اهداف و غایات زندگی سیاسی چیست؟ چگونه و با چه ابزاری میتوان به آن اهداف دست یافت؟ دکتر حسین بشیریه در احیای علوم سیاسی: گفتاری در پیشهی سیاستگری میکوشد توضیح دهد که چرا در سدهی اخیر «علوم سیاسی» از مواجهه با چنین پرسشهایی اجتناب میکند. به باور او، با استیلای اثباتگرایی و رفتارگرایی بر حوزهی مطالعات سیاسی و تأکید بر «توضیح و تبیین» زندگی سیاسی به جای تدبیر و اصلاح و تغییر آن، دانش سیاست رسالت و فایدهی خود را از دست داده است. در دانشِ اثباتی سیاست جنبههای متنوع زندگی سیاسی به «داده»های عینی و بیروح تقلیل مییابد و علوم سیاسی، بر اثر غفلت از غایات و اهداف و پرهیز از تأمل در راههای نیل به زندگی عادلانه و در شأنِ کرامتِ انسانی، به دانشی بیمعنا و بیثمر بدل شده است. تألیف این کتاب تلاشی در راه احیای سیاست به منزلهی حکمت عملی و دانش تجویزی است.
حسین بشیریه در سال ۱۳۳۲ در همدان متولد شد. وی لیسانس خود را در رشته علوم سیاسی از دانشگاه تهران گرفت و سپس برای ادامه تحصیل به انگلستان رفت. در سال ۱۹۷۹ در رشته رفتارشناسی سیاسی از دانشگاه اسکس انگلستان فوق لیسانس دریافت کرد و در سال ۱۹۸۲ موفق به اخذ درجه دکترا در رشته تئوری سیاسی از دانشگاه لیورپول گردید.
او که در دانشگاه تهران ممنوعالتدریس شده بود ایران را ترک کرد و به دانشگاه سیراکیوز در نیویورک رفت.
تفاوت زبان میان روشهای تفکر؛ سخت شدن زبانِ مکالمه و درگیری در دعواهای قدیمی و تکراری!
0- شایان به ذکر است که نام حسین بشیریه در علوم سیاسی را یک تریلی نمیتواند بکشد و این حقیر سراپا تقصیر، به ضرورتِ این زندگیِ سراسر عذاب است که مجبور به این خبطِ بزرگ، نقد استاد، شده است. باشد که مارکس ما را ببخشاید!
1- اول خلاصهای از ایدۀ اصلی کتاب را به زبان خودم بگویم: دانش سیاسی نباید غیرسیاسی باشد. این کلام شاید بیمعنا یا حتی مهمل باشد. اما بر اینگونه که بشیریه در این نوشته نشان میدهد، در دورهای که تبِ علمیسازیِ علوم و سیطرۀ پوزیتیویسم در علوم اجتماعی داغ میشده است، علم سیاست از سیاست تمام تهی شده است. یعنی علمی شده است صرفا در بند توصیف و تبیین و خالی از ارائه راهحل برای نیل و حرکت به سوی مقصودِ سیاسی. یعنی علمی بیآزار و بدون یک وجه دستوری/ایجابی. البته این دوری از غایتمندی در سیاست، یکشبه و با نفوذ پوزیتیویسم نبوده است، بلکه با دگردیسیها و تغییراتی که از سنتِ دیرینِ سیاست [یا همان «حکمتِ دیرینِ سیاست»] (بخوانید افلاطون/ارسطو و حتی حکمای سیاسی روم باستان مانند سیسرو)،مشخصا در عصر رنسانس و روشنگری با ایدههای فلاسفۀ سیاسی مانندِ هابز، ماکیاولی و ژان ژاک روسو و...، جهان دانش سیاست از غایتمندی و هدفمندی تهی شده است و پوزیتیویسم صرفا ماشه را چکانده است. به نظرم زیرعنوانِ کتاب، «گفتاری در پیشۀ سیاستگری» و استفاده و جعلِ «سیاستگری» خیلی حرفها در خود دارد. معمولا سیاستگذاری، سیاست، علم سیاست، دانش سیاست و سیاستورزی و... کاربرد دارد و لفظ سیاستگری تاحدی کم کاربرد و نامانوس است. به نظرم دلیل استفاده بشیریه از این لفظ همین است که میخواهد بروی لفظی تاکید کند که آلوده به برداشتها و انباشتۀ یکسری متن نباشد تا بر این لفظ معنیِ خود را تحمیل (به معنای مثبت) کند. خلاصه این لفظ به وجهی از سیاست اشاره دارد، که سودای تغییر دارد. سودای ساخت جامعه آنگونه که باید. تاکید بروی «بایدها» و خیر است. اینجاست که ارجاع نخستین این کتاب با یکی از مشهورترین گزارههای مارکس که از تز یازدهمِ «تزهایی دربارۀ فوئرباخِ» آمده است معنا پیدا میکند: «فیلسوفان تنها جهان را به شیوههای گوناگون تعبیر کردهاند. مسئله اما بر سر دگرگون کردن جهان است». برای بیشتر و بهتر فهمیدنِ کتاب، طبیعی است که باید بشینید خودِ کتاب رو بخونید! 2- نقدِ کتاب به علم سیاست و بیغایت شدن آن، به نظرم بسیار قابل تامل است، اما متاسفانه این اثر یک وجه مهم فعالیتهای اثباتی و به بیانی علمی که در علوم اجتماعی صورت پذیرفته است را در نظر نمیگیرد، و آن «مفید بودنِ» این مطالعات است. یعنی خلاصه نویسنده، با اشاره به روششناسی و بیغایتی هدفندِ علم پوزیتیو، به نحوی این سنتِ را نشان میدهد که گویی هیچ نیست که نمیتوان از آن یاد گرفت. مشخصا فرض کن همین یک فقرۀ سادۀ توسعه ابزار آماری و سنجی که این علوم پازیتیو و سنتِ آکادمیکی که خلق کرده اند، کاری کرده است که بشیریه در گفتار آخر این کتاب بتواند به یکسری مطالعه تطبیقی و آماری در مورد قیاس دو کشور و دولت-رفاههای مختلف ارجاع بدهد. خلاصه یه ذره خصمانه بود نگاهِ بشیریه به این سنتِ علمی، و یه ذره بیشتر میشه همدلانه باهاشون برخورد کرد. 3- یک جذابیتِ یکتا که این کتاب برایم داشت، نخِ تسبیحِ رواییِ آن بود. شاید اصطلاحِ جعلیِ «نخِ تسبیحِ روایی» برای یک اثر علمی و مثلِ آن نامانوس باشد؛ توضیح میدهم. خواننده، میتواند با مطالعۀ این کتاب، به نوعی یک تاریخِ بسیار مختصر فلسفۀ سیاسی را خوانده باشد، یعنی از ارسطو/افلاطون گرفته، تا فارابی ابنسینا و عنصرالمعانی کیکاوس، از ماکیاولی و روسو تا هابرماس و پوزیتیویستهای قرن20، همگی در این کتاب هستند، اما با یک نخِ تسبیح، و آن نخ تسبیح، تمام ان گذار و شرحی بود که در بالا دادم، ماجرای دگردیسی علم سیاست، از علمی غایتمند به علمی صرفا در پیِ تبیین. اینگونه از آثار را که غرضمند و برنامه به سراغ تاریخ میروند و تاریخ را به صلابه میکشند تا ایدۀ خود را از دل آن بیرون بکشند را دوست دارم. خیلی میشه در مذمت این نگاه گفت، اما خب، فعلا میخوام از خوبیهایش گفته باشم. 4- یک نکتۀ مهم در این کتاب/گفتار از بشیریه این است که در جای جای، از مقدمه تا بدنه و موخره کتاب، بشیریه بسیار تاکید دارد که این یک اثر تحقیقی نیست و بسیاری از ظرایف آکادمیک ضروری در این اثر رعایت نشده است. یعنی اگر این کتاب میخواست در تک تک ادعا و گزارههای خود، دقت آکادمیک داشته باشد، حداقل باید اثری خلق میشد، 4برابر حجمِ فعلی که مغایر است با هدفِ بشیریه. بشیریه در این کتاب قصد داشته است که صرفا انذار بدهد و اذهان را متوجه مسئله مهمی بکند و زمین نقد و بررسی را باز کند (برای همین باید این اثر را نقد کرد. نقدِ این کتاب، کمک به بسط گفتمانِ مدنظرِ آن دارد به نظرِ من). البته یک فصل از این اثر غیرتحقیقیِ بشیریه، به خروارها کاغذهای تلبار شدۀ دریوزگان علم که در اطراف و اکناف به کرات دیده میشود، میارزد! 5- یک نقدم به کتاب این است که وقتی از بازار، علم اقتصاد و... حرف میزد، خیلی حرف جدیدی نداشت برای کسی که اندکی با این مباحث درگیر شده است. البته همین امور ابتدایی را برخی از اساتید اقتصاد، خیلی درک نمیکنند، ولی خب، بداعت حرفهای بشیریه خیلی جالب نبود برایم. اصلا این سری نقدها به اقتصاد، به نظرم خیلی کار نمیکند، شاید باید طرحی نو در انداخت با ریشه داشتن در هر دوی این دیسیپلینها! تفاوت زبان! 6- ولی بشیریه معلمی کمنظیر است. اصلا جوری در یک پاراگراف/یک صفحه، کلان ایدههای متفکرها را شرح میدهد که مخاطب کپ میکند از این حجم از شفافیت و اختصار. الحق و الانصاف که کارش درسته!
بررسی سیر تحول اندیشه سیاسی و سیاست به عنوان یک علم، از دوران کهن که به معنای گشودن مرزهای آن به روی سیاست عملی و تغییر جهان به سوی رسیدن به اهداف غایی جامعه، تا واژگون شدن چنین معنایی در تبدیل کردن سعادت جامعه به عنوان ابزاری صرفا در خدمت قدرت سیاسی، و حرکتهایی برای بازگرداند آن حکمت اولیه درون مایه اصلی این اثر است که برای آشنا شدن با مفاهیم اولیه و البته چند چهره اثرگذار بسیار مفید است. به نظرم هسته اصلی تفکر نویسنده، دست یابی به این منظور است که چون سیاست به عنوان علم مانند تمام علوم دیگر آموزش و تخصص و در نتیجه کارشناسان متبحر خود را می طلبد، در نتیجه سپردن سکان آن به دست عموم مردم و سیستمی مبتنی بر آن کاری خطاست و سیستمی نخبه گرایانه تر و متمرکز مورد نیاز است. در خلال این توضیحات، جذاب ترین بخش برای من، یافتن سرنخهایی برای مطالعه بیشتر در اندیشه و کتابهای یورگن هابرماس بود. اما دو نقد کلی هم بر این اثر می توان داشد
از یک طرف، توضیحات لزوما بیانگر ادعاها نیستند، مثلا نسبت بین نظریه سیستم ها و علم اثباتی یا رفتارشناسانه روشن نیست و برای فردی که آشنایی با نظریه های سیستمی دارد، چنین ارتباطی واضح به نظر نمی رسد، یا خواننده نیاز به گمانه زنی پیدا می کند تا برای نمونه، تنها بر ابعاد ساختارگرایانه در نظریه سیستم ها تکیه کند تا بتواند چنین ارتباطی را برای خود قابل فهم کند. یا مثلا با کثرت گرایی مخالفت می کند به این دلیل که می تواند باعث شود هدف و غایت اصلی رشته ای فراموش شود، بدون پرداختن به ساده ترین سوالاتی که پیش می آید، مثلا اینکه اصلا چه نیازی باعث به وجود آمدن چنین حوزه های بین رشته ای شده و ارتباط بین تغییرات دنیای ما و نیاز به چنین رشته هایی چیست
اما نقد مهمتر به رویکرد کتاب، در طرح نظریه ای دولت محور و مبتنی بر دخالت همه جانبه آن در تعیین اهداف جامعه است، بدون آنکه حتی گریزی به تاریخ مفصل چنین بحثی در سده های گذشته بزند، بحثی که شاید برای حوزه سیاست اندکی نوآوری داشته باشد، اما مسلما در حوزه اقتصاد و اقتصاد سیاسی همواره داغ بوده است. یعنی اگر بازگشت به حکمت سیاسی کهن، بخواهد تعیین غایت ها و سعادت در زندگی عملی را از طریق سیستم تصمیم گیری متمرکز و دولت به سرانجام برساند، معلوم نیست تکلیف تجربه زیسته نسل های قربانی چنین تفکری هرچند ناقص اما در جوامعی با چنین تفکری چه می شود، یا مثلا تکلیف ما با نقدهای پوپری در سیاست به تفکر افلاطونی یا مارکسی در اداره جامعه چیست. حتما نویسنده تحلیل های خود را در این باره دارند، اما جای آنها در این کتاب بسیار خالی است و انگار برای مخاطبی نوشته شده اند که برای اولین بار با تضاد بین اقتصاد بازارمحور و اقتصاد دولت محور مواجه شده است. در واقع ایشان به نحوی مساله را بازگو می کنند که انگار ضعیف شدن نهاد دولت در اقتصاد، تنها و تنها به خاطر سیطره نگاه اثبات گرایانه در سیاست و اقتصاد مدرن است، و ربطی به ضعف های نگاه دولت محور و تجربه های معاصر آن در عمل ندارد.
پس از کتاب جامعهشناسی سیاسی دکتر بشیریه، این دومین کتاب ایشان است که با این جمله از مارکس آغاز میشود؛ "فیلسوفان تاکنون تنها جهان را به شیوههای گوناگون تعبیر و تفسیر کردهاند و توضیح دادهاند، اما مسئله بر سر تغییر جهان است."
دکتر بشیریه، استاد اندیشه سیاسی که هرجا هستند خدا به سلامت دارش، پس از 40 سال آموزش و پژوهش اکنون صحبت از زوالِ این علم میکند.
وی با تلنگری به دانشپژوهان و جامعه علوم سیاسی در این نیت است که به آنان بگوید، علوم سیاسی امروز از علوم سیاسی دوره باستان و فیلسوفان یونانی و ایرانی فاصلهای بسیار گرفته است و از نقش اصلی آن که "تدبیر و تغییر" امور بود به نقش فرعی آن، یعنی "تبیین و تحلیل" امور، تقلیل یافته است.
وی با تفالی به نظریات افلاطون و ارسطو و فارابی و ابن سینا در باب سیاست، که بدان مبانی حکمت سیاسی دیرین میگفتند، به دنبال آن است که بگوید سیاست در آن دوران غایت علوم و وسیلهای برای حل و فصل امور بود. سیاست آن دوران جهان را آنگونه که باید باشد میدید، اما امروز به این مرحله رسیده است که تنها هدفش تفسیر و تحلیل رویدادها است و جهان را آنگونه که هست میبیند.
دکتر بشیریه معتقد است علوم سیاسیِ امروز بیش از حد در گیرودار پوزیتیویسم (اثباتگرایی) و تاریخ و فلسفه و جامعهشناسی افتاده است و "از این رو، علم سیاست جدید اساسا غیر سیاسی بوده است، چون دغدغه اصلی آن علم بوده است، و نه سیاست."
او معتقد است که از اوایل قرن بیستم و با شکلگیری انجمن علوم سیاسی آمریکا، و ریاست افرادی چون کارل لویچ و دیوید ایستون بر این انجمن، دوران سیاستزدایی از علوم سیاسی آغاز شده و تا به الان ادامه دارد.
استاد بشیریه این بار نه صحبت از علوم سیاسیِ جدید بلکه صحبت از احیای این علوم میکند؛ علمی که "نه مانند علم سیاست اثباتی خنثی و بیتفاوت است، و نه همانند تعبیر وارونهگر محافظهکار است و وسیله و هدف را جابهجا میکند."
وی معتقد است "هدف نگرش اخیر سیاسیِ کردن دوباره دانش سیاسی و تاکید بر این نکته است که سیاست همواره در پی عمل و تاثیرگذاری و تغییر بوده است، و از همین رو دانش سیاست نمیتواند صرفا به توضیح امور سیاسی بپردازد، بلکه باید به غایات و اهداف و مصالح عمومی و حُسن اداره کشور بپردازد."
تفسیر و نظر بس است اکنون وقت تجویز و عمل است؛ چه باید کرد؟
بدیهیاتی که تا همین الان هم باید بابت بیان آنها از اساتید معزز علوم سیاسی در دانشگاه، فحش بخوریم
بشیریه در این کتاب رسما دست به یک خودویرانگری اساسی زده است و تمام بنیان های علم سیاست را در تضاد با واقعیت و هدف سیاست دانسته است؛ یعنی او دقیقا به دنبال خنثی کردن نقش ماکیاول در این زمینه است
کتاب مختصر و جمع و جوری هست که خواندنش برای هر دانشجوی علوم سیاسی، از نان شب واجب تر است
با یه خلاصه ای از نگرش به علوم سیاسی شروع میکنه و در پایان به صورت کاملا شجاعانه و رادیکال از اشتباهات اهالی رشته در مسیر این رشته میگه و موخره کتاب ضربه نهایی رو به مخاطب وارد میکنه. به نظرم بعد از این کتاب «الزامات سیاست در عصر دولت-ملت»از احمد زید آبادی رو هم بخونید!
There is very warm speech of professor bashirieh, a very good professor in politics. It's too dark and painful. I learn many lessons for politics and political life. He makes you an idea for learning politics.