Mikhail Aleksandrovich Sholokhov was awarded the 1965 Nobel Prize in Literature "for the artistic power and integrity with which, in his epic of the Don, he has given expression to a historic phase in the life of the Russian people."
"از آن پس او به ندرت دیده در دیده شد، حتی هرگز در اجتماعات قزاقها شرکت نکرد. تنها و منزوی در خانه پرت افتادهاش در کنار دون بسر میبرد. در دهکده داستانهای عجیبی دربارهاش گفته میشد. پسر بچههایی که گوسالهها را در چمنزارهای آنسوی جاده به چرا میبردند حکایت میکردند که عصر یک روز هنگام غروب آفتاب دیدندش که زن خود را سردست گرفته تا پشتهای که گورستان تاتارهاست میبرد. آنچه پروکوفی زنش را با پوستین خود پوشاند و به خانه باز برد. مردم ده برای توضیح این رفتار حیرت انگیز هزارگونه حدس و گمان میزدند. زنها چندان پرگوئی میکردند که وقت آنکه سر یکدیگر را شپش بجویند نیز نداشتند. دربارهی زن پروکوفی نیز شایعات فراوان بود. برخی میگفتند زیبائی خیره کنندهای دارد و برخی دیگر برخلاف آن معتقد بودند. مطلب هنگامی روشن شد که یمی از بی چشم و روترین زنان به نام ماورا- زن یک سرباز- به بهانهی گرفتن کمی خمیرمایه به خانه پروکوفی شتافت. پروکوفی برای آوردن مایه به زیر زمین رفت و ماورا فرصت یافت تا کشف کند که لعبتی ترکی که پروکوفی به غنیمت آورده چیز بسیار حرف مفتی است."
First quarter was just astonishingly simple and engaging. Starting form the second quarter there are too many characters to follow and political talks are so hard to track, but at the end it was worth it. Ending was so chaotic and I love it.