میتوانستم دختر لاغر و باريك و سبزهای رو ببينم كه با روسری كوچكی كه به سرش بسته بود مثل گنجشك توی آشپزخانه پرواز میكرد. به نظر میرسيد موهای دخترك كوتاه باشد... لبهايش ته رنگی صورتی داشت و لپهايش مثل سيب گلاب گل افتاده بود. مژههايش بلند و تاب برداشته بودند. بينیاش استخوانی و كمی قوزدار بود. روی هم رفته بامزه بود. دوستش داشتم. دلم برايش پر میكشيد. با خودم زمزمه كردم سرمه... دختر توی آينه سرمه بود؛
دختر توی آینه دختریست خیالی. دختری که تنها سعید میبیند همان کسی که سعید میخواهد باشد و نیست. کتاب، حکایت یک پسر ترنس و همه مشکلات زندگیاش است چه در خانواده و چه در جامعه. اگر از خاله زنکیهای بیهوهای که لابلای کتاب وجود داره بگذریم موضوع کتاب و آگاهیهای سانسور شدهای که به خواننده میده، مشکلاتی که ازشون پرده برمیداره و سختیهایی که فرد ترنس باهاشون مواجه میشه رو خوب نشون داده.
این کتاب رو خریدم چون گلرخ یکی از قدیمی ترین دوستان منه. با شروعش و همون چند صفحه اول غافلگیر شدم ... از رک بودن کتاب و اینکه بدون مقدمه چینی دست گذاشت روی یه موضوع اجتماعی که خیلی راجع بهش (تو جامعه بسته ای مثل ایران) حتا فکر هم نمیشه. خیلی با سعید غصه خوردم اما پیگیریش، عشقش به زندگی و سرمه منو تا آخر کتاب برد. قلم گلرخ ( مثل خودش) روان و ساده و دوست داشتنیه. توصیه میکنم کتاب رو.
واقعا کتاب قشنگی بود... در مورد یک پسر ترنس هست که هیچ حس پسرانه ای نداره و به اصطلاح دختری هست که در کالبد پسر زندگی میکنه.و زندگی و راه خیلی خیلی سختی رو میگذرونه تا به خود واقعیش تبدیل بشه و خودش رو به دیگران ثابت کنه...