چقدر زمانی در تاکسی ها شجریان پلی میشد! الان اما «جانم باش» و «قرص قمر» و «هر بار این درو محکم نبند نرو» ها گوش را خراش میدهند. البته این محکم نبند نرو آهنگ و شعر اعتراضی مورد علاقه اکثریت غریبی از راننده های عزیز تاکسیاست و پس از پیاده شدن هر مسافر یک بار آن را زیر لب، با کمی ضمیمه حشویات و فحشیات به خاطر محکم بستن در اتومبیلشان زمزمه میکنند. * حتی اگر این داستانچهها را حاصل صور خیال نویسندهگانش بدانیم ،باز باید بگوییم، رویای ذهنی ما روزگاری از رادیو و صفحه ۳۲ دور خیالیاش هم شجریان میشنیده است اما حال چه! کتابی است که در ۹۰ دقیقه حتی کمتر تمام میشود. شرح داستان های بسیار کوتاهی است با محوریت شجریان، اثر جمعی از نویسندگان روزگاری که این کتاب چاپ شده، شجریان اگرچه بیمار، اما در میان ما بوده اما امروزی که من آن را به عنوان آخرین کتاب سال ۲۰۲۲ خواندم، فقط یادگاری از صدایش در بین ما مانده در روزگاری که بیداد زمان رمق از صدای ما دزدیده و مشت هایمان گره کرده است گوشهایمان اما صدای شب نورد را از زبان آتشبار او نمیشنود و چشم هامان، اگرچه پرخون، بر دار رفتن حلاج ها را نظاره گر است… این شب تار، این سکوت ظلمانی، این کویر قحطی زدهی ما، اما چندیست شکسته شده و تاریخ در حال تکرار قصهگویی های خویش این بار برای ماست بمانیم و ببینیم.
در پس هر داستان، رازی نهان است شاید بهترین چیزی که میشه در مورد این کتاب گفت همین جمله بالا باشه. من به توصیه این کتابو خوندم با اینکه اصن پدری نیستم و رهرو راه پسرم اما چه مردیه این پدر :) "میم" گفتم: محمد مادر گفت: ماهور پدر با کمی مکث گفت: محمدرضا گفتم؛ همین الان نوشتین. در ضمن شبیه اسم منه. امتیازی نمیگیره پدر گفت: من همون موقع نوشته بودم. در ضمن اسم من دو کلمه ایه پسرجان؛ با اسم تو فرق داره. مادر گفت: حالا چه فرقی داره؟ اسم اسمه دیگه. مهم اینکه از "میم" نوشتید. فامیل؟ گفتم: موسوی مادر گفت: مشکاتیان پدر تاملی کرد و گفت: شجریان! من پقی زدم زیر خنده .مادر جلو خنده اش را گرفت. پدر، که اشک در چشمانش جمع شده بود چیزی نگفت. فرزاد فروتنی سّر عشقه این داستان در دستگاه ماهور با محمد موسوی پرویز مشکاتیان و محمدرضای شجریان!!
This entire review has been hidden because of spoilers.
خوندنش لذتبخش بود، و غمانگیز. به این فکر میکنم که اگه منم قرار باشه از شجریان یه داستان بنویسم، چی دارم برای نوشتن جز تنهاییهایی که با این صدا گذشت؟ از منِ چهاردهسالهی تنها که بهار دلکش گوش میداد چجوری میشه چیزی نوشت؟
پر از نوستالژی. افسوس از اینکه دیگه صدای استاد رو بی هوا تو تاکسی نمی شنوی. اینکه دیگه سر و دستی موقع خرید بلیت کنسرت استاد نمی شکنه. کاری نداریم دیگه بجز اینکه براشون آرزوی سلامتی و بهروزی کنیم و خوش باشیم با آلبومهای قدیمی که هیچوقت قدیمی نمیشن.
برای قطار تهران - اندیمشک ساعت چهار و نیم بلیت داشتم. مسیر خانه تا میدان راه آهن را با هزار دلهره طی کردم. قبل از رسیدن به ایستگاه راه آهن برای اطمینان دوباره خوب نگاهی به داخل ساک انداختم. کتاب های درسی، دو سه تا زیر پیراهن و ضبط صوت کوچک واکمن با بلندگوهای زاپاسی، که با کشی شلوار به ضبط صوت وصل کرده بودم، چند تا نوار کاست مداحی از حاج منصور و محسن طاهری و آهنگران. درست بود. چیزی جانمانده بود. یک بار دیگر با وسواس به داخل کیف پولم هم نگاهی کردم. بلیت، کارت جنگی و برگه ی اعزام انفرادی، همه بودند. بین همه ی این کارتها و برگه ها نگاهم که به برگه ی اعزام انفرادی و مهر «اعزام مجدد» نقش بسته روی آن افتاد، خنده ام گرفت. درحالی که «خدایا! خودت خوب میدونی که یا من از نیروهای اعزام مجددی به جبهه نیستم و این اولین باریه که دارم اعزام می شم. قبول دارم که به مسئولین اعزام دروغ گفتم، اما باور کن همه اش به خاطر رضای خودت بوده! خدایا! برای همین رضای تو حتی پادگان اموزشی و دوره ی کامل 45 روزه آموزشی رو هم نرفتم؛ اما قبول کن اگه میخواستم 45 روز توی پادگان امام حسین(ع) یا پادگان حمزه سیدالشهدا(ع) دوره ببینم، حتماً آقاجون میفهمید کجام و جامو پیدا می کرد و مثل هر دفعه که جلوی بچه های مسجد ضایعم می کرد، می اومد دم در پادگان و چهار تا لیچار بار من و بعد فرمانده پادگان می کرد، بعدشم با پس گردنی برم می گردوند خونه. این دروغ مصلحت آمیز رو مجبور بودم بگم که بتونم جزو اعزام مجددیها، اعزام انفرادی بگیرم تا به پادگان آموزشی نرم.
همه ی این حرفها را که با خودم زدم، تازه یادم افتاد چند تا عذرخواهی دیگر هم به خدا بدهکارم، چون کارم با یکی دو تا دروغ راه نمی افتاد، برای همین دوباره صورتم را رو به آسمان کردم و به خدا گفتم: «راستی خدایا! یادم رفت بگم. یه دروغ دیگه هم گفتم که حتما خودت به بزرگیت می بخشی ! اونم این بود برای اینکه بتونم اعزام بگیرم، مجبور بودم سنم رو قانونی جا بزنم. برای همین مجبور شدم با لاک غلط گیر کپی شناسنامه ام رو دستکاری کنم و خودم رو شونزده ساله جا بزنم، وگرنه مجبور می شدم یک سال و نیم یا دو سال دیگه پشت سد هفت خان رستم اعزام به جبهه بمونم و باز به این برادرها التماس کنم. اصلا شاید تا اون موقع جنگ تموم میشد، اون وقت چی؟! خدایا خودت چند دفعه شاهد بودی که خیلی خواستم با صداقت و راه درستش اعزام بگیرم، ولی همه سر کارم گذاشتند.