رمان خواب آندلس، نوشتهی ناصر فرزينفر، اثری است با لايههای گوناگون روايی كه به تدريج باز میشوند و مخاطب را با اتفاقها و خردهقصههايی تاثيرگذار مواجه میكنند. فرزينفر رمان خود را بر اساس زندگی يك پسر جوان ترسيم كرده كه فقير است و در جستجوی دختری كه مدتها از گم شدنش میگذرد. قهرمان او كه چهار سال زندانی بوده و حالا از تبريز به تهران آمده يك ماجرای پليسی رقم میزند. او شبها در يك حمام عمومی محقر كار میكند و همان جا هم میخوابد و روزها در يك كتابفروشی مشغول است. زندگی او به خاطر يك ماجرای عجيب گره خورده با حفرهای كه زندان برايش ساخته و حالا او با جديت در حال گشتن است...
بعد مدتها یه رمان ایرانی خوندم که بعدش وسوسه شدم برگردم از اول بخونم ببینم چی کار داشت میکرد. خلاف خیلی از رمانهای ایرانی که اخیرن خوندهم، رمان چگالیه، یعنی هم خط داستانی چگاله، هم (از اون مهمتر) جملهها و تو مقیاس بزرگتر فصلهاش چگالیشون زیاده. جملهی سرسری توش نمیبینی، قصهها یهبُعدی نمیمونن و شاخوبرگ دارن. معلوم بود که نویسنده واقعن فکر کرده فلان صحنه رو چطوری بنویسه. تو کلیت، تو مرور دوم بود که فهمیدم تم پلیسی رمان فقط بهونهای برای روایت قصه نیست و زیر دنیای خوابگونهی روایتِ کتاب، واقعن یه منطق پلیسی با نشونههای دقیق داره کارشو میکنه. و تونستم ردِ خوابهای رمان و موازیسازیشون با سطح زندگی رو بهتر بگیرم. ولی، ولی، کماکان به نظرم رمان شلوغپلوغتر از چیزیه که باید باشه، همین شلوغی و پرشخصیتی باعث شده ایدهش کمتر از ظرفیتش باز شه، زورِ بعضی فصلها کمه، و تو پایانبندی محافظهکاره. همینه که یه رمان خوب باقی میمونه، که البته غنیمته.
نثر و فارسی خوبی داشت. ولی از هیچ چیز دیگرش خوشم نیامد. با زحمت خواندم و تلاشم برای تمام کردنش، توانفرسا بود. این سبک نوشته، این سبک پرانفعالی راوی اول شخص در روایت، به نظر من خیلی متاثر از تلویزیون است. ما شخصیتها و پسزمینه و بقیه را نمیبینیم. اما همه چیز مثل فیلمنامه است. حتی نمایشنامه هم نه. فیلمنامه. و گرهگشایی انتها؟ چرا؟ چرا این نتایج؟ چرا این زاویه؟