تابستان 1995، یازدهم جولای. سپیده دم که سر زد، اکثر مردم در سرتاسر جهان زندگی عادی و روزمره خویش را آغاز کردند. کودکان به مدرسه رفتند و زنان و مردان خود را به محل کار رساندند. نیروهای شبه نظامی صرب نیز به محل کار خود رفتند. به سربرنیتسا، و آماده فعالیت در شغلی جدید شدند؛ شغلی به نام آدم کشی.
Rođena sam 26. augusta 1986. godine u Zelenom Jadru, Srebrenica. Jedino naša kuća sada nije obnovljena. 1995. godine smo došli iz Srebrenice u Tuzlu. Mama i brat bili su sa mnom. 12. jula ujutro napustili smo Srebrenicu. Brat je imao 12 godina. Da nas troje to jutro nismo otišli, brata bi sigurno ostavili u Potočarima. Otac je otišao preko šume, bio je vojnik. Došao je jedanaesti dan poslije pada Srebrenice. Nije bilo telefona, nije bilo ničega. Nismo imali nikakvu evidenciju ko je gdje otišao. Otac je tragao i raspitivao se za nas. Na kraju nas je uspio naći u Puračićima kod Lukavca. S ocem smo se razišli u stanu u Srebrenici. Taj je dan vođena borba iznad Srebrenice i naši su vojnici izgubili tu akciju. Tu je poginuo očev dobar prijatelj, meni vrlo mio. Vrlo sam bila vezana za njega. To je bila posljednja linija razgraničenja i nakon toga se znalo da Srebrenica pada. Onda je otac sa svojim drugovima-vojnicima došao u stan koji je u to vrijeme ličio na kasarnu. Svi su se pakovali i spremali da idu. Tu na vratima smo se rastali i u tom momentu uopće nismo ni slutili ni znali gdje idemo. Tako smo krenuli u toj masi koja je napustila Srebrenicu. To je bio naš posljednji dan u Srebrenici.
نویسنده مثل همه ما یه آدم معمولیه. کتاب، خاطره نیست. شبیه به درد و دله. قتل عام یک لحظه ست، زندگی بعد از اون هزار لحظه! و این کتاب اون هزار لحظه ست. انگار نویسنده شما رو دعوت کرده باشه و وقتی که قهوه تون رو آروم می خورین براتون از حس های باقی مونده ش از جنگ می گه و نه خاطرات ش ! اگر ندونین سربرنیستا چی بود و کجا بود و چی شد، این کتاب کمکی نمی کنه که بیشتر بدونین به جاش شاید مجبورتون کنه سرچ کنین که "سربرنیستا چیست؟"
- نویسنده یه آدم درونگرا، با روحیه حساسه - از نگاه یه زن می نویسه - و از جنگی می نویسه که توی بچگی دیده
این فاکتورها نشون می ده که توی کتاب با چه نوع حسی قراره روبرو باشیم...
متن کتاب رو زیاد نپسندیدم ،چون بیشتر حالت واگویه های ذهنی بود تا خاطرات،اما انصافا ترجمه خوب و روونی داشت. اگه نقشه از محل قرار گیری شهرها هم داشت و مسیر فرار افراد به نظرم بهتر بود. اما دذ این فقر منابع در مورد بالکان و به خصوص بوسنی در زبان فارسی،همین کتاب غنیمته
"با نوشتن آرامشی برای روح و روانم یافتم، مرهمی برای قلبم و عقوبتی برای یک جنایت!"
راستش اولین چیزی که درمورد کتاب نظرم رو جلب کرد عنوان فوق العادش بود و با خودم گفتم: پشت این عنوان باید یه محتوای عالی باشه! اما خب چنین چیزی وجود نداشت. نویسنده کتاب از بازماندگان قتل عام سربرنیتسا است. سربرنیتسا یه شهر مسلمان نشین توی بوسنی هست که امروز اسمش یادآور غم و اندوه و جنایتیه که یازدهم جولای ۱۹۹۵ درش رخ داد. جنایتی که طی اون صرب ها بیش از هشت هزار نفر از مردان و پسرهای این شهر کوچک رو قتل عام کردن و عمق فاجعه اونجایی مشخص میشه که توی اون روزها سازمان ملل وظیفه حفاظت از اون منطقه حساس رو داشته و سربرنیتسا رومنطقه امن تشخیص داده بوده. کافیه یک سرچ ساده بکنید تا احساساتتون با دیدن تصاویر موجود جریحه دار بشه. موضوع کاملا ارزشمنده و بینهایت ارزش پرداخته شدن داره اما درمورد این کتاب باید بگم که متاسفانه نویسنده تکلیف خودش رو نمیدونه. بطوریکه گاهی از تصاویر روزهای جنگ میگه، گاهی با خواننده درددل میکنه، گاهی از خاطراتی میگه که ربطی به جنگ نداره و فاقد جذابیته، گاهی تحلیل میکنه و حجم قابل توجهی از کتاب رو هم به توضیح هدفش از نگارش کتاب اختصاص داده. قلم نویسنده هم چندان به دل شخص من ننشست و نتونست زیاد جذبم کنه. در هر صورت منتظر کتاب های دیگه ای در این موضوع خواهم بود.
برخلاف سایر شرح وقایع و زندگینامههای مرتبط با نسلکشی مسلمانان بوسنی، کتاب راوی جزئیات جنگ نبود و تقریبا ملایم ترین کتابی بود که در این زمینه خواندم. نویسنده که در زمان واقعه سربرنیتسا نه سال داشته تقریبا از کل اتفاقات چیزی به خاطر نداشته و به بیان احساسات نسبت به آن دوران و کلیت ماجرا اکتفا میکند. نیمهی دوم کتاب که حاوی طرح زندگی سخت نویسنده بعنوان فرزند جانباز جنگ بعد از اتمام آن است جزئیات بیشتری دارد. ترجمهی کتاب روان بود و مقدمهی آقای میرهادی از نظر شرح تاریخی ماجرای بوسنی ارزشمند است.
زندگی یک مبارزهی عجیبی است. شرایطی روی میدهد که همه چیز جز جانت را از دست می دهی و بعد خداوند به عنوان پاداش چیزی به تو میدهد که همیشه تو را به یاد همهی آن چیزهایی که تجربه کردهای و چشیدهای میاندازد. و ما بدون کندن پی، سقفی بالای سرمان به دست آورده بودیم. هر کسی تکه آسمان شاد خود را دارد و خداوند اصلاً برای پاداش بخشیدن و یا عقوبت عجله ندارد