داستان من فرق میکند. من ناخواسته پناهگاهم را نه آنسوی دنیا، که در رشت پیدا کردم و در تمام این سالها هر وقت دنبال امنیت و آرامش روحی میگشتم، یا احوالم بههم میریخت، راهیِ رشت میشدم. این مهاجرتِ من، پناهندگی من بود و دوگانهی پاریس ـ رشت این فیلم هم از همین جا میآید. البته حالا بعد از ساختن این فیلم ارتباطم با رشت عوض شده. نمیدانم، دیگر سخت است که به چهرهاش نگاه کنم. انگار میان ما رازی بود که من به همه گفتم و همهچیز عوض شد.
با دیدن تابلوهای ادگار دگا مجذوب ایدهی پنهانبودن چهرهی زن شدم. نسخهای از مجموعهنقاشیهای «مری کاسات در لوورِ» دگا را انتخاب کردیم که پسزمینه هم نداشت و این امکان را میداد که فیگور محوری زن را در هر فضا و محیطی بازسازی کنیم. چند روز پیش کشف کردم این سیر بیرون آمدن مری کاسات از قاب نقاشی و تبدیل شدنش به زنی واقعی که همچنان چتربهدست به مغازهی قابسازی برمیگردد، چیزی از مری پاپینز و پریدن آدمها توی فضای نقاشی را هم در خود دارد، که البته از آن چیزهایی است که شاید کسی جز خودم در فیلم حسش نکند!
در دنیای تو ساعت چند است، دیوانه ترین عاشقانه ی سینمای کساد و الکن عاشقانه این روزها است. داستان عشق مشنگ فرهاد ؛ نه به شيرين. که به گيله گل، دختری که رويا و واقعیت و گذشته و حال فرهاد به او گره خورده است.
گيله گل بعد از سالها دوری،از فرنگ،به شهر آب و اجدادیش، رشت برميگردد و در اولین مواجهه اش با کسی، به شخصی بر میخورد که گویا او گلی را می شناسد و از هم دانشگاهیانش بوده است ، اما گلی هیچ از او یادش نمی آید.
و کل فیلم داستان رابطه ی عجیب و مشنگانه این فرد - فرهاد - با گيله گل است.
از همان دقایق اول، فیلم با تعلیقی شدید شروع می شود، که این فرد کیست؟ آیا واقعا گلی را می شناسد و از هم دانشگاهیانش بوده است؟ پس چرا گلی او را به یاد نمی آورد؟ اما فیلم که به پیش می رود این مسئله محو می شود و چقدر این خوب است زیرا مسئله اصلی فیلم اصلا این نیست.
فیلم درباره عشق دیوانه وار فرهاد به گيله گل است. فیلم درباره عشق خودخواهانه فرهاد است و انگار فرهاد بیشتر از اینکه معشوق را دوست داشته باشد، عاشق بودن را دوست دارد. واين عشقی که قدمتش به اندازه بیشتر عمر خود فرهاد است و در تک تک فعالیت های او ریشه دارد، در فرانسه یاد گرفتنش، در پنیر درست کردنش و..... اما این عشق در گلی هیچ وجودی ندارد زیرا نه فرهاد کسی است که این را آشکارا بروز دهد و نه گلی علم غیب دارد.
و انگار فرهاد این عشق را در تمام عمرش، در دلش، نگه داشته است و بجای آنکه اصولا این عشق کم رنگ تر شود، هر روز پر رنگ تر، با حرارت تر و شاعرانه تر می شود، چون خود فرهاد نمی خواهد آن را فراموش کند، به پیش مادر گلی می رود و همدم او می شود، فرانسوی یاد میگردد، ساعت پاریس را دقیق می داند و..... اما آیا تمام اینها فقط و فقط برای عشق گلی است؟
از اسم فیلم گرفته تا تمام فیلم گویا یک سوال است که هیچ جوابی هم به او داده نمی شود. فیلم پر از سوال است. با سوال شروع می شود و با سوال تمام می شود. گویا فیلم در هاله ی از در هم گسستگی رویا و واقعیت و حال و گذشته است. ما در فیلم هیچ فلش بکی نداریم و تماما این اتفاقات در حال موازی دارند روایت می شوند و مرز بینشان حتی در قسمت هايي از فیلم محو می شود.
فیلم همین طور پر از تکرار است، که همین تکرار های کوچک و خرد است که شخصیت ها را باور می سازند، مانند تقه زدن های فرهاد به شیشه، روی سر بلند شدنش،
و انگار آن جغرافیا تمدن همین آدمهای عاشق مسلک شکست خورده است، از خود فرهاد گرفته تا آقای نجندی و علی ..... علی ای که هنگام مواجهه اش با گلی از تمام رفتار و دیالوگ هايش می توان ملال و رخوتی که دارد را حس کرد. علی که در عشق شکست خورده است، در کار شکست خورده است، در خانواده شکست خورده است و دچار یک زندگی روزمره شده است، درست نقطه مقابل فرهاد که با تمام قوایش کمر همت را بسته که دچار این اتفاق نشود.
اما همیشه بعد از پایان یافتن فیلم با خود می گویم نکند تمام فیلم خوابی بیش نباشد؟ خواب شاعرانه ی یک عاشق مشنگ سر به هوا؟
اما هر چی که باشد
می ارزید.
پ.ن:کتاب رو نخونید چیز زیادی از دست نمیدین ، اگه هم خواستين بخونين فقط عکس هاش رو ببینید و مصاحبه رو بخونين
میدانی؟ یا مخاطب فیلم «در دنیای تو ساعت چند است؟» تو بودی یا نه. یا دست گذاشته بود روی نرمترین و انکارشدهترین نقطهی روانت یا نه. یا بعد دیدن فیلم خواسته بودی ساکت باشی و اطرافیانت را به سکوت دعوت کنی که نقد نکنند فیلم را یا نه. اگر همهی اینها بود مصاحبهی اول کتاب و متن زیبای محسن آزرم را بخوانید وعکسهای کتاب را دید بزنید و بازهم سکوت کنید. راستی؛ نقدهای کتاب را نخوانید که امتیاز کتاب را همانها کم کرد زیاده عرضی نیست سکوت کنیم .
نکته احتیاطی: اگر یک میهن پرست متعصب مفتخر نژادپرست یا عاشق این فیلم/داستان هستید, این متن احتمالا خشم شما را برانگیخته خواهد کرد
این بار عمیقا خوشحالم که به جای خواندن داستان, فیلمش را دیده ام, مخصوصا که با یک داستان ایرانی سر و کار داریم و برای من داستان ایرانی همیشه مساوی غم و بدبختی و اشک و آه و عشق های آبکی و روابط ناپخته و احمقانه بوده. نه پیامی دارند, نه تکانی میدهندت, نه تو را وادار به تفکر میکنند! هیچ! جز سنگینی چند روزه ی قفسه سینه و تاریکی ذهن! داستان یک مرد احمق است که سالهای سال در انتظار عشق آبکی احمق تر از خودش مانده! و کار و زندگی و هویتش را در راستای این عشق -طبق معمول یکطرفه- آبکی ساخته (شاید ویران کردن واژه مناسبتری باشد!). به غیر از دو سه جمله فرانسوی فیلم, دو ستاره را به آن قسمتی میدهم که مادر دختره به پسره میگوید بساط عاشقی رو داری!فقط نمیدونی کجا پهنش کنی احمق! احمق را من اضافه میکنم که رواست پسره هم فکر میکند که ارزشش را دارد بساطش را همانجا پهن کند. همان بی تحرکی جاویدان مان. ما اینجا بهش میگوییم تنبلی رشتی! si ça vous dérange pas! بعد یکهو دختره می آید و همزمانی که با پارتنر فرانسوی اش پشت تلفن نقل و نبات رد و بدل میکنند و خودش هم تکلیف خودش را نمیداند, با این پسره هم یک لاسی میزند! ارزشش را داشت؟! دست بردار رفیق! ارزش؟؟! تمام چیزی که من دیدم بلاتکلیفی, بی مسئولیتی و عزت نفس پایین بود! انگار دیگر لغات معنی شان را از دست داده اند!
حالا به یک جنبه اعصاب خرد کن تماشاکنندگان فیلم بپردازیم! ذوق هرکسی که این فیلم را دیده تا اینجا برایم طوری بوده که انگار از کل فیلم فقط کوته بینانه شهر را دیده و مجذوب شده اند! پس منم به همان قسمت مورد توجه خیلی از افراد میتازم! : برای منی که یکی از خوشی های کوچکم نشستن در کافه ای به دور از زل زدن موجودات انسان ندیده ست, زندگی در فرهنگ انسان ندیده ی خودبرتر پندار ایرانی چیز نفرت انگیزیست. مخصوصا اگر این مقیاس به شهرهای کوچک محدود شود, نتیجه جز خفقان و در بهترین حالت, کلافگی, چیزی نداشته تا اینجا.
رشت برای آدم هایی مثل من, شهر نور نیست; شهر شب بیدار و زنده نیست; شهر "چه خوب که قدم به قدم کافه ست!" نیست; شهر خونگرمی نیست. شهر غذاهای خوشمزه نیست. شهر "وای این خیابون چقد شبیه شانزه لیزه ست!آخی چراغا رو!" نیست رشت برای آدمهایی مثل من, شهر "ظاهرت اوکی باشه, باطن و شعورت انگار به درک!", شهر "چرا این کتاب نباید توی کل این شهر باشه!", شهر "جای تاسفه که شهر کتاب تعطیل شده و به جاش کا اف سی باز شده!" شهر "به ظاهر خوش برخورد, پشت سر اما...", شهر فقر ادب!!! , شهر شوخی های زشت!, شهر خود نژاد برتر پنداری! شهر عدم پیشرفت به دلیل تنبلی مفرط! شهر مفتخر به تقلید ترافیک تهران! شهری با راننده های روان پریش! و در یک کلام شهری عادی و مسخره مثل بقیه ی شهرهای این کشورِ در گل فرو رفته است!!
من یک ایرانی ام. و یک رشتی! همانقدر که در ایرانی بودن افتخاری نمیبینم, در رشتی بودن هم نه ( و نه در اهل هیچ قومی بودن!)... نه به مرز معتقدم, نه به نژاد, نه به جنس و نه به هر چه که بیرونیست! فکر میکنم ما ایرانی ها - و بالطبع رشتی ها! و هر قوم خود خوب پندار!- آنقدر چیزی در درون برای افتخار نداریم, آنقدر هیچ چیزی نمیشویم, که سنگ تاریخ را تا ابد بر سینه میزنیم و به این شکل تنبلی و بی عرضگی جاودانه مان را توجیه میکنیم. "زندگی همین است! بیا بنشین همین پایین کنار من تا با هم به هیچ کجا نرسیدن مان را جشن بگیریم!"
البته که هر موضوعی زوایای مثبت و منفی دارد و نباید تعمیم داد و بلاه بلاه بلاه. اما من فکر میکنم دیگر بس است! بیخیالی و بلاهت موجود در این فیلم/داستان خون آدم را به جوش می آورد! یک جایی باید این حجم از قربان صدقه رفتن, مثبت بینی و مثبت اندیشی کورکورانه و میهن پرستی احمقانه را کنار گذاشت و با واقعیت و سایه هایمان روبرو شویم. تیزی این سایه ها تلخ است و درد دارد. شروع درمان از همینجاست اما. بس است هر چه به خود و تاریخ عزیزمان بالیدیم! تاریخ که برای بالیدن و باد کردن حباب غرور من و تو نیست! اگر ایران قدیم فلان بود, اگر کوروش و داریوش بهمان بودند, اگر فرهنگمان اینطور بود, اگر رفتارمان آنطور بود, اگر تو در یک شهر پرت و دورافتاده زندگی میکردی قدر شهرت را میدانستی, اگر خوشی زیر دلت نزده بود و فلان مشکلات را داشتی اینطور شهرت را نمیکوبیدی! اگر اگر اگر اگر!... خب تکانی بخور! کاری بکن! دوباره همان شو! تعفن این افتخارات و تعریفاتی که به شخص هیچ کداممان تعلق ندارند دارد دنیا را برمیدارد! بیدار شو! پارو بزن! داریم غرق می شویم!
روایت از دوست داشتن البته که می تواند مثل خواب و خیال باشد، پر از تناقض و خرده اتفاقات غیرقابل باور. وقتی فیلم را می دیدم، خلق فضا و روایتی شخصی از عشق و البته موسیقی تلفیقی خاطره انگیز پررنگ تر بودند. اصلا چه چیزی برای یک فیلم بهتر از این که طعم صحنه ها و نوای موسیقی اش با هم به یاد آیند؟
اما بعد از خواندن فیلم نامه و نوشته های تکمیلی در کتاب مخصوصا گفتگو با نویسنده، زوایای جدیدی پررنگ می شوند، معنای بازی و کودکی در روایت، جریان به یادآوردنی که نوستالژی را با زندگی پیوند می زند، تغییراتی که بازیگران به روایت وارد کرده اند، آنجا که کارگردان دست از دستکاری بیشتر برمیدارد تا تناقض ها هر طور که می خواهند خود را به بیننده عرضه کنند. و چه چیزی برای یک فیلم نامه و چنین کتابی بهتر از این که بعد از خواندنش علاقه مند شوی تا فیلم را دوباره ببینی؟
این کتاب درباره ی فیلمی است که می توانم بگویم یکی از بهترین فیلم هایی است که دیده ام در این فیلم موسیقی و سینما و ادبیات و نقاشی به زیبایی در هم میامیزند.
متنهای ابتدای کتاب که روایتی کوتاه از فیلم داشتن خیلی به درک بیشتر جزئیات فیلم کمک کردن. هنوزم بهترین فیلم ایرانیای که دیدم و هرجا ببینم دلم پر میکشه برای گم کردن خودم درش، همینه. مطمئنن کتابش رو هم نمیتونستم از دست بدم.
متن فیلمنامهس بهعلاوهی یه گفتوگو کوتاه با صفی یزدانیان و دو سه تا نقد دو سه صفحهای و چند عکس از فیلم. اگه فیلم رو دوست داشتید خوندن اینم خالی از لطف نیست.
کتاب با گفتگوی مجید اسلامی با صفی شروع می شود. چندتایی نقد و یادداشت در مورد فیلم و بعد فیلم نامه و آخر سر هم یادداشت محسن آزرم و لابهلا عکسهایی از فیلم. کتاب جور و تمیزی است در مورد فیلمی ساده و تمیز.
هیچچیز در این فیلم فریاد نمیزند. هیچکس نمیخواهد دیده شود. همهچیز در سایهی ملایم نگاه و صدای شهر، موسیقیِ چسبیده به خاطره، و عطر گمشدهی دیاریست که حالا با چمدانی از گذشته بازمیگردی به آن. «در دنیای تو ساعت چند است؟» بیش از آنکه فیلم باشد، تجربهای حسی است: مثل ورق زدن آلبوم عکسهای مادربزرگ با چای بهارنارنج، در خانهای که انگار همیشه باران دارد، و پنجرهاش رو به رشتِ سالهای دور باز میشود.
گلی، با بازی آرام و عمیق لیلا حاتمی، زنیست که بعد از بیست سال زندگی در فرانسه به رشت بازمیگردد. اما این بازگشت، بیشتر از آنکه سفر به یک شهر باشد، بازگشت به یک خودِ فراموششده است. بازگشتی به کوچههای خیسی که در آنها عشق، موسیقی، انقلاب، و تبعید در سکوت اتفاق افتادهاند. گلی تنها نیست؛ فرهاد هست، مردی که دوستش دارد و گذشتهای برایش ساخته، گذشتهای که شاید هرگز وجود نداشته، اما در ذهن و قلبش از هر واقعیتی واقعیتر است.
فیلم با دیالوگها و رفتارها روایت نمیشود. زبان اصلی آن تصویر است: دوچرخهسواری زیر باران، پنجرهای که باز میشود، نگاهی که با تأخیر از آنطرف خیابان برمیگردد. و بعد، موسیقیای که مثل نخ، لحظات پراکندهی فیلم را بههم میدوزد؛ کریستف رضاعی که نهفقط آهنگساز، که راوی پنهان این داستان است، کسی که حال و هوا را، آنطور که فرهاد حس میکند، برای ما ترجمه میکند.
در این جهان، «ساعت» دقیقاً مشخص نیست. گاه زمان ایستاده، گاه عقب میرود، گاه مثل آینهای شکسته از چند زاویه دیده میشود. صفی یزدانیان بهجای آنکه قصهای را تعریف کند، ترجیح میدهد ما را در میان خردهروایتهای فراموششده غرق کند: جملهای از یک دوست قدیمی، صدایی از حیاط، نگاهی از پشت پرده. همهچیز انگار مال جاییست که بودن و نبودن با هم آمیختهاند، مثل خاطرهای که نمیدانی واقعاً اتفاق افتاده یا فقط دلت میخواسته اتفاق بیفتد.
فیلم لبریز از ارجاعات فرهنگیست، از ادبیات و سینما و ترانه گرفته تا روحیهی شهر رشت، با لهجه، باران، و درختهای بلوط. بازی علی مصفا در نقش فرهاد، با آنهمه سکوت و اضطراب فروخورده، تصویریست از مردی که نخواسته گذشته را فراموش کند، و حالا امید دارد که حضور گلی بتواند چیزی از آن زمان ازدسترفته را زنده کند؛ شاید حتی برای چند ساعت.
در دنیای تو ساعت چند است؟ درباره عشق نیست؛ درباره امکان عشق است، آن هم در جهانی که پر است از فاصله، مهاجرت، خاطره، و فراموشی. این فیلم برای مخاطبیست که حوصلهی نشستن در یک حزن آرام و نرم را دارد، کسی که میداند بعضی سؤالها قرار نیست جواب داشته باشند، فقط باید پرسیده شوند.
در دنیای تو، ساعت چند است؟ آیا هنوز صدایم را میشنوی؟ آیا چیزی از آن خاطرات در ذهنت مانده؟ آیا میشود دوباره از نو...؟
خانم پرسید هر کی از چی تو زمستون خوشش میاد . همایون خله گفت از شیر سرد. آندره گفت : از برف. من گفتم از تعطیلی مدرسه؛ بخاطر برف. تو گفتی : از بوی پرتقال سوخته روی بخاری وسط روز برفی. میدونستم یه چیزی میگی که شبیه بقیه نیست ... تو فرق داشتی گلی. بسیار رمانتیک و دلنشین
در عکس دو نفره ی گُلی و علی، فرهاد تهِ تصویر گیر افتاده؛ هیچ وقت دیده نشده؛ به مهمانی های گُلی دعوت نمیشده و کتش فقط وقتی تن علی یاقوتی بوده" به چشم گلی میآمده. حالا هم میداند وصالی در کار نخواهد بود. میداند که گُلی چه اندازه دور از دسترس است و این عشق هر چند ابدی است اما تا ابد یک طرفه و بی پاسخ باقی خواهد ماند. پس اگر فرهاد سودای تسخیر ندارد چه می خواد؟ ".هیچ؛ فقط می خواد به یاد آورده شود. همین نشر_چشمه نسخه ای از فیلمنامه ی دردنیای تو ساعت چند است ؟ رو همراه چند گفت و گو و مقاله چاپ کرده. خوندنش برای اونایی که فیلم رو دوست دارن لذت بخشه. کارگردان فیلم، صفی یزدانیان، نوشته هر وقت احوالش به هم میریخته به رشت پناه می برده ولی بعد از ساختن فیلم ارتباطش با رشت عوض شده. "انگار میان ما رازی بود که من به همه گفتم و همه چیز عوض شد." دلم می خواد به صفی یزدانیان بگم درسته ارتباطش با رشت برای همیشه عوض شده ولی به قول فرهاد "می ارزید".
تو چرا انقد خوبی لعنتی؟ چقدر دوست دارم اینو. از فیلمش گرفته تا کتابش تا عکس های فیلم تا علی مصفا و لیلا حاتمی. آرامش، خالص، تاریک، گرم، صمیمی، اندوه، عجیب، خاص، خاص، خاص .......
کجاست خانهی تو، توی این جنگل دیوارهای پوستهشده مثل کدو تنبلِ زرد، با آن هرّههای بنفش که مثل چینهای لبّادهی کشیشهاست، با آن پنجرههای سبز به رنگ پرِ طوطی، با آن جدارهای نیلی، با آن ستونهای صورتیرنگ، مثل گلسرخی که در دست داری؟ در دنیای تو ساعت چند است؟ چون این رجّالهها نمیدانند من دستور دادهام حالا ساعت سه بعدازظهر باشد، نه هشتِ شب، آنهم ساعتِ هشتِ شبِ دیشب که گویا در این جهنّمدرّه همین است.» ـــ پاییز پدرسالار، گابریل گارسیا مارکز، ترجمهی حسین مُهری، مؤسسهی انتشاراتِ امیرکبیر
در دنیای تو ساعت چند است فیلمی است که خیلی دوستش دارم. از آن فیلم هایی که فکر کردن بهش هم حالم را خوب میکند. هنگام ناراحتی کافی است کمی از کی سه را تکرار کنم تا تمام فیلم در سرم مرور شود و تلخی فراموش .
یادم هست مدت ها بود میخواستم فیلم را ببینم. یادداشت های محسن آزرم در پایان بندی یکی از مجلات بیست و چهار درمورد فیلم و عکس هایی که از فیلم دیده بودم باعث شد فیلم را ببینم. یک صبح تابستانی در بهترین شرایط و تنهای تنها فیلم را یک تکه دیدم. بی هیچ قطعی. شگفت زده شدم. آنقدر لذت بردم که دوباره دیدم و باز لذت بردم. اولین بار بود که یک فیلم را دوبار پشت سر هم میدیدم . کمی تعجب کرده بودم. یادم هست همان لحظه چیزی نوشتم. این نوشته همان روز است :
فیلم های عاشقانه همیشه برایم سخت ترین انتخاب ها بوده اند و هستند اینجور فیلم ها برای من مانند یک قهوه تلخ است. یا طعم سوختهاش را هرگز فراموش نخواهید کرد یا لذت تلخی اش روحتان را آنقدر می���نوازد که تن به دوباره چیشیدنش دهید! اولین فیلم صفی یزدانیان برای من طعمی دل انگیز داشت؛ طعمی که هنوز که هنوز است لذتش در دهانم مانده.
کارگردانی دل انگیز با موسیقی فوق العاده کریستوف رضایی چیزی خلق کرده دل انگیز. از آن فیلم هایی که نه سردی اش باعث یخ زدن شود، نه شوری اش موجب عصبیت. یک طعم لذید؛ به لذت یک قهوه تلخ.
اما درمورد کتاب
کتاب پس از مقدمه با یک مصاحبه شروع میشود. گفتگوی فوقالعاده جذاب و خواندنی مجید اسلامی با صفی یزدانیان که خواندنش شدیداً توصیه میشود که هم کمی از پنهانی های فیلم میگویند هم خواندن حس کارگردان نسبت به فیلمش جذاب است؛ آن هم یک فیلم شخصی که اتفاقاً فیلم اول آقای منتقد هم هست و هم اینکه خیلی فیلم خیلی خوبیست و چی از این بهتر؟! بعد چند یادداشت درمورد فیلم که من نوشته محمد حسین واقف را بیشتر دوست داشتم و بعد فیلمنامه و در پایان یادداشتی از محسن آزرم. همچنین حدود هفت برگ از کتاب کاغذ های گلاسه است و عکس هایی از فیلم چاپ شده که دیدنش خیلی میارزد.
خیلی سال بعد از دیدن فیلمی که تهش گفتم که چی خوندمش و تازه فهمیدم چقدر این فیلم به درد من می خورده،چقدر من بوده تو تک تک لحظه هاش و من نفهمیدم. فیلمنامه رو با موسیقی متن خود فیلم خوندم و خیلی بهم چسبید.
[خانم میپرسید هرکی از چی تو زمستون خوشش میآد. همایونخله گفت: از شیر سرد. آندره گفت: از برف. من گفتم: از تعطیلی مدرسه، بهخاطر برف. تو گفتی: از بوی پوست پرتقال سوخته روی بخاری، وسط روز برفی. میدونستم تو یهچیزی میگی که شبیه بقیه نیست... تو فرق داشتی گلی.] زیبا بود، خیلی زیبا.
نمی دونم بخاطر زمان هستش... یا مکان... اما من شیفته ی جملات آقای یزدانیان شدم، این کتاب رو غریب دوسال پیش خریده بودم. بوی خونه داره... حس عشق داره... یه حالت رویایی که خیال پرداز ها درکش می کنند... به جزییات توجه میکنه، جوری که با گیله گل گم میشی تو داستان... میون بوی پوست سوخته ی پرتقال روی بخاری... پیشنهاد میشه :) به وقت حس خوب دلتنگی💚
برای کسی که از فیلم «در دنیای تو ساعت چند است» را دوست داشته خواندن این کتاب خالی از لطف نیست. خواندن گفتوگوی مجید اسلامی و صفی یزدانیان ما را از ذهن نویسنده/کارگردان آگاهتر میکند. با استناد دائمی نویسندگان یادداشت فیلم به شعر، شاعرانگی فیلم هم بیشتر از قبل نمود پیدا میکند.
در این حد بگم که هزار بار خوندم و فیلمش رو دیدم و هربار برام تازگی داشت و هیچ وقت خسته نشدم و فیلمش طراحی صحنه و لوکیشن بی نظیری داره که گاهی وقتا در سینمامون کمتر مورد توجه قرار میگیرد
برای اونهایی که فیلم رو دوست داشتند میتونه لذت مضاعفی باشه چیزی که برام عجیب بود اینه که جواب خیلی از نقدهای منفی و سوالاتی که دوستان توی نظرات منفی کتاب مطرح کردند واضحا در مصاحبهها و یادداشتها پاسخ داده شده!
کتاب روان و خوشخوانی است. در بخش اول مقدمه کارگردان، مصاحبه اش پیرامون فضای فیلم و ۲ مقاله قرار دارد بخش دوم شامل فیلمنامه و یک مقاله است.
در مقدمه هم ذکر شده این فیلمنامه اولیه است و در قسمت هایی با خروجی سینمایی اثر تفاوت دارد و این خود دلیل خوبی است برای مطالعه این کتاب.
نکته جالب اینکه لوکیشن اولیه فیلم تهران در نظر گرفته شده بوده است اما با تغییر به رشت ساختار محتوایی و فرمیک اثر کاملا دگرگون و خروجی واقعا بهتر می شود.
به عنوان کسی که این فیلم برام نقش دستاویز رو داره موقع خستگی و چندین باره دیدنِ یه فیلم ،سر این فیلم بود که شروع شد برام ،این کتاب به اندازه خود فیلم جذاب بود ،چون درونِ نقد های اولش و حتی فیلم نامه ته کتاب،جزئیات مهمی رو پیدا کردم که با دیدن فیلم بهشون دقت نکرده بودم .جزئیاتی که زیبایی این اثر هنری رو بیشتر میکرد .
پ.ن. عاشقِ رشت ام ،و اینو میشه از اهدافی که چیدم برای خودم ،برای زندگی در برهه ای از عمرم در اونجا فهمید .و خوب ،امیدوارم به زودی این دوری به سر بیاد و من یک بار ،بودن در اونجا رو حس کنم و هوای اونجا رو عمیقا وارد ریه هام بکنم .🕊😌🍃
کتاب یه مصاحبه با یزدانیان داره که جالبه. دو سه تا نیمچه نقد نه خیلی خوب و فیلمنامهی «در دنیای تو ساعت …» من از طرفدارای فیلمام و به طبع خوندن فیلمنامه هم برام جذاب بود. صدای علی مصفا و لیلا حاتمی رو روی دیالوگها میشنیدم و حتی لحنشون رو موقع بیان دیالوگا. یه بخشهایی هم بود که یزدانیان توی فیلم حذف کرده بود. خوندن متن بهم کمک کرد بتونم بهتر جاهایی از فیلم رو که درک نکرده بودم بفهمم. مثل اون صحنههای عروسی در خاطرات آقای نجدی. من زیاد فیلمنامه نمیخونم، اما بنظرم اثر درخشان خود فیلمه.
• یه شب میشینیم دوتایی میبینیم… بهبه چه همدمی پیدا کردم سر پیری… جناب مشنگخان رشتی… (صفحهی ۸۲)
• اسبابِ عاشقی رو داری پسرجان، فقط جایی نداری بچینیشون… یه نفر رو پیدا کن واقعا واقعی باشه… بچسب بهش، اسباب عاشقیت رو پیشش پهن کن… (صفحهی ۸۶)
• اگه بذارین یه دقیقه ببینمتون که عالی میشه… یه چیزی باید بهتونبدم، اگر هم حوصله نداشتین که… خب من صبر میکنم… صبر میکنم دیگه… نکنم چه کنم! (صفحهی ۸۷)
• برای دم کشیدن هم بهش فرصت بده، بیست و دو دقیقه لازم داره. آب در حال جوش رو هم یادت باشه هرگز نریزی روی چای خشک. بگذار از قل بیفته حتما، بعد. عجله کنی چای رو میکشه. (صفحهی ۱۰۹)
• آدمهای تنها حافظهشون قویتره. (صفحهی ۱۱۵)
• خانم میپرسید هر کی از چی تو زمستون خوشش میآد. همایونخله گفت: از شیر سرد. آندره گفت: از برف. من گفتم: از تعطیلی مدرسه، به خاطر برف. تو گفتی: از بوی پوست پرتقال سوخته روی بخاری، وسط روز برفی. میدونستم تو یه چیزی میگی که شبیه بقیه نیست… تو فرق داشتی گلی. (صفحهی ۱۱۶)
This entire review has been hidden because of spoilers.
حالا بعد از ساختن این فیلم ارتباطم با رشت عوض شده. نمیدانم، دیگر سخت است که به چهرهاش نگاه کنم . انگار میان ما رازی بود که من به همه گفتم و همهچیز عوض شد
صفی یزدانی.
این دقیقا حس و حال منه وقتی یه موزیکی که خیلی دوسش دارم و برام مقدس و یه جور دیگه نسبت به بقیه س رو برای یکی میفرسم :))))))