قصهای با پایانی تکاندهنده! شاید این روزها ماجرای عاشقانهی رابعه و بکتاش افسانهای بیش به نظر نرسد، اما حقیقت این است که این قصه حقیقت دارد! حکایت دلِ شوریدهی «رابعه کعب قزداری» است، نخستین زن شاعر پارسی که به رزم و ادبش مشهور بود و دل به غلام برادرش، «بکتاش» سپرد. بکتاش نامهی عاشقانه رابعه را میخواند و تصویری را که از چهرهی خودش فرستاده، میبیند و بر او عاشق میشود. اما آشکار کردن این عشق دردسرآفرین خواهد بود! زیرا که بکتاش یک غلام بیشتر نیست و معشوقهاش دخترِ کعب است! خواهر والی بلخ! … عشقی ناپسند! … آیا برادر در برابر شور این عشق نرم میشود؟ «رودکی» در این میانه چه نقشی دارد؟
عشق تو به آتش بود و سوختن در تب دیدارِ مَرد. و عشق مَرد به اشک بود و شکستنش به قدرتِ عشق..!
اتمام ۹/مــرداد/۰۰ ۱۲:۱۳
هِق..:) من چرا بغض کردم..؟ چرا غمگینم! فکرشم نمیکردم داستان اینجوری تموم شده! هیچوقت در موردشون نشنیده بودم.. و الان.. آه خدا خیلی قشنگ بود:) اون بیتی که با خون رو دیوار نوشت..💔 رابعه و بکتاش عزیزم.. (;´༎ຶٹ༎ຶ`)
"مرگ هرکجا و هر زمان هم که باشد،میان آغوش رابعه خواهد بود" من همه چیز رو درمورد این مجموعه دوست دارم. از فونت قهوهای تیرهش گرفته تا جلدهای سختش تا انتخاب داستانهاش و زیبایی بیان و تبدیل نظمها به نثر و تیکه شعرهایی که بین هر فصل میذاره. روحمو نوازش میکنه و منو میبره به ایرانِ قدیم که پر از حکما و شعرا و شاهان و عشقهای زنجیر شده به رسومات بوده. یجور حس تعلق و اصالت میده به آدم. مثل انگلیسیای که شکسپیر میخونه و احساس افتخار میکنه یا یونانیای که میدونه دنیای تئاتر و نمایش و اصالت زیر دستشه. حیفِ ایرانمون و ادبیاتش که صرفا بخاطر تاریخ، سیاست و متفاوت بودن زبانش و دور افتادنش از همه چی ناشناختهس در حالیکه تمدنش همسنِ یونانه و ادبیاتش، کی میدونه اگر بیشتر از این شتاخته میشد قطعا قوی تر دونسته میشد. چون فقط همین شاهنامه رو که بعضیاشون میشناسن کف کردن چه برسه به بقیهش.
این داستان برام بینهایت احساسی، جملات و کلیاتش شخصی و قلمش دوست داشتنی بود. رابعه، اولین زنِ شاعر و باسواد زمانهی خودش، خواهر شاه، و بکتاش غلامی جنگجو و رزمی و جدی. چه ترکیبی افسانهای تر و رومانتیک تر از این؟:) هر کاپل اینجوری ای میشناسید بگید من کتابشو بخونم.
"عشق را خواهی که تا پایان بری بس که بپسندید باید ناپسند"
رابعه بنت کعب(بلخی)☘
خب من این جلد رو چن روزه تموم کردم ولی اصن دلم نیومد بیام براش ریویو بنویسم😢 خب حقیقتش من این مجموعرو فقط بخاطر جلد رابعه و بکتاش و زال و رودابه شروع کردم🙂ب امید اینکه اونیکیام مثه اینا باشن💎
خب من این جلدو خیلیییی دوس داشتم طرز نگارشش ب من این احساس رو میداد ک درست همه اون وقایع توی همون بازه زمانی و جلوی چشم من رخ داده و واقعا لذت بردم از طرز نگارش✒ من این داستان رو قبلا خونده بودم و واقعا دوسش داشتم رابعه اولین زن شاعر ایرانی بود و خب من همون موقع ک ورژن اصلی داستانو خوندم خیلی ب داستانش فکر کردم🙂با وجود این بعد خوندن دوباره از این مجموعه بازم همون مکث و توقف پیش اومد لذت بردم واقعا لذت بردم🌱🌿و با تمام وجودم حسش کردم🥀 چقد کعب شخصیت خوبی بوده حتی با اینکه توی خود داستان وجود نداشت اما مشخص بود وقتی رابعه حسشو درمورد پدرش میگف کاملا بی پرده صحبت میکرد و مشخص بود پدرش با بقیه مردای اون زمانه فرق داشته🌸 من داستان عاشقانه زیاد نمیخونم و بنظرم تو خیلی داستانا موقع خوندن مشخص میشه ک اقرار شده توی تب عشق اما خب این ن:) و بخاطر این بیشتر از بقیه جلدا ازش خوشم میاد با اینکه ممکنه این اتفاقات ب این عظمت رخ نداده باشن اما بازم خیلی رئال و طبیعی توی داستان گنجونده شدن🙂💔
پ.ن:حتما بخونینش و لذت ببرین و با تمام وجود حسش کنید💚🖤🌱
بغض بغض بغض اصلا فکرشو نمیکردم اینجوری تموم شه😭 حس میکنم واجبه ورژن اصلی داستان هم بخونم... رابعه و بکتاش عزیزم... این کتاب از اون هاست که فکر کنم حتی اگه صدبار دیگه هم بخونم باز باهاش بغض کنم. حسی که بهم داد از اغلب جلد های این مجموعه قوی تر بود (جلد مورد علاقم گل و نوروز هست! عوض هم نمیشه!) رابعه اگه اشتباه نکنم اولین شاعر زن بود. چقدر موفق بود تو وصف احساساتش! چقدر دوست داشتنی بود. به رابعه که فکر میکنم دلم میخواد ببینمش و بغلش کنم. بکتاش هم خوب بود. شاید نه به اندازه رابعه ولی آره! کاش میشد تیکه های قشنگ این کتاب رو اینجا به اشتراک بزارم ولی حیف که زیادن و با این کارم مزه داستان برای بقیه از بین میره اما حتما بخونیدش یعنی کل جلدای این مجموعه رو هم نخوندین این یکی رو بخونین! در نهایت، این آخرین جلد از مجموعه عشق های فراموش شده بود که خوندمش... دوست دارم نویسنده ها رو، شخصیت ها رو همه رو ببینم و ازشون بابت اون حس خوبی که بهم دادن تشکر کنم. حسی که شاید با خوندن هیچ مجموعه فانتزی ای دوباره تجربه نکنم. ای کسی که داری ریویوی من رو میخونی و این مجموعه رو نخوندی... حتماً در آینده نزدیک تو برنامت بیارش. ارزشش رو بهت ثابت میکنه:)
الا ای باد شبگیری پیام من به دلبر بر بگو آن ماه خوبان را که جان با دل برابر بر
رابعه و بکتاش یکی از اون جلدهایی از این مجموعه بود که وقتی اسمشو دیدم، بدون لحظهای تردید گذاشتمش تو سبد خریدم. چون از قبل با قصهی رابعهی بلخی آشنا بودم و وقتی کتابو شروع کردم، کنجکاو بودم که ببینم نویسنده چطور سراغ این قصه رفته و چطور تصویرش کرده.
اما راستش، یکمی خورد تو ذوقم.
اولین چیزی که اذیتم کرد این بود که رابعه توی این روایت فقط به عنوان یه زن باهوش، با جسارت و مهارت جنگاوری نشون داده شده که گاهی شعر "هم" میگه. در حالی که یکی از مهمترین بخشهای هویت رابعه، شاعریشه. اونم نه هر شاعری، "اولین شاعر زن تاریخ ایران". خصوصا با توجه به پایان داستان، واقعا حیف بود که فقط چند جا بهطور گذرا به این جنبه از شخصیتش اشاره بشه. من واقعاً دلم میخواست رد پررنگتری از اون روح شاعر و اندیشمند در روایت حس کنم. چون بدون اون، انگار بخشی از هویت رابعه از داستان حذف شده بود.
دومین چیزی که برام سؤالبرانگیز و کمی آزاردهنده بود، تصویرسازی رودکی بود. در روایتهای تاریخی، رودکی کسیه که صرفاً استعداد رابعه رو تحسین میکرد و میخواست توی دربار امیر سامانی این استعداد تازه کشف شده رو معرفی و حمایت کنه. اون چیزی که باعث فاجعه شد، نه عشق یا خیانت، که یه اشتباه تلخ و ناخواسته بود—کور بودن رودکی و نشناختن برادر رابعه که منجر به فاش شدن قصه شد. اما توی این روایت، رودکی تبدیل شده به یه شخصیت منفی، یه آدم حسود و خائن که به خاطر شکست در عشق، عمداً رابطهی پنهانی رابعه و بکتاش رو لو میده که این تصویر یهجورایی منصفانه نبود. خصوصا وقتی داریم راجب رودکی پدر شعر فارسی صحبت میکنیم. (دفاع نمیکنم، من موقع خوندن ورژن اصلی هم از رودکی بسیار خشمگین بودم اما اینطور تک بعدی و یک طرفه و منفی به تصویر کشیدنش هم منصفانه نیست.)
با همهی اینها، من کتابو دوست داشتم. قلم نویسنده اون حال و هوای ادبی و کهن رو حفظ کرده بود که کاملا به حال و هوای داستان میومد و واقعا خوشحالم که آقای عباسیان این قصه رو انتخاب کرد تا بین "عشق های فراموش شده" جا بگیره. چون قصهی رابعه و بکتاش فقط یه عشق ممنوعه یا تراژیک نیست. قصهی تعصب و جهل و حماقته، قصهی زنی که جامعهاش قدرت درک و تحملش رو نداشت. زنی که نه فقط بهخاطر عشقش، که بهخاطر زن بودنش مجازات شد. قصهی زن کشی و ظلمی که تا بیشتر از هزارسال بعد از رابعه همچنان پابرجاست.
در آخر هم ما مدیون عطار نیشابوری هستیم که در کتاب تذکرهالاولیا رابعه رو زنده کرد و قصه ی تراژدیشو به دست ما رسوند. و حیف و صد حیف از رابعه... از رابعه ای که بود... و رابعهای که میتونست بشه... اگر بهش اجازه میدادن... و همینطور رابعههایی که "عطاری" برای مرثیه سراییشون نداشتن.
هو النور ۳.۵ شاید💫 ادبیاتش در شروع کمی ثقیل به نظرم رسید اما کم کم روی دور تندی افتاد که دیگه زمین گذاشتنی نبود و پایانش... هنوز انگشت به دهان این تراژدیم... آه آقای رودکی... چرا؟ پ.ن: ��دیهی دوست نادیدهی عزیزم💛
اینکه واقعیه باعث میشه بخوام خودمو خفه کنم. چقدر خوشم اومده بود از رودکی و حارث...! خدای من رابعه و بکتاش واقعا که مظلوم بودن! بابا لیلی و مجنون و رومئو و ژولیتو ول کنید بیاید رابعه و بکتاشو بچسبید. طوری که رابعه جلوی حارث ایستاد خیلی قشنگ بود:) و رودکی خواستم برم سراغ شعراش ولی اون عوضی فکرشو نکرده بود که نباید هر زری رو هر جا بزنه؟ وای وای وای وای! رفتن تو قلبم و خب انتظار همچین پایانی رو نداشتم اما براساس واقعیته دیگه:)))))) چی میشه گفت؟ فقط اینکه چه مزخرفه هنوز طرز فکر خیلیها عین اون زمان سامانیانه...
سخنی با رفتگان خاک: رابعه تو اولین شاعر زن بودی، اما اسمت نیست. همیشه اسم گرآفریدی که رفت تو میدون جنگ هست اما تو نه. ولی بدون همیشه قراره توی قلبم یه جای بزرگ داشته باشی و قول میدم نذارم فراموش شی. حارث و رودکی عزیز، شما میتونستین حتی تبدیل به کراشم بشید اما تا آخر عمرم به قبرتون فحش میدم.
امروز تو تایمِ آزاد در محل کار خوندمش و احساس میکنم به خاطر سر و صدای محیط نتونستم با ریتم داستان به اندازهی کافی همراه بشم و حسش رو دریافت کنم اما داستان قشنگی داشت و چسبید ^_^ پ.ن: بریم سراغ جلد بعدی از این مجموعه
هیچچیز نمیتونم بگم... هیچچیز... فقط اینکه تمام این کتابو از اعماق وجودم درک میکنم... ازون عمقی که نمیتونم با کلمات بگم... ازون عمقی که فقط عاشقها میفهمنش. :) عاشقهایی مثل من، رابعه، بکتاش... هیچچیز نمیتونم بگم... جز این که به قول حافظ، زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت... کان که شد کشتهی او نیک سرانجام افتاد...
خیلی داستان جالبی بود. در واقع در بازتعریف امروزیاش به اندازه و خوب بیان شده بود و شاخوبرگهایش را گرفته بودند تا با اصل داستان آشنا بشویم. یک مقدمۀ خیلی کوتاه اما کمککننده هم داشت. داستان عشقی که لزوماً خوش نباشد هم خوشحال شدم که در این مجموعه بود و از کتابهایی بود که من را با یک داستان عشقی تازه آشنا کرد که بعداً بتوانم سراغ خود سرچشمهها بروم. وجود رودکی خیلی جذاب بود و شکلی که آن را به تصویر کشیده بود و مرموز بودنش واقعاً باحال بود. از تجربههای خوب خواندن از این مجموعه بود.
واقعا پایانش قلبمو نابود کرد- رابعه و بکتاش و عشقی که بینشون بود زیبا بود خیلی زیبا جوری که در آخر خونهاشون به هم رسید 😭 « خون مرد اما در نزدیکی تنبوشهی خروج به خونابهی زن پیوست و از حمام بیرون رفت و به جوی رسید.» تا الان فقط گل و نوروز و این رو از این مجموعه خوندم و انتخاب بین اینکه کدومشون قشنگتر بوده واقعا سخته امیدوارم بقیه کتابها هم همینطور باشن
«مرگ هر کجا و هر زمان هم که باشد، میان آغوش رابعه خواهد بود»
This entire review has been hidden because of spoilers.
« گره ی مشت از دستهایت باز کن رابعه. پا به میان مزرعه بگذار و جلو برو. بردار گندمی را که از دست او به زیر پای تو افتاده. دانهها و شاخک هایش را خوب لمس کن. دستانت را بو کن. گندم بوی مرد را میدهد، بوی دستانش را. رابعه ، گندم بوی زندگی ست. »چه داستانهایی که در دل سرزمین کهن ما خاک شدن و چه حیف که ما حتی از وجود چنین عاشقانه هایی خبر نداریم. رابعه و بکتاش عزیزم ، خون شما در جویبار ها ، با هم تلاقی شد ، عشقتون جاودان...
وای اصن نمیتونم بدون اسپویل راجع به این کتاب حرف بزنم😭😂💔
پایانش خیلی شوکه کننده بوددد... جمله ی آخر کتاب از این جملاتی بود که یه لبخند تلخ رو لب آدم میاره:))))))))
بعد از خوندنش اینجوری بودم که تا چند دقیقه زل زده بودم به دیوار میگفتم چرا؟ برای چی؟😃
مگه داداش رابعه دوسش نداشت، پس چرا انقد بیشعور شد👩🏻🦯
رابعه بیچاره چه گناهی کرده بود که برادر عزیزش آخر داستان اینجوری کشتش؟ بکتاش بیچاره چه گناهی کرده بود که مجبور شد بخاطر همراه بودن با عشقش خودشو بکشه؟🥲
رودکی چرا اینجوری دهنلقی کرد؟ مگه یکی از آدمای مهم و بزرگوار تاریخ ادبیاتامون نبود؟😃💔
اره خلاصه که عاشقش شدم، عاشق تک تک اشکایی که براش ریختم، عاشق عشق غمانگیز و دردناکشون، عاشق شخصیتاش(حارث و رودکی نه)، عاشق تک تک کلمات کتاب و...
__________________________________
عشق تو به آتش بود و سوختن در تب دیدار مَرد و عشق مرد به اشک بود و شکستنش به قدرت عشق🍂
__________________________________
عشق را خواهی که تا پایان بری بس که بپسندید باید ناپسند🍃 __________________________________
پ.ن: خیلی مرسی ازت که این کتاب دوستداشتنی رو بهم هدیه دادی مهدیه قشنگم🥲💚
This entire review has been hidden because of spoilers.
عشق را خواهی که تا پایان بری» «بس که بپسندید باید نا پسند رابعه بنت کعب
هعییی :(واقعا چی باخودم فکر کرده بودم که امیدم به یه پایان خوش بود این کتاب نظرمن نسبت به عشق رو کاملا تغییر داد وای که چقدر زیبا بود حرفی در وصف عشق رابعه و بکتاش نیست که تو این کتاب نگفته شده باشد
این کتاب باعشق شروع میشه با عشق تموم
از کعبه کلیسا نشینم کردی» اخر در کفر بی قرینم کردی بعد از دو هزار سجده بر درگه دوست «ای عشق چه بیگانه ز دینم کردی رودکی
:(با اینکه دلم ازش پر بود و این شعرش خیلی قشنگ بود)
به نام او . {بکتاش، نام طائر بکتاش است...} . به جرئت میتونم بگم از میان ده جلد عشقهای فراموش شده بهترین جلد هست و نمیتوان «قلم » نویسنده را نادیده گرفت. فکر میکنم جزو بهترین(و اولین) نویسندگانی هستند که به داستان رابعه بلخی(اولین شاعرهی پارسی گوی) پرداختن و بسیار غمبار هم نگاشته بودند! برخلاف بازنویسی ویس و رامین(فاجعه!) این کتاب بسیار به دل می نشست. آمیختگی شعر، شاعرانگی، داستان و «قلم». . . . {پ.ن: از نظر من برای خوندن داستان ویسورامین از قلم نویسندهی دیگری بخونید.(پرهیز از آن فاجعه!)}
اصلا نمیتونم از شدت علاقم به این داستان بگم:) تا وقتی رابعه و بکتاش هست چرا رومئو و ژولیت بخونیم؟ چقدر عشقشون رو میشد حس کرد، میشد لمس کرد، تا عمق وجودم این عشق رخنه کرده نمیدونم چرا ولی از حارث توقع این برخورد رو نداشتم و اصلا ذرهای حدس نمیزدم پایانش اینطوری میشه حتی تا لحظهی آخر امید داشتم ولی همه چیز غمگین تر از اونی شد که باید میشد:)