از تیپش خوشم نمیآمد. دانشگاه را با خط مقدم جبهه اشتباه گرفته بود. شلوار شش جیب پلنگی گشاد میپوشید با پیراهن بلند یقه گرد سه دکمه و آستین بدون مچ که میانداخت روی شلوار. در فصل سرما با اورکت سپاهیاش تابلو بود. یک کیف برزنتی کوله مانند یکوری میانداخت روی شانهاش، شبیه موقع اعزام رزمندههای زمان جنگ. وقتی راه میرفت، کفشهایش را روی زمین میکشید. ابایی هم نداشت در دانشگاه سرش را با چفیه ببندد. از وقتی پایم به بسیج دانشگاه باز شد، بیشتر میدیدمش. به دوستانم میگفتم: «این یارو انگار با ماشین زمان رفته وسط دههی شصت پیاده شده و همونجا مونده!»
ساعت ۱۰ که بیدار شدم مامان گفت بسته پستی رسیده بیدار شدم بازش کردم ساعت ۱۱ شروع کردم به خوندن ۱ نشده تموم شد همیشه خوندن زندگینامه شهدا رو دوست دارم دنیاشون خیلی خیلی از من و زندگیم دوره ولی اینکه ساعتی بخونم و تو ذهنم تصور کنم اون زندگی و بهم حسهای عجیبی میده خیلی جاها بغض کردم ناگفته نماند بعضی جاها هم اینقدر برام غریب بود رفتار یا صحبتاشون که با چشمای ریز شده نگا اون قسمت میکردم و فکر میکردم و به نتیجه می رسیدم که قبول ندارم اون قسمت رو
در کل کتاب روانی بود اما غیر قابل درک بود
الان که جمع بندی میکنم از بین کتابای خاطرات شهدام از همه کمتر با این کتاب ارتباط برقرار کردم پس ی ستاره کم میکنم و دو میدم مگر نه اینکه هم نسلیم و باید درک بیشتر باشه ؟
عالی بود یه کتاب کوتاه و جمع و جور که میشد راحت خوندش، شهید رو از فضای عرفانی به دور نگه داشته، شهیدی که زندگی داشته مثل زندگی همه ی ما، رستوران رفتن رو دوست داشته، لباس خوب میپوشیده، مو می کاشته مه قیافش خوب بشه و و و سبک زندگی ای شبیه ما، ولی فرق اصلیش این بوده که دغدغه ی شهادت داشته... همین یه اصل آسمونیش کرده... چند صفحه ی آخر کتاب، بدجور آتیش میزنه آدمو... بد جور...
اگر کتاب نثر روانی دارد و جزئیات را به خوبی بیان کرده است هنر نویسنده نیست که هنر راوی این قصه است.. نویسنده در برخی مورد ها چینش و ربط معنایی محتوا را هم از یاد برده است کتاب به خوبی از شهید اسطوره زدایی می کند که شهید هم کسی است مثل ما که عاشق می شود که عصبانی می شود و .... فقط تامل می کنم که اگر تمام رفقای بسیجی شهید ر الگوی خود در عشق و ازدواج قرار دهند چه بلایی به سر سازمان بسیج دانشجویی خواهد آمد! :)))البته خدا را چه دیده اید شاید بشود مصداق اینکه: تو آن بلای قسنگی که امدی به سرم
من زیاد از اینجور کتاب ها نمیخونم و بعد از دختر شینا که سه سال پیش خواندم این دومین کتابی است که از زبان همسر شهید میخوانم و میتونم بگم از همه نظر دوستش داشتم و خب حتی اولین کتابی بود که درمورد شهدای مدافع حرم خواندم و بخاطر نزدیک تر بودن از نظر زمانی و داشتن اشتراکات بیشتر خیلی از خواندن کتاب های دفاع مقدس قابل درک تره یکی از نکات خوب کتاب مفید مختصر بودنش بود و الکی کتابو طولش نداد بود و احساس میکردم کامل با شهید آشنا شدم... و اینکه نثر کتاب روان و خوب بود و اصلا خسته کننده نبود
در کل برام خواندن این کتاب جذاب و قابل درک بود ومنو به فکر فرو برد...
در اینکه در بعضی از داستانای شهدا عبرت های زیادی برای زندگی من و شما وجود داره، شکی نیست. اما آیا لزوما هر داستانی پتانسیل تبدیل شدن به کتاب رو داره؟ چه چیز خاصی توی این کتاب بود که من بخوام یاد بگیرم؟ چه حرکت خارق العاده یا به اصطلاح انقلابی ای وجود داشت؟ دمش گرم همین آقا، که رفته و جونش رو داده برای دفاع از اسلام و مردم بی گناه، اما این موضوع رو من با صرف خوندن اسمش به عنوان شهید مدافع حرم هم متوجه می شدم. یه وقتی ما داریم درمورد شهید مطهری، شهید بهشتی یا شهید آوینی و غیره صحبت می کنیم، آدمایی که توی زندگی شون هم کارای خیلی بزرگی کردن. بله در مورد این افراد خوبه که داستان زندگی شون رو بخونیم تا بیشتر باهاشون آشنا بشیم، اما در این کتاب من هیچ چیز خاصی ندیدم. به طوری که دو سوم اولش رو خوندم و بعد احساس کردم دارم وقتم رو تلف می کنم و گذاشتمش کنار. حتی، حتی اگه نکته خاص و پندآموزی توی اون یک سوم باقی مانده وجود داشته، مقصر نویسنده، یا راوی بوده که نتونسته من نوعی رو به خوندن اون یک سوم مجاب کنه. داستان آدمای این جوری رو اگه از یه خونواده مذهبی اومده باشی، به اندازه کافی دور و برت دیدی. آدمای هیئتی و پاسدار و خدایی. حالا همه اونا باید برن داستان زندگی شونو کتاب کنن؟ آهان، یعنی اگه یه پاسدار (یا بسیجی، یادم نیست) تو دانشگاه و این ور و اون ور بیفته دنبال مردم هیچ اشکالی نداره؟ یا اگه همون دختر عین چرت و پرتای آبکی نودهشتیا کفشای اون آقا رو از پنجره بندازه بیرون موردی نداره؟ خلاصه اینکه من نگرانم. نگران از پدرا و مادرایی که دور و برم دارم می بینم، که صرفا به اعتبار اینکه این کتاب زندگینامه یه شهیده و لابد مفیده، کتاب رو در اختیار بچه های نوجوونشون قرار می دن و اونا هم این کتابا رو می خونن و بعدشم می گن وای، چه قشنگ، چه زیبا! مخصوصا دخترا که یه دید رویایی هم پیدا می کنن. انگار که تاثیر مخربش کمتر از کتابای بیخودیه که بچه ها رو از خوندنشون منع می کنیم.
قصهی دلبری خدا از بندههایش آنچنان که به سمت او میدوند یا قصهی دلبری بندهها از خدا آنچنان که عاشقشان میشود و آنها را پیش خود میبرد قصهی دلبَری یا شایدم دلبُری... روایت ساده و خودمانی از زندگی شهید مدافع حرم؛ شهیدی که اسطوره یا فرشته نیست، یکی مثل خودمان است. عاشق میشود، عصبانی میشود، اهل گشت و گذار و تفریح است و... اما عشق و ارادت بسیارش به ائمه اطهار او را به وادی عشق میکشاند. --- + در طول مدت مطالعهی کتاب همش به این فکر میکردم که اگر من جای همسر شهید بودم، چه میکردم و بعد نمیتونستم به این سوال خودم جواب بدم. خیییلی سخته، خییییلی ... + نقدی دارم که نمیدونم به راوی که همسر بزرگوار شهید باشن، باید وارد کرد یا به نویسنده 🤔 بنظرم ذکر برخی اتفاقات که بیشتر مربوط به دوران قبل از ازدواج و فضای دانشجویی شهید و همسرشون بوده، اصلاً لزومی نداشته. ممکنه الگوبرداری یا تصور غلطی بخاطر ذکر اینگونه مطالب صورت بگیره 😕
چهارستاره، فقط بخاطر داستان کتاب و راوی! نه قلم نویسنده.
بنظرم آقای جعفری شانس خوبی داشتن بابت راوی داستان چون واقعاً هنر نویسندگی خاصی به خرج نداده بودن برای نوشتن کتاب. اوایل کتاب واقعاً سطح قلم پایین بود؛ روان بود ولی قوی نبود. کمکم وضعیت بهتر شد. یجاهایی خیلی گنگ نوشته بود و بعضی روایتها خوب پشت سر هم قرار نگرفته بود و خواننده گیج میشد. مخصوصاً اون زمان قبل شهادت، معلوم نبود همسر شهید به همراه پدر و مادر شهید دقیقاً کجا هستند و خیلی اون قسمتها واضح نبود. و اینکه نویسنده انگار خیلی به خودش زحمت نداده بود که فکر کنه چی رو باید بگه و چی رو نباید بگه. هرچی که راوی، همسر شهید، گفته بود فقط نوشته بود. بنظرم این کتاب یک روایت زنانه بود و بهتر بود نویسندهی کتاب یک زن باشه. مثل حبیبه جعفریان یا مریم برادران. کتاب دوستداشتنیای بود چون اصل روایت و قصهی شهید جذابیت داشت. همین.
گاهی فکر می کنم همسران شهدا باعث می شن کمی شان شهدا بیاد پایین! این کتاب، از همون کتاب هایی بود که این ویژگی رو داشت! ما نه چیزی از ارتباط شهید با دوستان و خانواده ش فهمیدیم، نه از سبک زندگی ش، به جز این که پر خور و کچل بوده و توی بسیج دانشگاه عاشق شده و دو تا عروسی گرفته و دائم مشغول هیئت رفتن و روضه خوندن بوده، و از همه عجیب تر! این که با همسرش توی خونه شهید بازی می کرده! به این صورت که من شهید می شم تو گریه نکن!
"فقط مانده بود یک کار دیگر، به آن آقا گفتم:«شهید میخواست براش سینه بزنم. شما میتونید؟» بغضش ترکید. دست و پایش را گم کرده بود، نمیتوانست حرف بزند، چند دفعه زد روی سینهاش. بهش گفتم:«نوحه هم بخونید.» برگشت نگاهم کرد، صورتش خیس خیس بود، نمیدانم اشک بود یا باران. پرسید:«چی بخونم؟» گفتم: «هرچی به زبونتون اومد.» گفت:«خودت بگو.» نفس بالا نمیاومد انگار یکی چنگ انداخته بود و گلویم را فشار میداد. خیلی زور زدم تا نفس عمیق بکشم، گفتم:«از حرم تا قتلگه زینب صدا میزد حسین، دست و پا میزد حسین، زینب صدا میزد.» . قصه دلبری، زندگی با کمیت پایین و با کیفیت بسیار بالای شهید محمدحسین محمدخانی و همسرش است. تفاوت این کتاب با کتاب عمار حلب این است که این کتاب فقط به این زندگی مشترک اختصاص دارد و از اشاره به باقی اتفاقات زندگی شهید اجتناب شده. خیلی مختصر و مفید برای آنهایی که زندگی مشترک خود را شروع کردند و یا میخواهند زندگی مشترک خود را آغاز کنند.
گفته بود اگه جنازه ای بود و من رو دیدی، اول از همه بگو نوش جونت! بلند بلند میگفتم نوش جونت نوش جونت نوش جونت.... رَبَّنا هَبْ لَنا مِنْ أَزْواجِنا وَ ذُرِّیَّاتِنا قُرَّةَ أَعْیُنٍ وَ اجْعَلْنا لِلْمُتَّقینَ إِماماً خدایا به ما از همسران و فرزندانمان آن ده که مایه روشنی چشم ما باشند. آیه 74 سوره فرقان
کتابی کوتاه ومختصر از بخشی از زندگیه شهید بزرگوار محمدحسین محمدخانی به روایت همسر. خیلی کوتاه بود دوست داشتم بیشتر به زندگیه این شهید می پرداخت، اما همینم غنیمته... روحشون شاد
صمیمیت و صداقت کتاب جذابیت زیادی به کتاب داده بود. معمولا کتاب هایی که مربوط به زندگی شهدا است جذابیت خاصی برایم دارد، ولی این یکی ویژه بود و همچنین فضای امروزی تری داشت و به زندگی های ما نزدیک تر بود. و اینکه این کتاب را هدیه گرفته بودم در خواندنش لذت دو چندان احساس می کردم. پیشنهادم این است که علاوه بر خواندن این کتاب، بعنوان هدیه شوهر هایتان را به خواندنش ترقیب کنید، خیلی تاثیر گذار است؛ تاثیر اش بیش از 100 تا کتاب مردان مریخی و زنان ونوسی است!
داستان از زبان دختری حدودا بیست ساله روایت میشود. دختری بسیار نازک نارنجی و حساس، ولی بسیار جسور و انقلابی و فعال. اوایل داستان در دانشگاه رخ می دهد. آن هم در بسیج دانشگاه. دختر با مردی برخورد می کند که از همان اول، احساس می کند که باید با او لجبازی کند. به هر نحوی سعی دارد با او مخالفت کند، و ادامه می دهد تا جایی که متوجه می شود، که آن مرد از کسی خواسته تا از او برایش خواستگاری کند. از آن زمان، تا مدتی، لجبازی هایش را بیشتر می کند، چون احساس می کند که مرد به او جسارت کرده است. اما پس از مدتی، بصورت ناخودآگاه، عاشق آن مرد می شود و پس از مدتی اصرار، به او اجازه می دهد که به خواستگاری بیاید. آن ها، پس از برگزاری مراسم عقدی در یکی از امامزده های تهران، ازدواج می کنند و ادامه داستان، روایت عشق و زندگی آن هاست. روایت یک زندگی دوست داشتنی. روایت مردی که برای دفاع از حرم، به سوریه می رود و ...
اول از همه باید بگویم که من کلا به زندگینامه های شهدا، علاقه مندم، اما از بین همه انواع این زندگینامه ها، کمتر از همه به زندگینامه شهدا از زبان همسر علاقه دارم. چون این نوع از زندگینامه ها، در واقع نوعی داستان عاشقانه هستند، و من داستان عاشقانه را به شرطی دوست دارم، که پایان خوبی داشته باشد. که در این نوع زندگینامه ها، پایان، همیشه شهادت یکی از دونفر است، که خب از نظر من پایان خوبی نیست. دوم اینکه از نظر من، راوی داستان، بیشتر از اینکه روند داستان را ترسیم کند، بیشتر به توضیح ظاهر شخصیت ها، خصوصا خودش، و مقداری هم محمدحسین محمد خانی پرداخته بود. سوم اینکه راوی، در تمام داستان، تماما سعی داشت تک تک افکارش، تک تک تصوراتش، و تک تک چیزهایی که برای هرفردی در ذهنش ساخته بود را، با واقعیت افراد، که در ادامه متوجه شده بود مقایسه کند. که این بیش از حد بودناین مسئله، کمی دیوانه کننده بود. یعنی درواقع اگر بخواهم طور دیگری بگویم، راوی خیلی خیلی بیش از حد از جملاتی مانند: "از ظاهرش مشخص بود که ..." ، " با این قیافه اش انگار ..." ، و کلا روش هایی برای اینکه ما بفهمیم که این راوی از این مرد، هیچ شناختی نداشته و فقط براساس رفتار و ظاهرش او را قضاوت و توصیف می کرده است. چهارم اینکه چند چیز در داستان خییییلی خییییلی تکرار شده بود. مثلا اینکه شهید محمدخانی، ظاهر عجیبی در دانشگاه داشتند و لباس هایی می پوشیدند که شبیه لباس های جنگ و سربازی و جبهه بوده اند و چفیه می انداختند و ... و این نکته، در روند داستان، بارها و بارها و بارها گفته شد. پنجم اینکه شخصیت راوی، صد وهشتاد درجه با من تفاوت داشت و به همین خاطر کلا ارتباط برقرار کردن با او بسیار بسیار برایم سخت بود. او شخصیتی بسیار جسور داشت و ابایی نداشت از اینکه با دیگران بصورت جدی مخالفت کند. و همین چیزها ارتباط با او را برایم سخت می کرد. ششم اینکه کلا در زندگینامه های شهدا، خصوصا از زبان همسر ها، همه چیز انگار تخیلی ست. اصلا واقعی نیست. چیز هایی وجود دارد که در زنگی اطرافیانمان هیچ وقت ندیده ایم! مثلا چه کسی مراسم عقدش را در امامزاده برگزار میکند؟ یا کدام مردی اولین هدیه هاای که به همسرش می دهد پلاک شهید و تکه ای از کفن و این چیزهاست؟ یا کدام مردی الان هست که بجز شب عقد و عروسی اش هیچ وقت کت و شلوار نپوشد؟ البته منظور من این نیست که این ها بد است، اما کمی تخیلی و دور از ذهن هستند، البته برای من.
شهیدی که مارک دار شد! با برخی از کتاب ها می خندید، گریه می کنید، حیفتان می آید که تمام شوند، دوست دارید با تک تک کلمات آن ها زندگی کنید. این کتاب از آن دسته کتاب هاست. کتابی کوچک و کم حجم با دنیایی از حرف های پرمعنا. قصه دلبری روایتگر زندگی عاشقانه شهید مدافع حرم، محمد حسین محمدخانی، به نقل از همسر شهید است. شهیدی که مارک دار شد و لباس قیمتی و تک سایزه شهادت را به تن کرد. این کتاب از جمله کتاب های موفق در زمینه خاطره نگاری زندگی شهداست و بارها تجدید چاپ شده است.
نثر روان و خوبی داره. ولی خیلی خلاصه ست ... که این هم خوبه هم خوب نیست بنظرم! شنیدم که عمار حلب رو هم باید کنار این کتاب خوند بعضی وقت ها جملات زیبای کتاب ها رو مزه مزه می کنم یعنی چشامو می بندم و با خودم تکرار می کنم تا مزه ی شیرینش به وجودم بشینه و به فراخور محتوا گاهی میخندم و گاهی اشک می ریزم. دو جای خیییلی خووشششمزه بود. من دوست میدارمش. این کتاب توی بی آر تی آزادی به تهرانپارس شروع کردم و تو جاده هراز تموم شد کمتر از 3 ساعت طول کشید برام ...
قصه¬ی دلبری روایت خاطرات شیرین ازدواج و زندگی شهید محمدحسین محمدخانی به روایت همسر ایشان است. شروع کتاب مبهم اما جذاب است. تعلیق ابتدایی داستان طولانی نیست وخواننده زود وارد ماجراهای کتاب می¬شود . چگونگی ازدواج شهیدمحمدخانی جذاب و شیرین روایت شده است و میل به دنبال کردن ادامه کتاب را در خواننده بیشتر می¬کند. ریتم داستان به خوبی حفظ شده و نویسنده زیاده¬گویی نکرده است. لازم نیست قسمت هایی از بدنه ی داستان حذف شود. همچنین آشنایی با سبک زندگی یک شهید نکات ارزشمندی را به خواننده منتقل می¬کند. لحن صمیمی و روایت دلنشین خاطرات دیگر نقطه قوت این کتاب به¬شمار می¬رود. روانی و زلالی روایت خواننده را با خود همراه می¬کند. شخصیت شهید دراین کتاب برخلاف برخی آثار کلیشه¬ای فاع مقدس سفید مطلق و ابر قهرمان و دست¬نیافتنی ترسیم نشده است. بلکه ما با شخصیتی مواجه می¬شویم که او را واقعی می¬دانیم و گویی از نزدیک می-شناسیمش. نقطه اوج داستان در انتهای کتاب است که خواننده از پشت پرده اشک و با بغض درگلو محمدحسین محمدخانی را تشییع می¬کند. کتاب¬آرایی هنرمندانه جذابیت کتاب را دوچندان کرده است. اسم و طرح جلد کتاب زیبا و بیادماندنی است.
This entire review has been hidden because of spoilers.
زندگینامه این شهید همراه صبر و استقامتش در ابعاد مختلف زندگی الگویی برای به خصوص نسل جوان است «قصهی دلبری» را از طاقچه دریافت کنید https://taaghche.com/book/52186
نثر کتاب روان و خواندنی بود. دوساعته تمام شد. توجه به جزئیات در خاطرات و گفتگو ها دوست داشتنی بود. اوایل کتاب با تصور فضای بسیج دانشجویی از توصیفی که در مورد روابط خانم ها و آقایان داشتند چندشم شد. البته خیلی بد نبود ولی اصلا دوست داشتنی نبود. بعدا که ازدواج کردند اوضاع بهتر شد. همزاد پنداری بالایی با شخصیت اصلی کتاب داشتم 😁
من کتابهایی با موضوعیت زندگینامه شهیدان مخصوصا شهدای جدید رو که سبک زندگیشونو. زمان و سن و سالشون بیشتر و نزدیک تر به ماست خیلی دوست دارم .به جهت نفس اون کتاب . چون راستش اتفاقات ز��دگیشون دور از ذهن و در فضا و مکانی نیست که ما تجربه ش نکرده باشیم. ملموس تره و بیشتر باهاش در ارتباط بودیم. اما ایرادی که به خیلی از این کتابها وارده به نظرم اینه که بیشتر انگار ما داریم زندگی ابعاد و احساسات همسر شهید رو میخونیم تا خود شهید. ایرادی که حتی من به خداحافظ سالاری که خیلی از خوندنش لذت بردم هم وارد میدونم . موضوع حول محور شهید هست اما در هاله ای از اصل احساسات راوی. بهر حال این دست کتابها بخاطر آشنایی با شهدا که بدونیم مثل مان و چیزی جدای از ما نیستند خیلی موثر و ضروریه.
کتابی کوتاه و مختصر از زندگی شهید محمدحسین محمدخانی. در این کتاب بیشتر به زندگی مشترک شهید پرداخته، به دور از هرگونه اسطوره سازی و قهرمان جلوه دادنِ اغراق آمیز. به اینکه سبک زندگی ایشون چگونه بوده پرداخته نشده گویا برای شناخت شخصیت ایشون باید کتاب "عمار حلب" رو هم خوند. بنظرم هدف اصلی نشون دادن این قضیه بوده که ایشون هم مثل خیلی ها بسیار خانواده دوست، عاشقِ همسر، پر انرژی و شاد بودند... شاید برای اینکه متوجه بشیم اتفاقا این ویژگی ها، دقیقا ویژگیِ انسان های با خداست...
#شهید کارش دلبریست! دلبری از خدا، از خلق، از زمان، از زمین، از همه! اصلا #شهید اینقدر خاطر خواهش زیاد میشود که خدا او را برمیدارد ومی برد که هم او را نجات بدهد هم بقیه را! نکند امر بر هر دو مشتبه شود و اسیر شوند و اسیر کنند و خدا این وسط فراموش شود! حالا «#قصه_دلبری» یکی از این خوبان خدا کتاب شده. از دلبری اش برای خدا همین بس که الان در عالم ملکوت «نظر الی وجه ربه» در سایه قرب الهی همنشین اولیاء و انبیاء الهی است، اما دلبری کردن برای خدا دل مؤمنین را هم می برد! هرچقدر ایمانت بیشتر جاذبه این دلبریها برایت بیشتر است. #قصه_دلبری نقل عشق بازی است! نه از آن عشق بازیهای فیلمهای عاشقانه یا از آنها که موقع شنیدن موسیقیهای پاپ در خیال آدم می آید و دلش غنج می زند برایش! نه؛ نقل این خاله بازیها نیست! نقل عشق بازی محمد حسین آقای محمد خانی برای خداست! که همسرش برای ما نقل میکند و میگوید چگونه این عشق بازیهای آقا محمدحسین دل او را هم برده و میدانی این عشق بازیها برای آنها که «علی قلوبهم أكنة» هستند فهم نمی شود و فقط کسی آنها را میفهمد و عاشقش میشود که «ذا ذكر الله وجلت قلوبهم وإذا تليت عليهم آياته زادتهم إيمانا». #کتاب_قصه_دلبری خاطرات همسر شهید از 5 سال زندگی مشترک با #شهید_محمدحسین_محمدخانی است که با خاطرات ایشان از نحوه آشنایی با شهید در بسیج دانشگاه آغاز می شود و با خاطراتشان ازسفر به لبنان و ادامه یافته و اعزام به #سوریه و شهادت پایان بخش قصه دلبری می شود.متن کتاب قلمی روان و جذاب دارد و شخصیت شهید هر لحظه ما را غافلگیر می کند.
نثر کتاب روان و دوست داشتنی بود و موضوع جالب توجه این بود که از شهید بت و اسطوره درست نکردن؛ توجه به لباس و خوراکی، و یا هزینه برای کاشت مو، خب من دقیق نمیدونم اسلام چقدر با این موارد موافقه ولی حبّ زیبایی از صفات انسانه و شهید هم از این قضیه مستثنی نیست. شاید اگه این کتاب رو قبل از کتاب «یادت باشد» میخوندم بهش نمره ی بهتری میدادم. متأسفانه(برخلاف کتاب یادت باشد) بعضی قسمت های این کتاب برای من کمی عجیب و غیرقابل درک بود. بیان جزئیات زندگی زناشویی شاید کار درستی نباشه؛ حرکات افراطی شهید محمدحسین محمدخانی و نشستن رو به دیوار در مواجهه با خانم هایی که حجاب کامل داشتن و یا آزار دادن نوزاد و مرگ تلخش؛ برخلاف توصیه ی تمام اطرافیان و پزشکان حتی به این فکر میکردم که روضه گوش کردن تو ماشین با بالاترین صدای ممکن احتمالا کار درستی نیست و یه جورایی حق الناس محسوب میشه. به هرحال، خوندن زندگی شهدا، حتی اگه یک نکته ی کوچیک هم به ما یاد بده؛ میتونه اثر بزرگی رو زندگی مون بذاره...
[البته زیـاد هیئت دونفری داشـتیم. برای هم سخنرانی می کردیم و چاشنی اش چند خط روضه هم می خواندیم، بعد چای، نسـکافه یا بسـتنی می خوردیـم. می گفـت: «این خوردنیـا الان مـال هیئته!» هروقت چای می ریختم می آوردم، می گفت: «بیا دوسـه خـط روضه بخونیم تا چای روضه خورده باشیم!» زیارت عاشورا می خواندیم و تفسـیر می کردیم. اصرار نداشـتیم زیارت جامعۀ کبیره را تا ته بخوانیم. یکی دو صفحه را با معنی می خواندیم، چون به زبان عربی مسلط بود، برایم ترجمه می کرد و توضیح می داد.]
هر بار که کتابهای زندگی شهدا رو میخونم یا مستندهاشون رو میبینم بیشتر حس میکنم که چقدر از مرام و معرفتشون فاصله دارم
یکی از بهترین کتاب های زندگینامه شهدای مدافع حرم است ؛ این کتاب به خوبی احساسات دخترانه را در مواجه شدن با شخص دلخواه ( یا همان دلبر (. ❛ ᴗ ❛.) ) بیان می کند و خواننده میتواند ارتباط خوبی با داستان و فضای رمانتیک گونه آن بگیرد . ماجرای این عشقی که رقم میخورد بسیار جذاب و زیبا و البته واقعیست ... . لینک این کتاب در اپلیکیشن طاقچه : https://taaghche.com/book/52186/%D9%8...
شهید محمدحسین محمدخانی از فعالان بسیجدانشجویی بود ودرعلمیاتهای تفحص پیکر شهدای دفاع مقدس، شرکت میکرد،کتاب قصه دلبری، روایتی از سبک زندگی این شهید است.کههمسرشاز روزهای آشنایی در بسیجدانشجویی تا روزهای پس از شهادت او را بازگو می کند. «قصهی دلبری» را از طاقچه دریافت کنید https://taaghche.com/book/52186
قصه دلبری از اون کتاب هاست که هر آدمی قبل از ازدواج،حین ازدواج و بعد ازدواج باید بخونه تا چگونه زندگی کردن یاد بگیره! یه کتاب پر از عاشقانه ی خاص...هر خط کتاب یه غزل به تمام معناست...پر از آشوب و عشق و غم و شادی و صبر و انتظار....قصه دلبری و هم بخونین هم هدیه بدید:)