ما خانهها، کوچهها، خیابانها و آدمهای زیادی را ترک گفتیم، اما اگر جرأت مرور خاطراتشان را داشته باشیم، لحظهٔ پرتپشِ لرزش و ریزش دل را حتماً تجربه کردهایم. لحظهٔ سکوت پرهیاهویی که با تبانی ذهن سمج و دلِ ناماندگار پدید میآید و بس... بارها با خودمان گفتیم اگر دل هم مثل چشم در داشت میبستیم یا اگر بلد بودیم، ذهن را از خاطرهها، و حافظهٔ بویایی را از تمام عطرهای گذشته خلاص میکردیم، اما بدون اینها تنهاییمان را چگونه پر میکردیم؟ آدمها میآیند که بروند، رفتنشان به اندازهی آمدن نامنتظر و تکاندهنده است و ما با توانی که نمیدانیم از کجا آوردهایم سنگینترین اتفاقها را ناباورانه تاب آوردیم، با صبری که به تلخی آموختیم، نظرکردن و گذرکردن پیشه کردیم با این باور که در گوشهها و زوایا و پس و پشت تمامی هدفهای بزرگ و کوچکمان تحفهای به اسم زندگی خانه دارد که باید بتوانیم حظش را ببریم.
مهسا ملکمرزبان متولد سال ۱۳۵۳ و فارغالتحصیل رشتهٔ مترجمی زبان انگلیسی از دانشگاه آزاد است. از سال ۱۳۷۴ ترجمه را با همکاری با مطبوعات از جمله فیلم ویدئو، هفتهنامهٔ مهر و روزنامهٔ زن شروع کرد و در ۱۳۷۶ اولین کتابش بهنام فانی و الکساندر نوشتهٔ اینگمار برگمن در مجموعهٔ صد سال سینما، صد فیلمنامهٔ نشر نی منتشر شد.
همه طرفداران نمایشنامه خرده جنایات زن و شوهری با خواندن این کتاب باید بر سر خود بکوبند و سر بر بیابان بگذارند! از جمله من! البته اعتماد به نفس نویسنده بسیار حسادت برانگیزه که به خودش اجازه داده از اسم کتابی به اون درجه یکی برای کتابی به این سطح پایینی گرته برداری کنه.
راستش من اصلا طرفدار داستان های کوتاه نیستم یا شاید کتاب های داستان کوتاهی که خوندم خوب نبودن :)) خلاصه که این کتاب هم از قاعده مستثنی نبود.با این وجود در مقایسه با کتاب دیدن دختر ۱۰۰ درصد دلخواه در صبح زیبای آوریل از موراکامی ،داستان ها دلنشین تر بودن. به نظرم این کتاب گزینه ی خوبی برای سرگرم شدن تو اتاق انتظار پزشک یا اتوبوس میتونه باشه چون نیاز به تمرکز خاصی نداره و داستان ها هم سریع تموم میشن.
به نظر اتخاذ چنین نامی از یکی از مشهورترین نمایشنامههای اشمیت، انتخابی بلندنظرانه از سوی نویسنده بوده است. کتاب متشکل از شانزده خردهروایت است؛ و دستکم اتخاذ ابن بخش از نام ناغلط نبوده، چراکه با داستان راه درازی دارند. بیشتر خردهروایتها جایی تمام میشوند که همچنان نفسی برای ادامه حیات خود داشتهاند، اما نویسنده به نطفه خفهشان کرده است. قلم نویسنده جزئیاتنگار است و به رنگها، بوها، جنسها و عطرها بیش از آدمهایش پرداخته است. این ویژگی از سویی مثبت تلقی میشود چراکه در شکلگیری فضاسازی داستانها که گاه حالوهوای نوستالژیک تهران دهه ۴۰ تا ۶۰ را بازگو میکنند کمک کرده است. اما شخصیتپردازی آدمهای روایات یا در حد تیپ باقی ماندهاند یا صرف نامهایی گنگ و جاننگرفته هستند. به نظر نویسنده با وجود قدرتی که در توصیف و فضاسازی داستانهایش داشته، برای جان دادن به روایت و پاشیدن عناصر داستانی به آنها دل و جرئت کافی نیافته است. لذا خردهروایتها بیشتر به نقل صحنههایی از یک کل داستانی میماند که گاه در نقطه شروع و گاه در عطف، به پایان میرسند.
۱.۵⭐️ این کتاب چیزی بیشتر از تمرین نویسندگی نبود… اینکه چرا و چطور چاپ شده رو نمیدونم… من خوندم اما شما وقتتون رو صرف کتابهای بهتری بکنید اون یک و نیم رو هم صرفا به خاطر روان بودن نسبیش میگیره اما متاسفانه مثل اکثر رمان و داستانکوتاههای ایرانی عمیقا بدون محتوا و ساختار مشخص بود