یادم نیست چقدر گذشته بود، ولی خواب دیدم توی مسجدالشهدای شهرستان خودمانیم و هوا خیلی گرم شده. بعد سیدضیا بلند میشود و میرود توی محراب و اذان میخواند. من دکمه قبا را بازمیکنم که خنکم بشود و میایستم پشت سیدضیا. خودمان دونفریم. سیضیا به رکوع اول نرسیده، چند نفر "یا الله" میگویند که به نماز جماعت برسند. با اینکه دارم نماز میخوانم، آن سه نفر را میبینم. یکیشان میرزاکوچکخان جنگلی است با همان کلاه و موی بلند و لباسها و همان قطار فشنگ. یکیشان پیرمرد خوشچهرهای است که تا حالا ندیدهامش و یکیشان هم مرادقصاب است، ولی خیلی جوانتر و تروتمیزتر. همه پشت سر سیدضیا نماز را خواندیم و بعد میرزا یک سینی تخممرغ به همه تعارف کرد. بیدار که شدم، مراد هنوز خواب بود و از درد پا نالههای کمجانی میکرد.
داستانی کوتاه، روان و زیبا از رفتن یک مبلغ به روستایی در گیلان در ماه رمضان و زندگی یک ماهه او بین مردم و ارتباط دلی و قلبی، همکاری و هم زبانی و خلاصه زیست او با مردم روستا که چقدر اثر گذار بوده و صرفا به مسئله خواندن و نماز جماعت و احکام قناعت نکرد.
چقدر لطیف بود این کتاب و چقدر دلنشین... انگار با همون فصلهای کوچکش هی روحت رو بیشتر و بیشتر جلا میداد. کلمات برای حس خوبی که از این کتاب میشه گرفت کافی نیستن! کوتاه و روون و دوست داشتنی... چسبید بهم خوندنش... سبک شدم انگار...
"تو حرف خدا را برسان آن کس که آمدنی باشد خودش می آید" روایتی درعین سادگی و بی تکلف بودنش، بسیار دلنشین بود. کتابی کم حجم اما سرشار از حس خوب لذت بردم :)
کتاب خنکی بود. خنک مثل آب طالبی های اطراف حرم امام رضا یا لیموناد های پر یخی که شیرینی شان دل را نمی زند یا شبیه خانه هایی که کف شان را آب می زند و باعث می شود یک نسیم خوشی بوزد. یا شبیه دار ال... های حرم که خنک خنک ند با بوی گلاب.
چقدر روان، دلچسب، شیرین. از آنها که کلی حس خوب دارند. قبلا من کتاب برکت رو خونده بودم که در مورد تبلیغ رفتن یک روحانی بود، هر چقدر که آن کتاب منفی بود و اعصابخوردکن، کتاب یحیا زلال بود و مثبت. میشود این کتاب را گوشهای نگه داشت برای وقتهایی که دلمان از آدمها گرفته،برای وقتهایی که از عالم و آدم ناامید شدهایم. فکر کنم خدا هم وقتی از عالم و آدم خسته میشود، نگاه به آدمهایی شبیه سید یحیا و مردم روستا میکند و لبخند میزند.
داستان یه طلبه جوانه که رفته یه روستایی تو شمال برای تبلیغ تو ماه مبارک رمضان. ساده و قشنگ و پر از حس خوب. کوتاه بود و جای پرداخت بیشتری میتونست داشته باشه.
حمید حسنی: #کتاب_خواندم #کتاب_یحیا کتاب رو در مهرماه زیبا سال 1400 حین شیردهی خواندم. کتاب رو از طاقچه بینهایت خواندم. کتاب یک حال خوب مقطعی تولید میکند. یک سرچی در اینستا و اینترنت زدم در مورد کتاب؛ هیچ مطلب یا نقد جدی نیافتم. حتی تعریف های کتاب هم کپی بودند که میتوانید با یک سرچ ساده پیداش کنید. کتاب داستان یک روحانی است که برای اولین بار تبلیغ میرود و تنها فرزند یک خانواده روحانی است که در سن 50سالگی به دنیا امده است. محیط تبلیغ یک روستای شمالی با فرمت سنتی است. اصلی ترین نکته داستان به نظر من حضور تاریخ و هویت روستا و زنده بودن این دریچه برای تحلیل مسائل پیرامونی ست. خطر لو رفتن داستان مانع توضیحات بیشتر است. جایگاه میرزا کوچک خان در بین مردم حتی در مراسم عاشورا این امید را ایجاد میکند تاریخ و پرداخت تاریخی وارد حوزه رمان کشور شده است. طبق آنچه در اینترنت دیدم کتاب بازنویسی یادداشت های روزانه یک روحانی در روزنامه همشهری است و شکل رمان گرفته است. و اما چند نکته مهم در رویایی مردم با روحانی وجود دارد که جالب است! عدم اصرار مردم برای انجام کارهای شخصی او؛ حضور در میان مردم به صورت واقعی نه حضور فیزیکی مکانی بلکه رسوخ در قلب های مردم که ان راهم تماما از نکات عملی و تذکری پدر وام گرفته است. یک نکته مهم دیگر مواجهه جایگاهی مردم با روحانیت است که ابتدا صندلی نشستن و بعد اجازه منبر رفتن؛ که نشان دهنده یک تیزهوشی یا شاید نوعی سواد رسانه ای مردم ان خطه یا بزرگانشان است. نفهمیدم هدف از نگارش کتاب چیست! ایجاد چهره مطلوب از روحانیت؟ ایجاد حس خوب؟ در واقع انچه این جوان انجام میدهد ناشی از تذکرات پدر است نه تربیت مبلغ دین در حوزه که خلا امروز جامعه است. و چهره به روحانیتی شبیه شاید قبل انقلاب. با خواندن کتاب یاد استاد ادبیات ترم اول دانشگاه 12سال پیش افتادم که نقد میکرد طرف رفته روستا برای تبلیغ و در طول چند روز فقط احکام وضو و غسل گفته. روز اخر بهش گفتن ما اب خوردن هم نداریم و روحانی مورد نظر چه قدر رابطه قطع و متکلم وحده ای با مردم داشته است. نکته بعدی کتاب که نظرم را جلب کرد. یک نقد دیگر جدی که با خواندن کتاب به نظرم رسید این بود که روحانی مشکلات ریشه دار روستا را انگار با یک چشم بندی حل میکند یاد توصیه های مادربزرگ های قدیم افتادم که هر کس مشکل روحی روانی داشت پیشنهاد میکردند برایش زن بگیرید؛ در حالی که حل مسائل جامعه فرایندی و پیوسته و پیچیده است. برای مثال در ماجرای مراد قصاب پرداخت ناقص است و حل مشکل کمی عجبیب..... در کل کتاب در ارائه تصویر صحیح در رسالت های کوچک و تبیین ان موفق عمل کرده است. دوستان شمالی گیلکی؛ سیماله و باسوره یعنی چه؟ https://taaghche.com/book/19323
کتاب بدی نبود اما نتونستم باهاش ارتباط برقرار کنم چون توصیف ها خیلی کم بودن . دوست داشتم درباره ي اوضاع اون روستا بیشتر توضیح داده می شد یا درمورد اهمیت مردم به میرزا بیشتر اشاره می شد ( گرچه در جاهایی به صورت ظریفی اشاره شده بود اما کمه) لینک کتاب در طاقچه https://taaghche.com/book/19323/%DA%A...