Jump to ratings and reviews
Rate this book

مسافرنامه

Rate this book

50 pages, Paperback

Published January 1, 1390

3 people are currently reading
116 people want to read

About the author

شاهرخ مسکوب

33 books247 followers
شاهرخ مسکوب، نویسنده، مترجم و شاهنامه‌شناس، در سال ۱۳۰۴ در بابل به دنیا آمد. دوره‌ی ابتدایی را در مدرسه‌ی علمیه‌ی تهران گذراند و ادامه‌ی تحصیلاتش را در اصفهان پی گرفت. در سال ۱۳۲۴ به تهران بازگشت و در سال ۱۳۲۷ از دانشگاه تهران در رشته‌ی حقوق فارغ‌التحصیل شد. نخستين نوشته‌هايش را در ۱۳۲۶ با عنوان تفسير اخبار خارجی در روزنامه« قيام ايران» به چاپ رساند. از ۱۳۳۶ به مطالعه و تحقيق در حوزه‌ی فرهنگ، ادبيات و ترجمه‌ روی آورد. پیش از انقلاب به خاطر مبارزات سیاسی علیه رژیم پهلوی چندبار راهی زندان شد. مدتی پس از انقلاب به پاریس مهاجرت کرد و تا آخرین روز حیات به فعالیت فرهنگی خود ادامه داد و به نگارش، ترجمه و پژوهش پرداخت. مسکوب در روز سه‌شنبه بیست‌وسوم فروردين ۱۳۸۴ در بيمارستان كوشن پاريس درگذشت. شهرت مسکوب تا حد زیادی وامدار پژوهش‌های او در «شاهنامه» فردوسی است. کتاب «ارمغان مور» و «مقدمه‌ای بر رستم و اسفندیار» او از مهم‌ترین منابع شاهنامه‌پژوهی به شمار می‌روند. مسکوب برخی از آثار مهم ادبیات مدرن و کلاسیک غرب را نیز به فارسی ترجمه کرده ‌است. از جمله آثار او می‌توان به ترجمه‌ی کتاب‌های «خوشه‌های خشم» جان اشتاین بک، مجموعه «افسانه تبای» سوفوکلس و تألیف کتاب‌‌ها‌ی «سوگ سیاوش»، «داستان ادبیات و سرگذشت اجتماع»، «مقدمه‌ای بر رستم و اسفندیار»، «در کوی دوست»، «گفت و گو در باغ»، «چند گفتار در فرهنگ ایران»، «خواب و خاموشی»، «روزها در راه»، «ارمغان مور»، «سوگ مادر»، «شکاریم یک سر همه پیش مرگ»، «سوگ سياوش در مرگ و رستاخيز»، «مسافرنامه»، «سفر در خواب»، «نقش ديوان، دين و عرفان در نثر فارسی»، «درباره سياست و فرهنگ» در گفت وگو با علی بنو عزيزی، «تن پهلوان و روان خردمند»، «مليت و زبان (هويت ايرانی و زبان فارسی) اشاره کرد.

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
20 (24%)
4 stars
34 (40%)
3 stars
24 (28%)
2 stars
4 (4%)
1 star
1 (1%)
Displaying 1 - 25 of 25 reviews
Profile Image for Peiman.
653 reviews203 followers
February 1, 2024
مسافرنامه
شاهرخ مسکوب هرچه نباشد، نویسنده‌ی قابلی‌ست. در پنجاه صفحه در خلال سفری که گویا هر هفته برای تدریس انجام میده در ذهن مدام به گذشته بر میگرده و خاطرات و سفرهایی که در ایران رفته، سفری که چهار نفری رفتند و سه نفری برگشتند، سفر بی‌بازگشت از ایران، خاطرات عروسی و تلخ‌تر از همه خاطرات دیدار با شخصی که پسرش اعدام شده...ه

خودم کردم که لعنت بر خودم باد؟ احتمالاً بله آقای مسکوب
Profile Image for Saman.
354 reviews184 followers
December 7, 2024


شاهرخ مسکوب در این کتاب کوتاه پنجاه صفحه ای دوران سخت تدریس درلندن برای امرار معاش رو روایت می‌کنه.سختی سفر و تحقیرهایی که به جون میخره.در این بین گریزی هم به گذشته و زندگی داخل ایران میزنه و از داخل کشور هم روایاتی میگه.روایات داخل کشور و خارج کشور او یک مفهوم مشترک رو اثبات میکنه و اون رنجی است که مرحوم مسکوب اونها رو روایت می‌کنه.. انگار که رنج و زجر کشیدن معطوف به جغرافیا نیست و برای حل بدبختی و مشکلات، راهی فراتر و بهتر بگم، ریشه‌ای تر از تغییرمکان زندگی باید جست.

آواز دهل از دور شنیدن خوش است هم نکته‌ی دیگری بود که حین خوندن کتاب برداشت کردم. شاید در نگاه اولیه‌ی برخی از ما مهاجران زندگی راحت تری داشته باشند اما همین روایت مسکوب از همین یک بخش زندگی‌اش یعنی سفر به لندن برای تدریس و سختی‌هایی که متحمل میشه میتونه مثال نقض این طرز فکر ما باشه. خیلی پدیده‌ها و مسائل زندگی از دور به یک شکل دیگری هستند تا وقتی نزدیک و درگیرشون میشیم.
Profile Image for Arman.
360 reviews355 followers
November 6, 2024
مسافر کی بود؟
کتاب مسافرنامه در سال ۶۲ با نام مستعار ش. البرزی بعنوان نویسنده‌اش توسط نشر مطالعات ایرانی در آمریکا منتشر می‌شود. کتاب اولین اثری بود که داشت به صراحت از اعدام‌های دهه شصت پرده بر می‌داشت و از برخوردهای پاسداران در فرودگاه‌ با مسافران به خارج از کشور می‌گفت.
بعدها مشخص شد که نویسنده کتاب، کسی جز شاهرخ مسکوب نبوده است که در آن بصورت تصاویری پراکنده، سفر خروج خود از ایران بدنبال انقلاب و سپس سفرهای متناوب خود از پاریس به لندن برای تدریس را روایت می‌کرد.

مسافرنامه:
همانطور که بالاتر گفتم، روایت اتوبیوگرافیک اثر به صورتی کاملاً جریان سیال ذهن و با شرح‌هایی پراکنده از خاطرات خود نویسنده و همینطور تصاویری هذیان‌گونه همراه است.
متن قرار است که با این شکل از روایت، تشویش‌ها، نگرانی‌ها و ترس‌های راوی را نشان دهد که البته به نظرم همین، به پاشنه آشیل آن تبدیل شده است.
در واقع، بیشتر از اینکه "مسافرنامه" بتواند در نمایش این تشویش‌ها موفق عمل کند، خود به اثری مشوش و شلخته تبدیل شده که نتوانسته است کلی منسجم را ارائه کند.


چرا بخوانم؟
اول اینکه مسکوب از چهره‌های مهم فرهنگ، بخصوص فرهنگ ایرانی در تبعید می‌باشد. او با آثار بعدی‌اش نشان داد که فقط یک پژوهشگر در اساطیر نیست، بلکه متفکری دغدغه‌مند و اتفاقاً متعهد است. این کتاب، حلقه مفقوده و اتصالِ دو سویه‌ی مسکوب است.
دوم اینکه مسافرنامه از اولین کتاب‌های ادبیات فارسی تبعید بعد از انقلاب می‌باشد و از این نظر حائز اهمیت است. کتاب لحظات درخشانی در بازنمایی تجربه فرد تبعیدی از جابجایی در میان فرودگاه‌ها دارد.
سوم هم اینکه اگرچه عصبانیت و خستگی راوی در روایت موج می‌زند، اما نثر بسیار پاکیزه و دقیق و بجا است و می‌توان از آن آموخت‌
Profile Image for Fateme Beygi.
348 reviews137 followers
November 29, 2019
مسافرنامه روایت سفرهای مسکوب است برای تدریس ادبیات بین دو کشور که در لابه‌لای این سفرها ذهنش برمی‌گردد به خاطراتش از آن سفر بزرگ برای ترک وطن و پیشترش سفرهایی که قبل از این ترک اجباری در ایران داشته و لحظه‌های خوشی که حالا انگار بسیار بسیار دورند و حتی گم.
شاید فعلا بتوانم بگویم که مسافرنامه تلخ‌ترین ناداستانی است که از مسکوب خوانده‌ام. توی این کتاب بیشتر از هر جای دیگری روی خودش متمرکز شده؛ روی ترس‌ها، گلایه‌ها، خستگی‌ها، کلافگی‌ها و تمام درونیات تلخ و زننده‌ای که خیلی از نویسنده‌های دیگر از خودشان رو نمی‌کنند. مسکوب اما با صراحتی بی‌همتا و با آن برون‌ریزی زیبایش در قالب کلمات و توصیفات، این چیزهای به ظاهر زشت و زننده‌ی درونش را، آن هیولای خموده در خویش را بیرون می‌ریزد تا بگوید از چه خسته است، از چه منزجر و از چه بریده و دلتنگ چه‌هاست.
مسکوب مسافرنامه کودکانه‌ترین حالت خودش است. در اوج دلزدگی و سرگردانی از اینجا به آنجا رفتن، از در وطن نبودن اما همواره با وطن بودن و ماندنش. دل پرش را خالی می‌کند تا شاید آرام بگیرد؛ آرامشی موقت.

خواندن این کتاب با دوره‌ی عجیبی هم‌زمان شد و آنجایی که مسکوب از ترس رخنه کرده درونش حرف می‌زد لحظه‌ به لحظه‌اش ملموس بود و تمام آن دلزدگی‌ها یا خشم‌های فروخورده و دردهای دل تنگش، دلی که برای جا دادن وطنش در خود و بردنش تا هر کجا عجیب بزرگ بود.
Profile Image for Mahshad Sabri.
120 reviews15 followers
February 15, 2024
"نگردد ستاره مگر بر زیان"
بله آقای مسکوب، احتمالا فکر نمی‌کردید سال‌ها پس از سیر و سلوک شما از پاریس به لندن و برعکس همچنان اوضاع به همان خرابی -چه بسا خراب‌تر- باشد و در بر همان پاشنه بچرخد.
ملال و فرسودگی شما را درک میکنیم آقای مسکوب، باز شما در میانسالی دچار ملال شدید، ما که از نوجوانی یک راست به این مرحله‌ی میمون پرتاب شدیم‌ و همچنان کارت خروج‌مان را صادر نکرده‌اند.
چه خوب که اصفهان بزرگ شدید آقای مسکوب، ما هم ازین شهر و استان خاطرات فراوان داریم.
به عنوان یک پزشک جوان و بدبخت مملکت که هرماه مجبور است کیلومترها دورتر از محل زندگیش، در یک شهر کوچک -آخرین نقطه‌ی استان فارس- برود طرحش را بگذراند و البته هزینه‌ی بلیط هواپیما را هم خودش از جیب بدهد؛ طاق شدن طاقت شما را از رفت و آمد و بازرسی‌های آیینی میفهمیم آقای مسکوب. باز خوب است شمارا اجنبی‌ها بازرسی میکنند، ما در مملکت خودمان هرسری مجبوریم کف کفشمان را هم بدهیم بازرسی کنند آقای مسکوب. گوشی پزشکی‌مان را از جایش بیرون بکشند و بگویند پزشک کجایی و ما در حال تلاش برای حفظ ظاهر جواب‌شان بدهیم آقای مسکوب.
خدا حفظتان کند، بهتر بگویم خدا بیامرزدتان، در این ۵۰ صفحه به ما حس درک شدن و فهمیده شدن دادید آقای مسکوب.
Profile Image for Sina Kia.
22 reviews1 follower
January 4, 2019
بعضی وقتها آدم نمی داند با دستهایش چه می کند. وقتی که برای تسلیت به دیدن دکتر علی پور رفتم، دیدم او هم نمی داند. چیزی نمی شد گفت.من فقط شانه هایش را بغل کردم و صورتش را بوسیدم و نشستم. با نگاهی خالی به جلوش چشم دوخته بود. خاموش و بی حرکت. فقط دستها و پنچه هایش می جنبید. یک کش گرد کوتاه را دور انگشتهایش می‌پیچید. انگشتها را از میان آن رد می کرد و گره می انداخت و باز می کرد و بی اختیار با آن ور می رفت. یک مرتبه دیدم دستهایش پیر شده، اقلا ده سالی پیرتر از سر و صورت. انگشتها کوتاه، ناخن ها پخ و پهن، پشت دست پوست چنار کهن، خاک تشنه خشکیده پر از چین و ترک. مثل اینکه سکوت بیشتر آزارش می داد و یا فکر می کرد دیگران را آزار می دهد. چون بالاخره گفت هرکسی برای عقیده اش مبارزه می کند، محترم است. کسی جوابی نداد. دستها واداده و بیچاره به نظر می آمدند، چنان ریز و یک بند می لرزیدند که انگار باد تندی برگهای خشک را جاری می کند. مثل این بود که تمام بار را به تنهایی می کشند. آخر این دستها سرگذشتی دارند. دکتر علی پور بیچاره آدم محتاط و ملاحظه کاری است. تمام عمرش موش موشک آسه برو آسه بیا که گربه شاخت نزنه. همیشه می گفت "جریده رو که گذرگاه عافیت تنگ است."
ولی چه فایده، پسرش را گرفتند و کشتند. به یک آب خوردن. سنگ به در بسته خورد. تازه با چه مکافاتی جنازه را تحویل گرفت. نمی دادند و او می ترسید. از کفرآباد و شاش مومن وحشت داشت. می گفت این پسر میوه عمر من است، نمی خواست به میوه عمرش بشاشند. می دانست مرده شورها از نفرت یا ترس مرده را نمی شورند. می اندازندش در مسیر شاش. علی پور پسرش را گرفت و با دستهای خودش شست و کفن کرد و به خاک سپرد. توی باغچه حیاط، پای درخت و زیر باران آسمان. علی پور مازندارانی است، در یکی از شهرهای شمال زندگی می کند، پسرش را در همان جا کشتند. خودش هم دیگر همان جا مردنی است. علی پور هنوز هم آدم مومنی است. بر پسرش نماز خواند و او را آمرزید. علی پور فرزند دیگری نداشت. زنش سال ها پیش مرد. حالا خودش مانده و این دستها که از فرط سنگینی او را فرو می کشند به توی حیاط، وسط باغچه، پای درخت.
Profile Image for Pejman.
50 reviews26 followers
June 5, 2021
نویسنده ی قابلی ست مسکوب
و مسافرنامه با حجم کمش از بهترین نوشته هایش
توصیفها، فضا و شیوه ی روایت
درخشان و شگفت
...پر از خستگی و ملال و دلمردگی و طنازی
جذابترین قسمتهای کتاب ��ابجا شدنهایش در زمان بود
هر بار به بهانه ای از امروز به دیروز وصل می کند
از پاریس به ایران. از حال به گذشته
مثلن جایی که از دستها در هواپیما می گوید و به یاد دستهای دوستی در ایران می افتد که
پسرش را اعدام کرده بودند و نمی دانست با دستهایش چه کند...؟
فوق العاده ست این بخشها که کم هم نیستند
Profile Image for Navid Taghavi.
178 reviews73 followers
October 30, 2018
سفر موقتی بود. چون چهار تا رفته بودیم، سه تا برگشتیم. همان داستان یوسف و برادرانش. اما در این روایت یعقوب گریه نمی کند، یوسف بود که می گریست.
Profile Image for Ali Rad.
3 reviews
August 6, 2020
افسوس که بزرگانی چون مسکوب چه غریبانه زیستند و کمتر کسی در دوران حیات، شناختشان! باید اندیشید که چگونه می‌توان از این غفلت تاریخی و عادتی رها شد. بی‌تردید اصلاح سیاست، اولین اولویت و موثرترین جایگاه است.
Profile Image for Tahmineh Baradaran.
570 reviews139 followers
February 21, 2025
مثل کتاب روزها درراه . تلخ وپرملال. خوش بینی و سرخوشی روزهای اول انقلاب که در اوایل کتاب روزها درراه بوداینجا به کابوس رسیده. اعدامها ، مصادره ، جنگ و..وعجیب که درغربت هم حال خوشی ندارد. کتابی کوتاه ازخاطراتی گسیخته وپراکنده ازداخل وخارج ازایران .بعضی قسمتها دلچسب است.
Profile Image for Somayeh.
229 reviews40 followers
August 15, 2020
نوشته‌ای کوتاه به قلم شیرین شاهرخ مسکوب.
مسکوب مدتی در لندن به تدریس زبان مشغول بوده، اینطور که هر هفته از پاریس به لندن سفر میکرده؛ صرفا به جهت امرار معاش و نه از روی علاقه. خستگی این سفرهای اجباری و بازپرسی‌های ورود و خروج فرودگاه که قطعا برای اتباع غیراروپایی و حتما برای ایرانیها دوچندان است را اینجا در این کتاب می‌نویسد. مادامی که شرح سفرش را میدهد از دلتنگی برای وطن میگوید، خاطراتش از ایران را مرور میکند و با توصیف‌های جاندار و آشنایش خواننده را همدل و همراهش می‌کند.
توصیفش از سکوت بیابان را بخوانید:
"من سکوت را دیده‌ام. یک سال زمستان طرفهای عصر از اردستان میرفتیم به نائین. با دو تا دوست و چند بطری شراب سرحال در یک جعبه باصفا. دست چپ کویر بود. تا چشم کار میکرد، و دست راست کوه. جاده در حاشیه کویر و پای دامنه دراز کشیده بود. پرنده‌ها از سرما به سرزمینهای دور فرار کرده بودند، خزنده‌ها هم زیر خاک خوابیده بودند. خورشید گوشه آسمان کز کرده بود. کوه و کویر خاموش بود. وسط دامنه، روی زمین برهنه، کنار سکوی کوتاهی یک چهارچوب خالی ایستاده بود. مثل اینکه یک تکه از خاک یا باد را قاب گرفته‌اند. سکوت، زلال و شفاف، روی سکو نشسته بود. به چهارچوب تکیه داده و چشم به راه دوخته بود. ما که رسیدیم سکوت خودش را شکست و به ما بفرمائی زد. من گفتم نمی‌توانیم بمانیم. ما اهل حرف، ما هیاهوی بسیار برای هیچیم، بلد نیستیم حرمت سکوت را نگه داریم. آهسته گفتم تا شکسته‌تر نشود و رفتیم. هوا تکان نمی‌خورد، خاربته‌های لخت خشکشان زده بود. سکوت دوباره در آرامش گسترده خود جای‌گیر شد."

صمیمی، ساده، دور از نخوت پیچیدگی‌های زبانی اما گواه و گیرا. درست مثل خود شاهرخ مسکوب.
Profile Image for Hosna.
501 reviews18 followers
April 21, 2021
کتابچه‌ای کوچک از راه سفر هفتگی مسکوب از پاریس به لندن برای آموزش در مرکز اسماعیلیه. اینجا از مسکوب قهرمان دلیر خوش‌بین نشانی نیست. مسکوب افسرده و دلمرده‌ی در غم ایران و در میان چرخ زندگی در تلاش معاش. آدم غمش می‌گیرد که پژوهشگری چون او چه زندگی سختی از سر گذراند و چه لاطائلات بافانی که بر سر سرمایه‌ی ایران نشسته و آن را بذل خرافه و دروغ می‌کنند.
Profile Image for Mae.
134 reviews39 followers
September 30, 2021
عجب نثری!! با چنان تمپوی شدیدی کلمات مغزم رو نشونه رفته بود که مثل تموم شدن ناگهانی یک موسیقیِ شاهکار، حیرت‌زده‌ام.
257 reviews12 followers
Read
December 7, 2020
عجیب بوی آثار و صدای سهراب از سطر سطر ذهن مسکوب می زند بیرون. یک خود بزرگ بینی شیرینی داشت این ادم که مدام نهیب می زند با کسی سر و کار دارید خاص.
1 review1 follower
Read
May 18, 2019
"نگرانم، البته نه چندان، چون نگرانی من چرت می‌زند. ته دلم یک جایی چنبر زده و خوابیده، نباید بیدارش کنم، با فکر بیدار می‌شود، تا فکرش را بکنی دهنش را باز می‌کند، مایع غلیظیست که بالا می‌آید و آدم را فرو می‌برد، مثل موشی، خزنده‌ای، مثل هزارپایی که در گوشه‌ی انباری یا پستویی کنار فرش توی سوراخی خزیده باشد و به کمترین تکانی یا نگاهی بیدار شود و راه بیفتد، نگاهش نکن تا تو را نبیند."

نسخه صوتی کتاب رو می‌تونید از اینجا بشنوید یا دانلود کنید
Profile Image for Razieh mehdizadeh.
369 reviews80 followers
Read
June 21, 2021

مسافرنامه ی شاهرخ مسکوب.
.
سفرنامه ی مسکوب را می خوانم. یک کتاب دقیق و ساده و توجه به جزییاتش همیشه من را حیرت زده می کند. اینطور که به جهان و تمام ریزه کاری هایش نگاه می کند و توصیف می کند. نگاه کردن به رنگ دیوار و پنجره ها و وضعیت اتاق ها و خانه و...
جملات کوتاه و گاهی شاعرانه حرف زدن و نقب زدن به تاریخ و حال و هوای ایران.
در مقایسه با نوشته های خودم چیزی که باید بیاموزم: مثلا من نوشته ام دیروز که باران گرفت و شهر را ابر سایه برداشت و من داشتم قدم می زدم. برای اولین روز بعد از مدت ها قدم شمار موبایلم را روشن کرده بودم و شورع پیاده روی های ده کیلومتری. باران گرفت. یک دختر سفید و یک پسر سیاه شروع کردند به بوسیدن همدیگر زیر باران و زیر ابر سیاه. دقیقا صحنه ی مشابه ای را مسکوب دیده و با جزییات صورت و هیکل و لباس هایی که دختر پسر پوشیده اند توصیف کرده. این دقیق نگاه کردن حالت چهره و لباس و لب و دهان و...
.
مسافرنامه مربوط به سفرهای هفته ای یکبار از فراسنه به لندن و برعکس است که در ان ها مسکوب برای درس دادن زبان فارسی و ادبیات و... باید سوار هواپیما می شده. پر از دلتنگی و دل گرفتگی ست.
.
در فرودگاه لندن سقف سیاه است. خرپاها و تیرهای آهنی پیداست. سقف کاذب ندارد. کف سالن موکت شطرنجی گذاشته اند. رنگ ها قرمز و سیاه و زرد. ترکیبی که برای آزار چشم اختراع شده است.
.
در فرودگاه لندن چه ناز و نوازشی می کردند. خانوم بلند و چهارشانه و مردافکن. مرد پهن و طاس با کله ی براق مثل ماهی بی فلس. سر زن در گودی میان سینه و شانه . موهای بلند بور و بااپوش خز. زن یکپارچه پشم پوست. زیر لب چیزی می گوید و مرد نرم و نازک جوابش را می دهد. مثل دو تا مرغ عشق که حساب دخل و خرج سفرشان را در فرودگاه برسند.
.
از مسکوب باید خیلی آموخت. کتاب های شکاریم همه یکسر پیش مرگ و گفت و گو در باغ و خواب و خاموشی و سفر در خواب را هم خوانده ام که باید بنویسم.
خواب و خاموشی
.
چقدر دقیق و قشنگ نوشته مرگ دوستش را... این کتاب سه مرگ را تشریح می کند. مرگ سه دوست و رفیق. با دقت و زیبایی سرشار از زندگی و زنده بودن
.
دیروز سهراب مرد. آفتاب که غروب کرد او را هم با خود برد. درباره ی مرگ دوست چه می توان گفت. گرگی که مثل آفتاب بالای سرمان ایستاده و با چشم های گرسنه و همیشه بیدار نگاهمان می کند. یکی را هدف می گیرد و بر او می تابد و ذوب می کند و کنارمان خالی می شود. مرگی که مثل زمین زیر پایمان دراز کشیده است و یکوقت دهن باز می کند. پیدا بود که مرگ مثل خون در رگ های سهراب می رود. تاخت و تازش را از زیر پوست می شد حس کرد. چه جولایی می داد. بعضی وقت ها زندگی کردن ناممکن است. می گفت همیشه از آ دم هایی که حرمت زندگی را نگه نمی دارند و خودشان را می کشند تعجب می کردم اما حالا می فهمم چطور می شود.
مرگ سهراب غافبگیرکننده نبود مثل یک حلزون تنبل و سمج کم کم از لاک خود سرک می کشید و شاخه ی نازک تن این شاعر و نقاش کنار کویر را می جوید.
سهراب اهل کاشان بود اما کاشان سهراب چیز دیگری بود. حسرت آب از کویر به شعرش راه یافته بود. روشنی را هم از همان سرزمین به ارث برده بود. طبیعت در تابلوهای او دیدنی اما دست نیافتی بود. در دسترش اما به دست نیامدنی مثل نور جریانی گذرا بود و حاضر در سبکی و انیساط بی انتهای آن که می شد پرواز کرد.
.
او آنچنان می زیست که گاه با خود مرگ و زندگی هم پیاله می شد. انگار نوشداروی جهان را می نوشید. مثل آن شب تابستان که از خدا نترسیدیم. جوان بودیم و می دانستیم که دوستمان دارد. شب خنک بود. روی ایوان نشسته بودیم. آب زلال و آسمان دم دستمان بود. درخت های بلند باغ بیدار بودند و شب بی تابانه در دل ما موج می زد.
.
دیروز شنیدم که هشنگ دو ماه پیش مرد. سال های سال یاد او با کوه و دره و سنگ و آب توام است. دره ی لتیان و بهار افجه.
.
جای یک کف، آب خنک و یک دم سکوت خالی ست. من سکوت را دیده انم. یک سال طرف های عصر از اردستان می رفتیم نایین. تا چشم کار می کرد کویر بود و دامنه ی کوه. جاده در حاشیه ی کویر و پای دامنه دراز کشیده بود. پرنده ها از سرما به زمین های دور فرار کرده بودند. خورشید، گوشه ی آسمان کز کرده بود. کوه و کویر خاموش بود. وسط دامنه روی زمین برهنه کنار سکوی کوتاهی یک چهارچوب خالی ایستاده بود. سکوت زلال و شفاف روی سکو نشسته بود. من گفتم ما اعل حرف و هیاهوی بسیار برای هیچیم. باید حرمت سکوت را مگه داریم.
.
علی پور با دست هایش خودش پسرش را گرفت و شست و کفن کرد توی حیاط باغچه، پای درخت، زیر باران. علی پور مازندرانی ست. توی یکی از شهرهای شمال زندگی می کند. پسرش را همانجا کشتند و خودش هم همانجا مردنی ست. زنش سال ها پیش مرده است. حالا خودش مانده و دست هایی که از فرط سنگینی او را فرومی کشند به داخل حیاط، وسط باغچه، پای درخت...
.
رو به روی همدیگریم در فاصله ی دو متری. گذرنامه ام را ورق می زند. با دقت نگاه می کنم. می خواهم بی اعتنا باشم و سرسری به خودم می گویم که ناراحتی ندارد. تشریفات گمرکی ست ولی توی ترس پلکیده ام مثل ماهی توی آکواریوم.
.
چقدر خسته ام. به اندازه ی کوه. به اندازه ی درختی دور. صدساله. دویست ساله. ملال مرگ توی سینه ام باز می شود. از این سرنوشت گریه ام گرفته است. به قول آن استاد" بر ایرانیان زار گریان شدم."
.
" پشت فرمان نشسته بود و می راند. در طبیعت که برانی حرکت را حس می کنی. وقت که تغییر می کند جا که عوض می شود. زمان و مکان که در جهت جا به جا می شوند. مثل راه رفتن در بدنه ی کوه."
Profile Image for Ceena.
128 reviews11 followers
April 24, 2023
چه دردی است که نویسنده‌ی توانایی همچون مسکوب باید دربه‌در شود. این نوشته کوتاه به حق برگی است از دفتر مهاجرت اجباری هر کسی که آنرا تجربه کرده. فرد بعد از مدتی، معمولا چند سال دیگر روزها و هفته‌ها را نمی‌شمارد. چند سال بعد فقط ماه‌ها را شاید و اندکی بعد سال‌ها را هم نمی‌شمارد. پس از این به نقطه‌ای می‌رسد که در یک گزاره خلاصه می‌شود: «از آنجا رانده و از اینجا مانده». چه دردی است که چند نسل را به این وضع انداخته است. افسوس
Profile Image for Davoud Amiri.
11 reviews
Read
January 16, 2021
ما اهل حرف، ما هیاهوی بسیار برای هیچیم، بلد نیستیم حرمت سکوت را نگه داریم.
Profile Image for Susan.T.
52 reviews10 followers
February 1, 2022
کلمات فارسی به خوبی در اختیار مسکوب بود. جمله‌های زیبا و توصیفات دقیق از یک سفر.
Profile Image for sakine76.
93 reviews8 followers
October 15, 2023
مثل بقیه‌ی کارهای مسکوب عزیز دوستش داشتم.شبوه‌ی روایت مسکوب فراتر از عالیه.❤️
35 reviews
July 2, 2024
داستانی که همه ما در زندگی واقعی کم و بیش تجربه کرده‌ایم. ولی حیف از این آدم و حیف از ما چه چنین شد.
Profile Image for Bookworm.
181 reviews1 follower
August 28, 2024
این کتاب یک گوشه ای از تفکرات و دیده های نویسنده است که در ضمن سفر از فرانسه به انگلیس که برای تدریس می رفته هر هفته نوشته شده!
Profile Image for Ahoura.7.
31 reviews6 followers
June 16, 2025
ما اهل حرف، ما هیاهوی بسیار برای هیچیم، بلد نیستیم حرمت سکوت را نگه داریم.
Profile Image for محمّد .
50 reviews
January 17, 2021
"وسط دامنه، روی زمین برهنه، کنار سکوی کوتاهی یک چارچوب خالی ایستاده بود. مثل این‌که یک تکه از خاک یا باد را قاب گرفته‌اند. سکوت، زلال و شفاف، روی سکو نشسته بود. به چارچوب تکیه داده و چشم به راه دوخته بود. ما که رسیدیم سکوت خودش را شکست و به ما بفرمائی زد. من گفتم نمی‌توانیم بمانیم. ما اهل حرف، ما هیاهوی بسیار برای هیچیم، بلد نیستیم حرمت سکوت را نگه داریم. آهسته گفتم تا شکسته‌تر نشود و رفتیم. هوا تکان نمی‌خورد، خاربته‌های لُخت خشکشان زده بود. سکوت دوباره در آرامش گسترده خود جای‌گیر شد."

مسحور توصیفات جناب مسکوب شده‌ام.
Displaying 1 - 25 of 25 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.