان های مختلف در شهرهای مختلف کشور کار شده معلومه چرا تئاتر اخته ای که خوشایند حکومت ها طی زمان های مختلفی که ملتشون تحت استبداد و فقر و مشکلات هستند که فقط به دنبال عادی سازی سرگذشت تجارب زندگی نکبت بار انسان ها با یادآوری مشابهت های آن با تجارب دیگران طی قرون قبل و ربطش به مشیت الهیست!
البته اشاره شده این اقتباس یا شاید ترجمه ایست از نمایشنامه خارجی دیگه ای، چرا میگم شاید چراکه به نظر میاد همون اقتباس درست تر باشه به هر حال اگر هم اینطور باشه بهتره نوع طرز فکر مترجم اثر از این همه یکبعدی نگاه کردن به فقط تجربه های شخصی افراد و غافل بودن محض از مسائل اجتماعی و تنها اشاره تیتر وار به اونها عوض بشه اینجور چیز ها آقای کوهستانی کشف تازه ای نیست بشر از 5000 سال پیش اینجوری فکر میکرده اگه میخوایید کاری برای امروز تئاتر کشور کنید بدونید تو پس زمینه هر تئاتری این مسائلی که تو این نمایشنامه گفتید هست کشف جدیدی نکردید اما وقتی فقط نمایشنامه اتون میشه این میشه حالت تهوع میشه استفراغ میشه سطحی نگری طوریکه انسان با خودش میگه یعنی 5000 سال گذشت و بشر از لحاظ عقلی کوچکترین تکونی به خودش نداده!...
1900 نادیا و اندرو(سیاهپوست) زوج خوشبخت/ نادیا دارای اعتقاد کمی به کلیسا و کشیش / آندره آ از همین اول هستش و سال می شماره
1904 نادیا و اندرو تصمیم به جدایی خودخواسته می گیرن
1905 سال به دنیا اومدن دوقلوها(تریسی و اینگیرید)
1914 نشانه هایی از جنگ
1915 تریسی اینگیرید رو هل داد و اینگیرید سرش خورد به درخت و وسط ابروهاش شکاف برداشت.
1923اعتقاد نادیا به خدا و کلیسا و ... / به اعتقاد تریسی، رفتن مادر به کلیسا باعث شد کار مادر کساد بشه و هرچی جمع کرده بود رو از دست داد.
1928تریسی میگه که مادرشون همیشه اونا رو تو خونه تنها می ذاشته واسه همین ازش متنفرن.
1932 دوقلوها به یک آدرس از پدرشون نامه فرستادند.
1934 آمدن مردی از آدرس پدر/ ولی او پدر نیست/ عجیب است که اسمش هم اندرو است مثل پدر.(در واحد پست نیروی دریایی کار می کند)
1935 اندرو به پیش دوقلوها می آید و اظهار می کند که دوست دارد با یکی از انها ازدواج کند.
1936 اندرو که لکه ی درون دهان اینگیرید را می بیند دیگه از اینگیرید فاصله می گیره(چرا؟!!!)
1937 اندرو از تریسی خواستگاری می کند و تریسی به شرط اینکه هیچوقت باهم نخوابن قبول می کند(علت این شرط؟!!!) شاید تمایلات هم جنس گرایی تریسی باشه اما خب اصلا چرا قبول کرد با اندرو ازدواج کنه!
1940 جنگ دوم/اندرو شرط تریسی را می پذیرد. دلیل اندرو واسه پذیرش این شرط : ترجیح میدم به جای اینکه با یکی باشم که شب به شب باهاش بخوابم با یکی باشم که به زندگیم سروسامونی بده و وقت پیری برام بمونه(!!!)/ اندرو رفت جنگ
1945 اندرو از جنگ برگشت
1947 تریسی مرد
1950 ازدواج اینگیرید و اندرو
1953 تولد فرزند اینگیرید و اندرو= آندره آ (سیاهپوست)
1971 (تولد 18سالگی آندره آ) آندره آ به خدا اعتقاد داره/ ورود چارلز(روان شناس کلاهبردار) و رابطه ی یک شبه اش با آندره آ
1972 به دنیا آمدن بچه ی آندره آ = نادیا
1977 مرگ مادربزرگ(نادیا)
1982 مرگ اینگیرید
1991 نادیا از مادرش(آندره آ) جدا میشه چون 18سالش شده و دوست داره تنها زندگی کنه
1998 آندره آ با چاقویی که خاله اش (تریسی) کشته شده کیک تولد خودش رو برش میزنه.(شاید معنیش تاثیر سرنوشت آدما برهم باشه. چاقویی که با کشتن تریسی، سرنوشت فرزند اینده ی آندره آ رو تحت تاثیر قرار داده خب اگه تریسی با این چاقو کشته نشده بود، اندره آ دیگه بچه ی مشترک اینگیرید و اندرو نبود و شاید اصلا نبود!)
2000 بازگشت چارلز!
چند ابهام : 1. علت شرط ترسی برای ازدواج با اندرو؟(عدم همخوابگی)
2. اون لکه ی سیاه داخل دهن اینگیرید یعنی چی؟ چرا اندرو با دیدن اون لکه از اینگیرید فاصله گرفت و بعد از مرگ تریسی دیگه این موضوع براش مشکلی نبود و رفت با اینگیرید؟
3. چرا اینگیرید خودش رو واسه مرگ تریسی مقصر میدونه؟
انگار در این نمایشنامه دخترها ادامه ی راه زندگی مادرها را می روند یا دقیق تر بخوام بگم همه ی مادر-دخترهای این داستان یک سری تجربه ی مشترک را پشت سر می گذارند.
1. نادیا سالها فراق شوهرش رو می کشه و شوهر هرگز برنمی گرده.دو دختر نادیا به دنیا میان.(تریسی-اینگیرید)
2. تریسی با مردی آشنا میشه و سالها فراق نبودنش رو می کشه ولی اون مرد برمی گرده، اما چندوقت بعد تریسی جوون مرگ میشه!
3. ازدواج اینگیرید با همون مرد. دختر اینگیرید به دنیا میاد(آندره آ)
4. فراق طولانی آندره آ از نبود مرد زندگیش. دختر آندره آ به دنیا میاد.(نادیا) مرد برمیگرده!
مطمئن هستم اگر سر تئاترش بودم، حتماً خوابم میبرد! انقدر مسخره و بی سر و ته هست این نمایشنامه یک داستان نامفهوم جالب اینه که نویسنده/مترجم (کوهستانی) همچین تعریف کرده و گفته شیفته اصل این نمایشنامه شده (طوری که نمیدونسته چی میتونه بهش اضافه کنه) آدم فکر می کنه با چه شاهکاری روبرو هست
داخل دهن من سیاهه. سیاه مث کسوف خورشید. سیاه مث اون حفرهای که همه ازش اومدیم. نزدیکتر که بیای و دقیقتر که نیگاه کنی، چیزهای دیگهای هم میبینی. خودت رو میبینی که داری فرو میری و بقیه رو میبینی که دور و برت نیستن. حس میکنی یه جای کار داره لنگ میزنه. این همون احساسیه که وقتی تو دهن منو نیگاه میکنی بهت دست میده. برای همینم هس که معمولن کسی دوست نداره اینجارو نیگا کنه.
یک. دوست دارم. مطمئن باش که دوستت دارم. مطمئن باش برای همیشه دوستت دارم، یه ذره هم از دوست داشتنم کم نمیشه. الان جوری شده که دیگه همه چی من توئی. دو. اعتراف میکنم یه کم میترسم. میترسم همهٔ این خوشیها یه روزی تموم بشه. البته شاید هم نشه گفت ترس واقعی، چون این ترس همیشه درست موقعی میآد سراغم که من و اون داریم از زندگیمون لذّت میبریم، مثلاً وقتی با هم میریم پیکنیک یا شبایی که با هم میخوابیم، این لذّت قاطی میشه با ترسی که شاید دیگه این خوشیها پیش نیان. و این اذیّتم میکنه. درست عین مرگ. سه. ایدهٔ بدی نداشت. امّا نمایشنامهٔ ایرانی نبود. به خاطر سانسور و محدودیّتها، المانهایی تغییر کرده بودند و خروجی شده بود بر اساس نمایشنامهای از نادیا راس و جکوب ورن.
این که کتاب در طول صد و چند سال اتفاق میافته و داره زندگی نسلهای مختلف رو نشون میده برام جذاب بود. و اون قسمتهایی که شخصیتهای مختلف سالها رو میشمردن واقعاً جالب بود. نکته فرعی این کتاب هم این بود که بعد از مددددتها نمایشنامه خوندم،با دو تا از عزیزترینهام، و تصویر بهیادموندنیای برام به یادگار موند.
از متن کتاب: چارلز(روانشناس دوره گرد): ...همین تلقی غلط هم باعث شده وضع روانی جامعه یه همچین شکلی پیدا کنه.همه الان فکر میکنن مریض روانی حتما باید کف بالا بیاره، یا با تیغ ریش تراشی بیفته به جون زن و بجه ش تا بشه مریض روانی.در صورتی که الان با پیشرفت هایی که علم روانشناسی داشته، ثابت شده همه ی ما آدم ها بیماریم و شخصی سالم به لحاظ روانی وجود نداره.