اگر روزی توانستم بُت ام را بشکنم، بی شک
تَبر را می گذارم روی دوش آدم بعدی......
........................................................
در آغوشم بیفت و آب شو ای برف سر سنگین!
که بیزارم از آن لبخندهای سرد و اجباری....
........................................................
مثل ایستگاه متروکم! حیرتم را قطار می فهمد!
ارزش یک دقیقه را تنها.....مُجرمِ پایِ دار می فهمد!
........................................................
روز اول که دیدمش، گفتم:
آن که روزم سیه کند این است....
(این بیت از ایشون نیست از عراقیه و در طلیعه ی یکی از شعرها آمده بود)