مامان میترکه. یه باد خنک میخوره تو صورتم. بوی شیر میآد. من و بابا و فتانه موندهیم. فتانه رو نگاه میکنم. میبینم سینههاش چسبیده به سنگ بالا سرش و شکمش هم گنده شده. بابا زودتر از اون میترکه. بوی خوشمزهی خونهی سیاوش اینا می آد. شیرینه. یه گوشش ژرت میشه روی صورت من. گوششو بر میدارم و جلو دهنم میگیرم. کاش کسی زر نزنه. بهترین فرصته. توی گوشش داد میزنم: «بابا همیشه میخواستم یه حرفی بهت بگم. گذاشته بودم وقتی سیبیل در آوردم بگم. الان که فرشاد سیبیل در آورده، پس منم در آوردم...»