خوانش: در روزهای پایانی دی ۹۹، در غمِ دی که کلمه هم درمانش نیست، با پس زمینه موزیک جَز که چه دور است از قصه و آدم هایش... . . دوست داشتم قصه رو... اینکه دوس داشتم ادامه بدمش و تا تهش بخونم رو بیشتر دوست داشتم. به نظرم حتی میشد بهش عددی نزدیک به چهار داد ولی برای چهار بودن یه کم جا داشت بهتر بشه.
📚 از متن کتاب: مامان وزیره با قصههای نایب روزها و شبهای اطلس را پر کردهبود که یادش برود مادرش جایی آن سر دنیا با عمویش زندگی میکند و پدرش همان سایهای است که روزی سه بار سر سفره مینشیند و ساکت غذایش را میخورد. شبها که صدای خسخس سینهاش میآمد، آقاجون از جا بلند میشد و میرفت که ببیند ماسک اکسیژن را روی صورتش گذاشته یا نه. اطلس لابهلای این عکسها و قصهها بزرگ شدهبود. نایب فقط پدربزرگ مامانوزیره نبود؛ نایب؛ پدر، مادر، دوست و همهکس اطلس هم بود. مامان وزیره تنها کسی بود که ژن نایب را توی خونش داشت و حالا اطلس باید این عمارت را مثل نایب بسازد. 📚
فضا سازی کتاب قویه ولی واقعا نفهمیدم چیشد! به یه نفر معرفی کردم و اونم خوند و نفهمید چیشد! یکی که کتاب دیگه ای از نویسنده خونده بود هم میگفت نفهمیده بوده که چیشد. شاید اگر بیشتر مورد نقد قرار میگرفت قابل فهم تر بود و عده ای علاقمند پیدا میکرد. https://taaghche.com/book/28261