کتاب «دال دوست داشتن» نوشته حسین وحدانی ( -۱۳۵۸) نویسنده و روزنامهنگار معاصر است. این کتاب که به تازگی منتشر شده توانسته نظر بسیاری از مخاطبان و اهالی فرهنگ را به خود جلب کند. وحدانی به خاطر سابقه طولانی نویسندگیاش در فضای مجازی، طرفداران و خوانندگان بسیاری دارد. او در طی این سالها تعداد قابل توجهی یادداشت و متن در رسانههای مختلف مجازی منتشر کرده است که مضمون اصلی بسیاری از آنها عشق و تنفر از جنگ است. استفاده او از ترکیبهای خاص و خلق بازیهای زبانی از ویژگیهای متن او هستند. وحدانی سادهترین مفاهیم را به شکلی روایت میکند که به نظر بعید و تازه میآید، بازیهای زبانی و خرق عادتهای متعدد او در ساحت زبان و متن میتواند تا مدتها خواننده را درگیر خویش سازد. «دال دوست داشتن» همانطور که در نامش ذکر شده، چند روایت از عشق و زندگی است. به گفته خود نویسنده؛ اگرچه پرداختن به عشق، نفرت، دوستداشتن و احترام ممکن است در دنیای امروز به نوعی سانتیمانتالیسم تلقی شود یا اینطور تصور کنیم که در دنیای امروز جایی برای خوشبینی یا امید وجود ندارد و مولفین نیز باید از این موضوع فاصله بگیرند، اما باید قبول کرد که دوستداشتن مهمترین دغدغه بشر است و عشق تنها عامل نجاتدهنده ماست. در بخشی از کتاب «دال دوست داشتن» میخوانیم: «به معشوقمان بگوییم اصلا کلمه نخواهد. بگذارد سکوت جور همه چیز را بکشد. به او بگوییم: «دیگر تمام شد، باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم» و با هم به صدای کافه، به صدای فنجانها، به صدای باران گوش بدهیم.»
کتاب، دستنوشتههایی بود حاصل افکار نویسنده که موضوع هر کدوم هم کاملا متفاوت بود. من نوع نگاه وحدانی و سبک نوشتنش رو خیلی دوست داشتم، با این حال مطالب اصلا به عنوان یه کتاب انسجام نداشت و انگار نوشتههای یه وبلاگ رو میخوندم. مدالهایی که نمیخواهیم رو از بین همهی نوشتهها بیشتر دوست داشتم. امتیازم به نوشتهها ۵، اما به نوشتهها به عنوان یه کتاب ۳.۵ بود که با ارفاق به بالا گردش کردم. -------------------- یادگاری از کتاب: دهها بار و صدها بار در گیر و دار گفتن/نگفتن و رفتن/نرفتن گرفتار آمدهایم. ... به آدمهای مطمئنی که تا پای جان میایستند پای قصههاشان، آرمانهاشان، آدمهاشان، باید بخندیم؟ یا نه، باید تحسینشان کنیم؟ ... ناگهان شگفتزده میشویم از اینکه درمییابیم قطعهای سیاه و تیره و تاریک از زندگی، زیبایی خیرهکنندهی چشم مونالیزا را میسازد. ... سعی کردم یاد بگیرم که به جای ماندن، برای رفتن آماده باشم. ... ما شدیم آدمهای انبارکننده خاطرات، برای روزهایی که هیچوقت نیامدند. ... اگر دوست داشتن دیگری، چیزی جز فرض من معنا میدهد، نه که دوست داشتن حقیقت ندارد، بلکه دیگری زبان من را، و من زبان دیگری را نمیشناسم. ... برای آنکه خودمان را و دیگران زندگیمان را آزار ندهیم، ضروری است بدانیم که تنهاییم. که بر تنهاییمان اشراف داشته باشیم. که تنهاییمان را به عنوان یک موجود مستقل به رسمیت بشناسیم. ضروری است که با تنهاییمان آشنا شویم. معاشرت کنیم حتی. همانقدر که بودنش گاهی کلافهمان میکند، گاهی هم حضورش را محترم بشماریم و نیز، آن را به غم نسبت ندهیم. ... هیچکس به اندازهی غم، سهم خودش را - به تمامی - از زندگی ما طلب نکرده است. ... شادی عدم غم نیست، شادی کنار آمدن با غم است. ... داستایوسکی میپرسد: یک دقیقهی تمام شادکامی، آیا این نعمت برای سراسر زندگی یک انسان کافی نیست؟ ... آدم باید هر از گاهی هم اسم همخانههایش را، رفقایش را، بغل دستیهایش را فراموش کند. بعد زور بزند توی سه جمله توصیفشان کند؛ بدو بدو. بگوید مثلا آنی که خندهاش قشنگ است. آنی که صورتش بوی صبح اول وقت میدهد. آنی که حرف زدنش طعم قهوهی تازهدم دارد. آنی که سیناش آدم را عاشق میکند.
:در توصیفِ کتاب، نوشته اند کتابی درباره یِ داستان هایی از عشق و زندگی یک جاهایی نویسنده را بیشتر باور میکنی والبته در قسمت هایِ دیگری از متن هم کاملاََ برعکس، یه این معنا که، کمتر میتوانی دِلیِ و مُتاثر از صمیمیتِ قلمِ وی، پایِ منبرش زانو جفت کُنی نویسنده یِ کتاب، مُصر نیست که حتما به تکرارِ سربسته یِ اینکه "پول و مال و دارایی، همه یِ زندگی نیست" سخن ها سُرایَد، چرا که دانسته و لمس کرده که واقعیت میدانی یِ زندگیِ ها، رسمِ دیگری دارد برای "قلب شکسته ها" و عُشاقی که یارِ ناسازشان نصیب است، خوب توصیه هائی دارد عموما صمیمی بود نوشته اش
نوشتههای حسین وحدانی را همیشه دوست داشتهام. از آن جنس نوشتههای لاجرم بر دل نشیند طور بوده همیشه. سطرهایی که میخوانی و با خودت میگویی آخ؛ همینه! چه خوب میگه! برای ذائقهی بعضی آدمها شاید شعاری به نظر بیاید، من اما همیشه لذت بردهام از این بیان بیتکلف و این ربط دادنهای آنچه خواندهایم و دوست داشتهایم به زندگیها و رابطهها.
بهترین بخش کتاب نظر من این بود از دست دادن کابوس کسانی است که گمان باطل به دست آوردن را دارند این پندار که ما می توانیم کسی را از آن خود کنیم به دستش بیاوریم و در بند تعلق خویش بکشیم از اساس وهم و خیال است خوش باوری منفعلانه و کودکانه کسی است که آیین با هم بودن و برای هم بودن را نمی داند و مذبوحانه با خود، دیگری و کائنات می جنگد تا مفهوم غیر واقعی مال هم بودن را جایگزینش کند و البته که در این تلاش به واقع از دست میدهد نه آدم آدمها را که ذاتاً به دست آوردنی نیستند بلکه کرامت انسانی عزت نفس و شکوه دوست داشتن حقیقی را که اینها را قربانی مفهومی بی ارزش می کند که حتی به دست هم نمی آید اینکه بیاموزیم بدون اینکه کسی و چیزی را مال خود کنیم از آن لذت ببریم پذیرش و انفعال نیست برعکس درک حقیقت لذت است او که زندگی اش را به هیات سکه های طلا و جواهرات گرانبها در آورده و به خیال تحصیل لذت مایملکش را در گاوصندوق نگاه می دارد و صدها قفل بر آن می دهد جز اضطراب چیزی به دست نمیآورد کودکی که بازیچه هایش را وا می نهد و از دست می ریزد سرخوش تر و چابک تر می دود و بی خیال از دست دادن قهقهه های مستانه سر میدهد و زندگی میکند از ته دل
اگه نمیخاستم بنویسم که کتاب، بینهایت مزخرفه، به گودریدزم اضافه نمیکردمش حتی. بسکه شرمسارم از خریدن و وقتی که واسه خوندن همین مقدارش گذاشتم! ننویسیم وقتی بلد نیستیم! نوشتیم هم دیگه چاپ نکنیمش لطفا :-|
سه ستاره براي كتاب و هزار ستاره روشن براي تو.. كه اين كتاب رو با شور و هيجان مخصوص به خودت براي من به امضاي نويسنده رسوندي و برام آوردي. يه عصر آبان توي كافه هميشگي. پر از خنده هاي معصوم، ريسه رفتن هايي كه نميدونن قراره آبان سال بعد رو نبينن. هزار ستاره روشن و دلتنگ براي تو كه چند هفته س از اين دنيا كوچ كردي و تمام شور و شوق ها رو با خودت بردي. هزار ستاره روشن و دلتنگ براي تو كه الان خودت يه آسمون پر ستاره داري. رفيق من.
————————————————————- قسمتي از كتاب:
داغ که میدانی چیست؟ علامت را میگرفتند توی آتش، سرخ و آتشین که میشد، مینشاندند روی بازو یا هرجا. درد داشت؟ بله داشت. اما یک ساعت. یک شب. یک هفته. بعدش خلاص. جایش ولی همیشه میماند. این همیشه چه آدم را می ترساند! همیشه. این است که گفتیم الهی داغ نبینی. که تمام عمر، جلو چشمت نباشد علامتِ نبودنِ یکی. همان که حافظ می گوید «دارم من از فراقش در دیده صد علامت» شاید..
تجربه سوگ، يك لايه نامريي-اما محسوس و واقعي- به روي همه چيز دنياي آدم مي كشد.. و ما مي دانيم كه هرگز، هيچوقت، به تمامي شاد نخواهيم بود. كه هرگاه دستمان را پيش آوريم تا شادي را لمس كنيم - حتي از نزديك، حتي در آغوش هم كه باشيم- انگشتانمان لايه اي نامريي از غم را لمس خواهد كرد..
یادم بیاور برایت بنویسم عشق را باید بی حساب و کتاب اندوخت اما با حساب خرج کرد. و برایت بنویسم که هی بر این طبل بی صدا اما توخالی "بی حساب دوست داشتن" نکوبی. که دوست داشتن حساب و کتاب دارد. دوست داشتن حد و مرز می شناسد حساب و کتابش؟ ظرفیت خودت. که اگر می توانی ظرفت را بزرگتر، ظرفیتت را بیشتر کن. اگر نمی توانی اما اندازه نگه دار حد و مرزش؟ عزت خودت. کرامت خودت. شخصیت خودت. دوست داشتن که نباید تو را بی عزت، بی کرامت، بی شخصیت کند
میخواستم از همه ی درهایی بنویسم که آدم ها وقتی آن ها را گشودند و بیرون رفتند، برای همیشه از تاریخ زندگی مان بیرون رفتند، یا از ادم هایی بنویسم که بودنشان در بدترین شب زندگی مان به ما آرامش داد، یا از بلاتکلیفی همه ی آن لحظاتی بنویسم که در زندگی، ایستاده با دستی بر دستگیره در، مردد بین ماندن و رفتن مردیم و ندانستیم باید برویم یا بمانیم.اما نتوانستم چیزی بنویسم... #دالِ_دوست_داشتن #حسین_وحدانی
حس این کتاب برام متفاوت و عجیب بود. کتابی هست با مطالب جسته و گریخته و بی انسجام اما پر از متن هایی که ادم رو مجبور به فکر کردن میکنه. نویسنده افکارشون رو خیلی قشنگ به صورت نوشته در آوردن و به نظرم برا نفوذ به هر ادمی حداقل یه فصل داخلش هست.
زندگی از جزئیات مهمی تشکیل میشه. شاید گاهی برای ِ ما یسری از این جزئیات مهم نباشن امّا همین جزئیات، دنیای وسیعی از مفاهیم و معنی و دلیل رو درون خودشون جا دادند. غم، دلتنگی، دوستداشتن، عادت، مرگ، تنهایی، شکستن، از دست دادن و .. کلمات و افعالی که هر مرحله و لحظه از زندگی ما رو میسازن. که هرکدوم از اینها دنیای ِ وسیعی رو درون خودشون رو دارن. زندگی چیز جز شناخت نیست. مثل این میمونه که توی رابطه سرمون رو مثل کبک زیر برف کنیم بعد یه روز صبح چشم باز کنیم و ببینیم اونی که دوسش داشتیم، دیگه اونی نیست که دوسش داشتیم. حالا چیزی شده که دیگه برای ما غریبهاس. ناشناخته و گنگ! بعد گلو صاف کنیم با لحنی حق بهجانب و فریبخورده بگیم این؛ اونی نبود که ما دوسش داشتیم. حالا داره خود واقعیش رو بروز میده. درصورتی که اون موقعی که ما مثل کبک سرمون زیر برف بود و توی دنیای خودخواهیهای خودمون بودیم. این آدم، کسی که دوسش داشتیم، عوض شده. شما کدوم آدمی رو میشناسید که عوض نشه؟ که به بلوغ فکری و اجتماعی نرسه؟ علم هم به مرور زمان به تکامل میرسه. نمیشه مراحل رو نادیده گرفت و یه نظریه توی قرن پنجم رو بخونی بعد بیای تکمیل شدهی اون نظریه رو توی قرن ۲۱ بخونی و چون نمیدونی و دلیلش رو نمیفهمی! بگی سر ما کلاه گذاشتن. زندگی، رابطه و حتی خود ِ ما چیزی جز تلاش برای شناخت بیشتره؟ خود ِ ما، دنیای وسیعی رو درون خودمون داریم که هر روز و هر لحظه میتونیم با ابعاد مختلفی از اون آشنا بشیم. غم، دلتنگی، دوستداشتن .. بطور خلاصه زندگی، چیزی جز اینه؟ یک روز غم داره. یه روز شادی. یه روز اومدن و عشق. یه روز رفتن و تنها شدن و شکستن. زندگی وقتی مفهوم پیدا میکنه که ما در مواجهه با هر مرحله به درستی با هرچیزی روبهرو بشیم.
کتاب ِ "دال ِ دوستداشتن" ِ روایتهایی از جزئیات زندگی رو شامل میشه. چیزهایی که همهی ما میدونیم ولی شاید ترس از ناشناختهها و غرق شدن در نقطههای تاریک باعث شده به اونها توجه نکنیم.
تقریبا تمام متن های کتاب رو از قبل خونده بودم و کتاب انگار یک ریوی ساده بود از گذشته ها البته که با متن هاوقتی برای بار اول میخواندمشان کلی ارتباط برقرار کرده بودم و دوستشان داشتم
مجموعه ای از روایت های آقای نویسنده درباره زندگی با مثال هایی دور از ذهن و تامل برانگیز روایت با داستان متفاوته و انگار خود نویسنده جلوت نشسته و داره واست تعریف می کنه. همینقدر صمیمی و خودمانی البته برخلاف اسم کتاب، محور موضوعات کتاب نه عشق، بلکه زندگیه که عشق هم شاملش میشه اما نه اینکه عاشقانه خالص باشه در کل دلنشین و زیبا بود
اول کتابش نوشته تقدیم به هدی دخترم.. غریب ترین چیزی بود که پارسال وقتی وبلاگش را قورت می دادم فهمیدم... پدربودگی.. اصلا از مغرم بیرون نمی رفت. از وبلاگش شروع شد. و دیروز با دوستان اهل دل راجع به وبلاگ داشتن و نداشتن حرف می زدیم. دفتر خاطراته اینجا؟؟ :0. به این فکر می کنم. به تفاوت دو تا نگاه... برای "ن" وبلاگ نویسی مثل پالایش می مونه و کاتارسیس و خالی کردن خود.. "ن2"گفت مثل استمنا نی مونه و آدم میخواد خودش رو خالی کنه و این اتفاق می افته و همه سخت اونجا ها مشغول دروغ گویی هستیم. "میم"می گفت روی من تاثیر منفی می زاره و به این شکل ه که آسیب می بینم وقتی لخت و عریان هستم.. یعنی همه ی اندیشه ت رو لخت و عریان بیان می کنی و این ترسناک ه.. ازش پرسیدم خوب یعنی حساسی نسبت به اینکه بقیه ی آدم ها لختت رو ببینن.. بعد سکوت کرد و توی فکر فرو رفت و گفت چه سوال خوبی؟؟ چقدر تکان دهنده بود.. بعد هم به من گفت راضیه تو خیلی خوش فکری.. این سوال من رو به فکر فرو برد.. اصلا چرا خودم تا حالا بهش فکر نکرد بودم... خوش فکری چیزی بود که "م" گفت و من مدت ها بود ازش دور شده بودم. در این فضای آلوده ی کار و پول درآوردن و کاپیتالیسم شدید آمریکایی و ایرانیان نخبه گون دانشگاه های برکلی و استنفورد.. سوال و حیرت.. چیزی که سقراط می گف سرآغاز است و خودش هم از همین روش استفاده می کرد... . . کتاب را می گفتم. برایش نوشتم حسودی و گفتم ببینم با الف دوست داشتن به خواهی کرد با روان ما... غم را نوشته بود که می آید دست می گذارد روی گردنت... و اینکه همه ی ما کمابیش به غم مبتلا هستیم. " که کاش شادی را درنیندازیم با غم. شادی عدم غم نیست. شادی کنار آمدن با غم است. دعوت کردن رسمی ست از غم که بیاید با ما. باشد با ما. خودمانی شود. معاشرت کند. معرفی اش کنیم به دوستانمان. " دوستان غم من،غم من دوستان"بخندیم و بنوشیم به سلامتی غم. این وفادار همیشگی." الان که این ها را می نویسم غم زرد است به قشنگرین رنگ پاییز زیر درختی که همه ی زردی اش را در مه و بی خورشیدی پهن کرده تا سهم خود از نبود آفتاب را جبران کند.. بعد با هر باد یک شعله از برگ های زردش را می ریزد روی سر و صورتت.. انگار کن خورشیدی که برگ برگ شده باشد.
. " باید حال خوشت را به کار می بستی. انرژی می گرفتی. آرزوهایت را می جستی. بت هاست را می شکستی. زیبایی هایت را می یافتی." "که دوست داشتن حساب و کتاب دارد. حد و مزر می شناسد. ظرفیت خودت." . این مدل از کمانچه به عشق رسیدنش را دوست دارم. از هیچ به همه چیز.. مدلش اینطوری ست که از آدامس توی حلق که نصفه نیمه جویده شده مثلا می رسد به رابطه و عشق و دوست داشتن و... بعد هی وسط هایش سوال می پرسد. سوال های چرا و چگونه تا باز شود. تا گیر نکند آن ادامس توی گلو.. . "بعدتر ها فکر کردم آدم باید هرگزگاهی اسم هم خانه ها و رفقایش را فراموش کند تا بعد زوز بزند توی سه جمله توصیف شان کند. " آنی که خنده اش قشنگ است. آنی که صورتش بوی صبح اول وقت را می دهد." . " نزدیک به هقده سال است زور می زنم دخترک هیچی هم که یاد نگرفت همین یک چیز را یاد بگیرد. که جایی که باید گریه کند،گریه کند. نریزد توی خودش. چون بزرگ شده. جایی که باید فریاد بزند فریاد بزن. نه تندیس صبر و حلم و شکیبایی باشد. قرار نیست خون خون ش را بخورد ولی به همه لبخندهای احمقانه ی نایس و کول تحویل دهد و در عوضش مدال به دردنخور" فلانی هیچ وقت ندیدم عصبانی باشه" را بگیرد." " جوری که چشمش به فضیلت های ناچیز نباشد. جوری که یادش نرود آدم است و آدم همانی ست که هم گریه می کند و هم تا آخر عمرش مدیون خودش است." . "تعارف را گذاشته کنار با خودش و دنیا. یعنی انگار نگران تصویر خودش نزد دیگران نیست. که نکند مثلا ما با خودمان بگوییم" ای وای فلانی رو دیدی؟ مثل این زن های خونه دار می شینن صب تا شی بافتنی می بافن.. نچ نچ نچ.. دختر درس خوانده با اون همه استعداد چه حیف شده واقعا.." . " خدا انتقام سختی ازمان گرفت. سر ماجرای سیب. پرتمان کرد اینجا. به سیاره ی انتخاب ها. دست مان را بست با زنجیر ابدی برگزیدن و مرد د بودن..." . "آن سال ها غم دلیل خاصی نمی خواست. یک چیز منتشری بود توی هوا. توی خاموشی لامپ ها. توی صدای آزیرها. نوی صف شیر. آن سال ها یک بچه ی نه ساله غم را به عنوان بخشی ضروری از زندگی یاد می گرفت." . .
کتاب جذابی بود. بسیار ساده ولی عمیق . دخترکم سه سالش بود، یا چهار سال. تازه عقلرس شده بود؛ آنقدری که بفهمد گلو درد و بیمارستان و روپوش سفید و دکتر و پرستار، آخرش به آمپول ختم میشود قطعا؛ که شد. گفتم: «عزیزکم! آمپول درد داره، گریه هم داره، باید هم بهت بزنن. اگه دلت خواست یه کم گریه کن.» اینها را در حالی میگفتم و اشک تازه راهافتادهی چشمش را پاک میکردم که پسرکی هفت، هشت ساله داشت توی اتاق تزریقات نعره میکشید و بالاتر از صدای او، صدای پدر و مادرش به گوش میرسید که به اصرار میگفتند: آمپول که درد ندارد پسرم، تو بزرگ شدی، مردهای بزرگ که گریه نمیکنند. رفتیم و دخترکم آمپولش را زد و گریهاش را کرد و به در بیمارستان نرسیده، گریهاش تمام شد. رفتنی سرش را با یک نگاه عاقل اندر سفیهی برگردانده بود سمت پسرک که بغل مادرش ولو شده بود روی صندلیهای انتظار. نزدیک به هفده سال است که تلاش میکنم دخترم هیچی را یاد نگیرد، همین یک چیز را یاد بگیرد. که جایی که باید گریه کند، گریه کند. نریزد توی خودش، چون بزرگ شده یا چون آدم بزرگها گریه نمیکنند.(عجب دروغ بزرگی!) که یاد بگیرد جایی که باید فریاد بزند، فریاد بزند. که وقتی که باید عصبانی باشد، عصبانی باشد. نشود تندیس صبر و حلم و شکیبایی که خون خونش را بخورد، ولی به همه لبخند احمقانهی «نایس» و «کول» تحویل بدهد و در عوضش مدال بهدردنخورِ «فلانی، وای، هیچوقت ندیدم عصبانی باشه، همیشه ریلکس و آرومه، دلش مثل دریاست» را تحویل بگیرد. یاد بگیرد وقتی نمیخواهد کسی بماند، حالی طرف کند که نباید بماند؛ و وقتی نمیخواهد کسی برود، داد بزند «آهای! نمیخواهم بروی. اصلا غلط میکنی که داری میروی!» دارم تلاش میکنم دخترم را جوری بزرگ کنم که ما را بزرگ نکردند. جوری که چشمش به فضیلتهای ناچیز نباشد. جوری که یادش نرود آدم است و آدم، همانی است که هم گریه میکند، هم داد میزند، هم خشمگین میشود، و هم تا آخر عمرش مدیون خودش است، اگر همانجا، همانوقت، به همانکس، همان حرفی را که باید بزند، نزند! ..... اما من با خودم میاندیشم، کاش شادی را در نیندازیم با غم. شادی عدمِ غم نیست. شادی کنار آمدن با غم است. دعوت کردن رسمی است از غم که بیاید با ما باشد، با ما خودمانی شود، با ما معاشرت کند. معرفیاش کنیم به دوستانمان، دوستان غمِ من، غم من دوستان. و بعد موسیقی گوش کنیم، بگوییم، برقصیم به سلامتی غم، این وفادارِ همیشگی. بعد ببریمش به خانه، بیاید با ما خیره شود در آینه، بخندد، مسواک بزند، برود جایش را بیندازد، آ��ام و نجیب شببخیر بگوید. صبح که چشم باز میکنیم یادمان بیاید که تنها نیستیم و لبخند بزنیم، چون غم و تنها غم است که ما را تنها نمیگذارد. دیدی که مرا هیچکسی یاد نکرد جز غم، که هزار آفرین بر غم باد
«وقتی هیچ بهانه ای توی دنیا پیدا نمیکنی برای ناخوشی،غم تو را می جوید، یک صندلی پیش می کشد و از پشت دست بر شانه ات می گذارد.هم چون کالبدی نا مرئی، اما ذی روح و ذی نفس.تا باور کنی که غم،صفت و حالت افعال و احوال ما نیست.یک مخلوق مستقل است در جهان.که بیرون از ما زندگی می کند،راه می رود، چرخ می زند و پرواز می کند.هر چند کمتر از ما حرف می زند.در سکوت،خودش را می سراند توی لحظه هامان.»
برای اولین بار بود که چیزی از حسین وحدانی میخوندم. از نوع نگاهش و سبک نوشتنش خوشم اومد اما این کتاب بیشتر نوعی پراکندهگویی بود و انسجام نداشت. در عین حال داستانهای خوبی هم لابهلاش داشت که دوست داشتم
بین دو ستاره و سه ستاره موندهم. مشکلات کتاب: نگاه از بالا به پایین نویسنده؛ واضحبودن سعی نویسنده بر خاصبودن و متفاوتنوشتن، که آزاردهنده است و به ادا نزدیک میشود. بعضی مطالب، تازه نیستند و معمولیاند. کتاب، نهایتا هشتاد صفحه است، اما با کشـــیدن حـــروف، و صفحات خالی بین مطالب، صد و بیست و خردهای صفحه شده.
کتابو روز بیست و یکم واسم خریدن. امروز بیست و سه آبان وقتی از سینا و اولین روز جمع آوری داده هام برای مقاله م با استاد زارع بگشتم و عصر خوابیدم و غروب با صدای خنده های چندش آور همسایه بالا بیدار شدم و سر همین بیداری م تا همین الان که ساعت ۹:۳۰ شبه عنقم، تموم کردم. نمیدونم چرا باید به چاپ ۱۷ م برسه. شبیه یه تعداد کپشن یه پیج محبوب اینستاگرامی بود و نه بیشتر. شبیه دفتر انشای یه داشنجو بود. همین.
بعد ها فکر کردم آدم باید هرازگاهی هم اسم هم خانه هایش را،رفقایش را،بغل دستی هایش را فراموش کند بعد زور بزند توی سه جمله توصیف شان کند بدو بدو. بگوید مثلا آنی که خنده اش قشنگ است. آنی که صورتش بوی صبح اول وقت می دهد. آنی که حرف زدنش طعم قهوه ی تازه دم دارد. آنی که سین اش آدم را عاشق میکند.
در دستهبندی این کتاب در صفحهی شناسنامه این اثر جز «راه و رسم زندگی، مقالهها و خطابهها» تقسیمبندی شده. طبیعتاً چیزی که منتشر شده بههیچوجه ارتباطی با «ادبیات» نداره و خود ناشر هم خوب میدونه که چنین چیزهایی زمین تا آسمون با ادبیات فاصله دارند. اما نکتهی جالب اینه که خود ناشر توی سایتش این کتاب رو در دستهبندی «ادبیات داستانی بزرگسال» قرار داده! و در کتابفروشیها هم به همین عنوان فروخته میشه. یعنی کتاب در بین کتابهای داستانی قرار میگیره، که یعنی با این عنوان معرفی شده! با چه حساب و کتاب و منطقی؟ الله اعلم! طبیعتاً اثری که ادبیات نیست رو با مترهای ادبی نمیشه سنجید و به همین عبارت این اثر «ادبیات نیست» باید اکتفا کرد.
اما «راه و رسم زندگی، مقالهها و خطابهها!» سوال اول اینکه «حسین وحدانی» چه جایگاهی برای ایراد خطابه در مورد راه و رسم زندگی داره؟ اصلاً آیا چیزی که میخونیم به راه و رسم زندگی و خطابه شباهت داره؟ وقتی صحبت از «شیوهی زندگی» به میون میاد، مثلا «زندگی خوب» از «مارک ورنون» یا «معنای زندگی» از «تری ایگلتون» توی ذهن من میاد. این اون چیزیه که ما بهش میگیم کتابی در مورد راه و رسم زندگی! البته در این بین کتابهای زرد بسیاری هم دیده میشن که اینروزها طرفداران زیادی داره، اما اونها هم عموماً از چارچوب و ساختار مشخصی برخوردارن در عین زرد بودن و مبتذل بودن (فارغ از محتوا) قابل گنجوندهشدن در دستهبندی کتابهای شیوهی زندگی هستن. اما کافیه این کتاب رو ورق بزنید، کتابهای خوب ، حتی زرد و مبتذل شیوهی زندگی رو هم ورق بزنید تا بفهمید این کتاب جز این دسته هم نیست. پس این کتاب رو نمیشه جز «راه و رسم زندگی» هم دونست. همانطور که نویسندهش جایگاهی برای نوشتن چنین چیزی نداره
بهنظر من این کتاب تنها «دلنوشته»ست! دلنوشته، یعنی همان مزخرفاتی که سالها توی وبلاگها و زیر عکس سفرهای دریاکنار و متل قو و کویر نوشتهمیشد و میشه و خواهد شد. یعنی همان چرندیات «من سر قولم هستم» از «امیرعلی ق». جای دلنوشته هم دقیقاً همانجاست، توی وبلاگ یا زیرعکس یهشبخوب با رفقا. باید ببینیم چی بر سر ادبیات و صنعت نشر اومده که نشر «ویدا» (و بسیار نشرهای دیگه) حاضر به چاپ چنین خزعبلاتی میشه و جدای اینکه به شعور مخاطب توهین میکنه، باعث میشه کمکم «دلنوشته» تبدیل به یک ژانر مورد پذیرش در صنعت نشر شه و روزبهروز شاهد چاپ چرندیات بیشتری از این دست باشیم. و سوالی که نویسندهی این خطابههای «راه و رسم زندگی» باید جواب بده اینه که محدوده و مرز اخلاقیات و مسئولیتپذیری برای انتشار یک اثر کجاست؟ چه در فضای مجازی، چه به عنوان کتاب، چه زمانی میتونیم به خودمون اجازه بدیم که چیزی رو منتشر کنیم؟ اگر نویسنده از مسئولیتپذیری بویی نبرده، اخلاق حرفهای در نشر چطور تعریف میشه؟ و ناشر با چه متر و معیارهایی باید یک اثر رو انتخاب و منتشر کنه؟
در پایان(با تاخیر چند ساله): چطور از نویسندهای که روایتهای آزار جنسیش منتشر شده و خودش هم پذیرفته خطابهها و مقالهی راه و رسم زندگی میخرید و میخونید؟ اون هم «دال دوست داشتن» و نه «ت تعرض»
نوشتههای حسین وی را گهگداری در فیش بوک میخواندم و حالا هم در اینستاگرام دنبالش میکنم. گاهی بدجور به هدف میزند و حرف دل میگوید. با این که از این مدل کتابها اغلب خوشم نمیاید، اما کتابش را به خاطر شناختم از نویسنده و برای نشان دادن حمایت خریدم. از بین نوشتههایی که انتخاب کرده و کنار هم گذاشته بعضی هایشان را خیلی دوست داشتم و بقیه معمولی بودند برایم.
دیدین بعضی کتابارو فقط بخاطر یه تیکش ک معروفه میخرید و فکر میکنید بقیه کتاب هم باید همون اندازه کول و باحال باشه ولی وقتی کتابو تموم میکنید میبینید اونقدرا هم بدردبخور نبود؟؟😑
من این کتاب رو فقط بخاطر بخش "در ستایش غم"خریدم به این امید که بقیش هم همون قدر خوبه ولی واقعن اینطور نبود
خیلی جاها کتاب رو بغل میکردم ... مثل یه رفیق ...گرم و صمیمی و از همه مهمتر درک میکرد غم هاتو ، رنج هاتو ، احساسات رو ... دال دوست داشتن ، مجموعه روایت هایی از عشق و زندگی . دوباره خواهم خواند این عزیز را.
مجموعه ای از چند تا روایت کوتاه و خاطره گونه که نویسنده تعریف میکنه و بعد هر کدوم رو به یه بخشی از مسائل موجود توی روابط انسانی به خصوص روابط عاشقانه، نسبت میده...بعضیاش منطقی و قابل تامل و بعضیاش هم ضد و نقیض و غیرمنطقی... راستش زیاد دوستش نداشتم و خیلی از نظرات نویسنده رو هم قبول نداشتم...
تجربهی سوگ، یک لایهی نامرئی - اما محسوس و واقعی- به دنیای آدم میکشد. مثل لاک بیرنگ. مثل ورنی ِ روی جلد. مثل ورقهای بین صفحات مصحف شریف. مثل سلفون روی غذا. مثل شیشهی شفاف تمام قدی که در فرودگاه، بین ما و مسافرمان کشیدهشده است. مثل چیزی که انگار نیست، اما هست. ما میدانیم که هست؛ و این ما را همیشه اندکی غمگین میکند. اندکی، اما همیشه. و ما میدانیم که هرگز، هیچوقت، به تمامی شاد نخواهیم بود. که هرگاه دستمان را پیش آوریم تا شادی را لمس کنیم-حتی از نزدیک،در آغوشش هم که باشیم-انگشتانمان لایهای نامرئی از غم را لمس خواهد کرد.