بعد مدتها یه رمان ایرانی خوندم که بعدش وسوسه شدم برگردم از اول بخونم ببینم چی کار داشت میکرد. خلاف خیلی از رمانهای ایرانی که اخیرن خوندهم، رمان چگالیه، یعنی هم خط داستانی چگاله، هم (از اون مهمتر) جملهها و تو مقیاس بزرگتر فصلهاش چگالیشون زیاده. جملهی سرسری توش نمیبینی، قصهها یهبُعدی نمیمونن و شاخوبرگ دارن. معلوم بود که نویسنده واقعن فکر کرده فلان صحنه رو چطوری بنویسه. تو کلیت، تو مرور دوم بود که فهمیدم تم پلیسی رمان فقط بهونهای برای روایت قصه نیست و زیر دنیای خوابگونهی روایتِ کتاب، واقعن یه منطق پلیسی با نشونههای دقیق داره کارشو میکنه. و تونستم ردِ خوابهای رمان و موازیسازیشون با سطح زندگی رو بهتر بگیرم. ولی، ولی، کماکان به نظرم رمان شلوغپلوغتر از چیزیه که باید باشه، همین شلوغی و پرشخصیتی باعث شده ایدهش کمتر از ظرفیتش باز شه، زورِ بعضی فصلها کمه، و تو پایانبندی محافظهکاره. همینه که یه رمان خوب باقی میمونه، که البته غنیمته.