نمایشنامۀ چشمهایت را ببند و به انگلستان فکرکن طنزی سیاسی، اجتماعی، اخلاقی و انسانی است که شوخی را دستمایه قرار میدهد تا از این طریق، به جدیترین مسائل بشری، به ویژه در دوران پستمدرن بپردازد، دورانی که در آن سرمایه بر انسان حکومت میکند، اشیا بر اشخاص تسلط یافتهاند، و دیگر چیز چندانی از بنیانهای اخلاق انسانی باقی نمانده است. نمایشنامه از تقابلی ترسناک پرده بر میدارد: انسانِ عشقِ دلار، در قامتِ کارتلهای هیولاگون و تراستهای غولآسای غربی – با آن شگردهای شریفشان (!) – تمامقد در برابر موازین تمدنی چندهزارساله ایستاده است. وصحنۀ نبرد، اینبار، یکی از مراکز اصلیِ همین تمدن است: لندن. نویسندگان برای به تصویر کشیدن این تقابل از شیوهای آشنا استفاده کردهاند: به جانِ هم انداختنِ آدمهایی که دچار سوءتفاهماند، نمایشِ آشوبی که لاجرم از دل این سوءتفاهمها بیرون میآید و به اوج میرسد، و در نهایت، باطلنماییِ همۀ اینها پیش چشمهای حیرتزدۀ ما. اما در این میان، چیزهایی تغییر میکنند. ارزشها، باورها، نامها و نشانها دیگر همانی نیستند که پیش از آشوب بودند. چیزهایی برای همیشه از دست رفتهاند. و بستنِ چشمها شاید راهی باشد برای آسودن. چشمهای باز موجب رنج است.
میخواست "کمدی سیاه" پیتر شفر باشه ولی بلد نبود. خلاصه تلاش خوبی بود ولی کافی نبود. هر چقدر هم تونست لفظ های کثافت کاری استفاده کرد و روانم رو به هم ریخت.
پنجاه شصت صفحه ی اول واقعا در حد قهقهه می خندیدم. بعد از اون خب یه کم شوخیا برام تکراری شد و فقط لبخند رو لبام می آورد (که خب توی اجرا احتمالا این مشکل کمتر باشه). ترجمه بد نبود ولی عالی هم نبود. یه جاهایی مشخص بود که مترجم تحت اللفظی ترجمه کرده. مشخص ترینش این بود که اصطلاح "آیم اَفرِید دَت" رو می ترسم ترجمه کرده بود که خب بهتر بود معادل های مناسب تری پیدا میکرد.