فرشتهی من، آنا جانم، سلام این هم چند خطی برای تو از خبرها و کار و بار روزانهام. هر روز صبح برایت مینویسم و این نیاز من شده است، چون هر لحظهام را به تو میاندیشم. فکرش را بکن، هر شب تو و ماشا «خواهرزادهام»، به خوابم میآیید. در خوابم با او آشتی کردهایم و من خیلی خوشحالم. دیروز سرد و حتی بارانی بود؛ تمام روز ضعف داشتم و اعصابم به قدری خراب بود که به زحمت روی پا بند بودم. باز خوب شد در قطار هر طور شده دو ساعتی را خوابیدم. دیروز مدام خوابم میآمد. اینجا هم باز قمار... قماری که از شرش خلاصی ندارم و تو میتوانی تصورش را بکنی که چهقدر پریشانم... ؛
Works, such as the novels Crime and Punishment (1866), The Idiot (1869), and The Brothers Karamazov (1880), of Russian writer Feodor Mikhailovich Dostoyevsky or Dostoevski combine religious mysticism with profound psychological insight.
Fyodor Mikhailovich Dostoevsky composed short stories, essays, and journals. His literature explores humans in the troubled political, social, and spiritual atmospheres of 19th-century and engages with a variety of philosophies and themes. People most acclaimed his Demons(1872) .
Many literary critics rate him among the greatest authors of world literature and consider multiple books written by him to be highly influential masterpieces. They consider his Notes from Underground of the first existentialist literature. He is also well regarded as a philosopher and theologian.
نامه های داستایفسکی به آنا یکی از شگفت انگیز ترین منابع برای شناخت داستایفسکی ست..گاه در خوانش رمان های داستایفسکی از خود می پرسیم که چگونه وی چنین افرادی را افریده,چگونه چنین اذهانی را خلق کرده و برایمان باور پذیر نموده..حال که نامه های داستایفسکی را خوانده ام او را انسانی دیدم که این شخصیت ها را با تکه هایی از وجود خود خلق کرده..از تمام شیدایی ها و جنون و سرگشتگی درون خود بهره برده.. تماشای شمع عمر داستایفسکی چون هر انسان دیگری غم انگیز است..البته اما جاودانگی داستایفسکی در خلال آثارش دلگرمی بزرگیست..اما این دلگرمی را نمیتوان برای همه متصور بود پایان داستایفسکی همراه با پایان کارامازوف رخ داد,که در نامه هایش رد پای این سال های اخر عمرش را می توان در اثر بزرگش بازشناخت.. .. امروز در بیمارستان, تخت سبزی حاوی جسدی از کنارم بگذشت..بدنی پیچیده در پارچه های سبز و تیره..ماوا ی موقت و بی حرکتی برای فردی که روزگارانی قدم های بسیاری برداشته بود,چه بسا خاطراتی داشته و مکالماتی..دوستانی..مرگ اما پایان همه آنهاست..پایانی آرام و ساکت..فارغ از فریاد و رنج و نگرانی و هراس...آرامش واژه گم شده زندگی ست..هر یک در کشمکشی و در تقلایی دائمی هستیم برای اینده ای که در آن به وصال آرامش چون معشوق در فراق مانده ای برسیم..در نهایت اما این آرامش گریز ناپذیر در مرگ در انتظار ماست..به شکل پارچه های سبز بر تختی فلزی و پیرمردی بیگانه با ما که برای حقوق و بیمه ماهانه ش چرخ های آن را به حرکت در می آورد..همزمان که مویه نزدیکان و آنانی که دوست داریم برمیخیزد..ما هیچ نخواهیم شنید,و در سکوت مرگ بر تخت سبز به سر خواهیم برد..
یک پنجم اول کتاب که همش داشتم حرص میخوردم که داستایفسکی میرفت همه پولهارو با قمار به باد میداد. ولی باقی کتاب دیگه سر عقل اومد و قمارو ول کرد. هیچوقت فکر نمیکردم اینقدر زنشو دوست داشته باشه، چقدر میترسید که زنش بهش خیانت کنه. و اصلا نمیدونستم که با تورگینف اینقدر مشکل داشته. اگه آشیانه اشراف رو ازش نخونده بودم شاید نخونده منم ازش بدم میومد ولی چون اون کتاب پنج ستاره بود نمیتونم که ازش بدم بیاد با این داستایفسکی رو خیلی دوست دارم. راستی از یه کتابفروشی ایرانی توی ونکوور یه کتاب جدید از داستایفسکی خریدم که تاحالا اسمشم نشنیده بودم. اسمش ناشناس بود، ترجمه حمیدرضا آتش بر آب. مشتاقم بخونمش. هرچی داستایفسکی میخونم بازم هست. چقدر آثارش زیاده ولی در عین حال دلت میخواد بازم نوشته بود.
پدر خانواده مسکو، دوم ژانویه ۱۸۷۲ به پتربورگ آنا جان نازنین و گرامی من، سلام دیروز از گرفتن نامهات بسیار شاد شدم، همینطور از نامۀ لوباجانم. آخ، فرشتهکوچولوی من! تصورش را بکن که چهطور مینویسد! ببوسش و اگر بازیگوشی و بهانهجویی کرد با او مهربانتر باش. خیلی خوشحالم که حال فدیا خوب شد. همهتان حالا سلامتید؟ پسرکم را هم ببوس. میترسم شرط را ببازم و وقتی برگشتم من را بشناسد و به من لبخند بزند. ببین آناجان، من از سرمای منفی سیزدهدرجه آنجا میترسم. اینجا امروز از منفی هشت کمتر نشد. برای آن سرما پالتوی مناسب نداری، محض رضای خدا مراقب باش سرما نخوری و اگر هم طوری شد، با تلگرام خبر بده. خیلی نگرانتان هستم و دلم هم تنگ شده…..با تمام وجود در آغوشت میگیرم. خیلی دوستت دارم. تو و بچهها را میبوسم و دعای خیر میکنم. از لوباجان بهخاطر نامهاش خیلی تشکر کن. آن انگشتهای کوچکش را که نامه نوشته ببوس، برایش شکلات بخر و بگو از طرف باباست. فدیای شیطان را هم ببوس. قربانت داستایفسکی
سبك مورد علاقه اين روزهاي من نامه نگاري ميباشه با هر موضوع و محتوايي ،خوندن نامه ها ی آدم ها به همديگه چیزی رو در قلبم روشن ميکنه .تجسم انسان ،پیرامون نور شمع هاي با صداقت و شنيدن صداهاي نجواگونه و آرومشون وقتي در اون لحظه های خاص حرف میزنند ،شنیده نمیشوند و برای رسیدن به مقصود به گذر زمان و اداره پست و اسب ها و بطری های خالی و کشتی ها و تعلق خاطر دریاها و آسمون و پرندگان به دلتنگی و راز نیازمندند. من در حال حاضر مخاطبی براي نوشتن نامه ندارم آدم ها یا انقدر دور شدند كه نامه هام بهشون نميرسه یا اگر هم قرار بر رسیدن باشه،خجالت ميكشم از محتواي نامه م و به نامه م تاكيد ميكنم كه وسط راه رسيدن يه گوشه اي استراحت كنه و ترجيحن مسير رو ادامه نده و متوقف و فراموش بشه ، نامه هاي بي جواب غم انگيزن ، ولي آيا همه ي نامه ها براي خونده شدن يا پاسخ داده شدن نوشته ميشدن؟ نمیدونم همه به زمان دل نمیبندن و انتظاری ازش ندارن، آدم گاهی فقط به گفتگو با شمع های راستگو بسنده میکنه و خودش، خودش رو گوش ميكنه .داستایفسکی رو خيلي دوست دارم و نامه ها و رنج هاش رو با احترام و خجالت خوندم.و برای همه حرف های روزمره و دردهای ناگهانی و تدریجی و امیدها و نا امیدی های تمام نامه هایی که میخونم ارزش زیادی قائلم ،ببخشیدم لطفن و شرمنده که با بینی سرماخورده م به پرایوسی عزیز و ارجمندتون وارد میشم ،فعلن چاره ی دیگه ای ندارم. و زمان زن غمگيني بود كه براي محافظت از روشنايي شمع ها مثل دعاي خير مادربزرگ ها به تداوم پرشتاب شبانه روز پارچه هاي رنگارنگ اميد وصله ميزد. باشد كه روزي نامه ها به تمام تنهايان زير نور شمع هاي راستگو سلام كنند ، آغوش بگشايند و آرزوها سبز و قلب ها روشن گردند.
چیزی که من از اسم کتاب برداشت کردم با چیزی که واقعاً بود کاملاً تفاوت داشت. نامههای متفرقهی داستایفسکی با محتوای ماجراهای قمارها و پشیمونیهاش و بعدها چاپ کتابش، جشنها، دیدارهاش و ابراز محبتهای هرازگاهش به آنا، بهوجدم نیاورد. خیلی معمولی بود و خوندم که کتاب رو تموم کرده باشم.
بی حد و حساب دوستت دارم اما انگار تقدیرم چنین رقم خورده که هرکسی را دوست دارم،آزار بدهم! در این کتاب گزیدهای از نامههای داستایفسکی به همسرش، آنّا گریگورییِونا سنیتْکینا، را خواهید خواند. آنّا وقتی به داستایِفسکی رسید که موج مشکلات نویسنده را در هم شکسته بود. باید قمارباز را به نشر میرساند، کتابی که درباره قمار است و، در اصل، خود قمار است؛ قماری از قمارهای زندگی داستایفسکی. نویسنده بازی را برد و دلش را باخت. قمارباز را با کمک آنّا سر موعد به ناشر رساند و با آنّای تندنویس ازدواج کرد؛ دخترکی که تبدیل شد به یک بانوی همهچیز تمام و علاوه بر همسر نقش منشی را برایش ایفا کرد، آنچه واقعاً داستایِفسکی پریشان احتیاج داشت.از روی این نامهها میشود داستایفسکی را کمی بهتر شناخت، انگار حجاب از چهره این غول ادبیات، کنار میرود و مردی تنها، وسواسی، لجوج، شکاک، خانوادهدوست و گاه مثل کودکانْ معصوم و بیپناه و سادهدل رخ مینمایاند. مترجم در ابتدای این کتاب چنین بیان می کند که در گزینش نامههای داستایِفسکی به آنّا پنج دوره از زندگی پر افتوخیز داستایِفسکی را مدنظر داشتهام: قمار و شیدایی (۱۸۷۱ ـ ۱۸۶۷)، پدر خانواده (۱۸۷۲)، درمان در اِمس (۱۸۷۶)، دوران برادران کارامازوف (۱۸۷۸ ـ ۱۸۷۷) و سال پیش از مرگ؛ خطابه پوشکین (۱۸۸۰). ترجمه این نامهها ممکن است بهمثابه ماده خامی باشد برای پژوهشهای زندگینامه که از کارآمدترین پژوهشها در حوزه شناخت مشاهیر و بزرگان است. در ضمن، به شناخت فضا و بافت تاریخی و اجتماعی که داستایفسکی در آن قلم میزده، کمک میکند. این امر بهخصوص برای نویسندهای چون داستایفسکی که کارهایش با بافت اجتماعی، تاریخی و سیاسی کشورش در پیوند است، میتواند بسیار مهم باشد.این نامه ها با خصوصیترین احوال و افکار نویسنده سروکار دارد. گاه نکات و اشاراتی در آنها پیدا میشود که بدون خواندن تفاسیر و مراجعه مکرر به زندگینامههای مختلف نمیتوان رمزشان را گشود. داستایِفسکی در نامههایش لحظه به لحظه سرگردانی، شیدایی و تنهاییاش را مینویسد. انگار دریچهای بازشده و ما از آن به همان مرد آشنای غمگینی مینگریم که زیر نور شمع نشسته است. این بار اما خودش از خودش برایمان حرف میزند.
۳ ستاره برای آنا چون من اگر شوهر قماربازم هی نامه میداد «فلان چیزتو گرو بذار به ناموسم قسم دیگه این بار برمیگردم خونه» بعد فرداش نامه میداد «همسر زیبایم پام رو برف لغزید افتادم جلو میز رولت» نه تنها پول نمیفرستادم، زنگ میزدم پلیس تاپالهی معتادو به جرم فسق و فجور دستگیر کنن. حالا گیریم مردی داستایفسکی! بگو مادرت بره برات انگشتر گرو بذاره!
— جالبترین بخش این نامهها واقعاً همون دوران قماربازیش بود. یک دید جدید به آدم میده راجع به مردی که نبوغش برات تکاندهندست ولی به نظر میاد در زندگی واقعی زیاد خراب میکرده.
خواندن تراوشاتی از ذهن داستایفسکی به زنش، که انتظار نداشت روزی ما بخونیم، باعث آشنایی خیلی بیشترم با این نویسندهی محبوبم شد. این کتاب برای کسی که مثل من شیفتهی داستایفسکی و کلاً شیفتهی ادبیات روس باشه، فراتر از ۵ ستاره میارزه... اما برای کسی که با اینها آشناییت نداشته باشه بیمحتوا و خستهکننده میشه. این کتاب برای همه خوب نیست. بلکه برای عاشقان ادب روس و داستایفسکی فقط مناسبه و کشش ایجاد میکنه.
من نسخهی الکترونیکش از فیدیبو رو خوندم. یکسری مشکل ویراستاری داشت و انگار چند صفحهایش ناقص بود. ترجمه البته خوب بود. دلیل ۴ دادنم این نقصانهای پیدیافی که خوندم بودش.
با خوندن این کتابش دیگه داستایفسکی برام فقط اسم یک غول روسی کله گنده کنار تولستوی نیست، برداشتی که الان ازش دارم خیلی ملموس و انسانیه و اینو دوس دارم، حالا میرم سراغ رمانای بلندش🧡
نیمه ی دوم کتاب خیلی بهتر بود و با حس خوبی تمومش کردم..
فکر میکردم کتاب،نامههای عاشقانه داستایوفسکی به همسرشه ولی بیشتر اتفاقاتی بود که تو سفرها براش افتاده بود و در آخر هر نامه فقط نوشته تو و بچه ها رو میبوسم . اما اگرکسی در مورد سرگذشت و روحیات داستایوفسکی کنجکاو باشه این کتاب میتونه کمک کننده باشه . قسمت های مربوط به قمارش به شدت رو مخی بود ولی کم کم اوضاعش بهتر میشه میشه همون کسی که تو ذهن همه هست
این کتاب نامه نگاری های انجام شده از طرف داستایفسکی با همسرش هستش. خوندنو نخوندنش اتفاق خاصی ایجاد نمیکنه. بیشتر بدرد کسایی میخوره که میخوان نویسندرو روانکاوی کنن تا تالیفاتشو بهتر بتونن نقد و بررسی کنن. اما خدایی داستایفسکی تو دوره ای که معتاد به قمار شده بود خیلی تو کاراش تو مخی بود. من جای آنا بودم طلاق گرفته بودمو فرار میکردم :))))))
تصّور فوقالعادهای از کتاب داشتم، امّا همونطور که خود آقای نویسنده ذکر کرده بود در نامه نوشتن افتضاح است. واقعاً فکر میکردم دارم یک شاهکار ادبی رو شروع به خوندن میکنم، اما در همون صفحات ابتدایی کتاب چنان خورد تو ذوقم که ادامه دادن و تموم کردن کتاب برام خیلی سخت شد. نامههای به شدت پراکنده و نثری که اصلاً آدمرو به وجد نمیاره. خوندنش وقت تلف کردنه.
خستهام، من هم مثل اعصابم وحشتناک خستهام. ص ۸ خسته و بیجانم و اعصابم متشنج است. بر روحم تاریکی حکم میراند. ص ۱۸۱ با این همه، سعی میکنم از جانب خودم نرمش به خرج بدهم و چیزی به او نگویم و صبور باشم. ص ۱۸۳
خواندن موفقیت های یکنویسنده از زبان خودش جذاب بود. صحبت های شخصی اش با همسرش و مشکلاتی که توی کتاباش نمیتونی پیداشون کنی جلسه هایی که برگزار کرده و یه جوریایی مثل پشت صحنه میمونه
مجموعه نامههای داستایوفسکی به همسرش که از چالشهاش با ترک قمار و بیپولی و درخواست پول از همسرش توش گفته که جذابیتی برای من نداشت؛ گرچهترجمه روان و خوب بود.
نمی توان انکار کرد که این کتاب دلنشین نیست اما انتظار می رفت که مترجم محترم با توجه به تعدد اسامی که در کتاب آمده است، فهرست اسامی خاص در پایان کتاب فراهم می آورد (احتمالا با ذکر توضیحات لازم) و همچنین منابع نامه ها نیز آورده نشده است.
بخش عظیمی از توفیق این کتاب برای ترجمهی دقیق کتاب هست. در عین اینکه به گفتار فارسی برگرداننده شده ایرانیزه نشده. روح کلمات و توصیفات روسی در جان کلمات فارسی حفظ شده.