Bahman BahmanAuthor 3 books242 followersFollowFollowJuly 5, 2018نوشته یافتم اندر سمرهاز گفت راویان اندر خبرهاکه بود اندر زمانه شهریاریبه شاهی کامگاری بختیاریهمه شاهان او را بنده بودندز بهر او به گیتی زنده بودندنوشته یافتم اندر سمرهاز گفت راویان خبرهابه پایه بت تراز گردنده گردونبه مال افزونتر از کسری و قارونگه بخشش چو ابر نوبهاریگه کوشش چو شیر مرغزاریبه بزم اندر چو خورشید در فشانبه رزم از پیل و از شیران سرافشانضشده کیوان ز هفتم چرخ یارسبه کام نیکخواهان کرده کارشصز هشتم چرخ هرمزد خجستهوزیرش بود دل در مهر بستهسپهدارش ز پنجم چرخ بهرامکه تا ایّام را پیش او کند رامجهان افروز مهر از چرخ رابعبه هر کاری یدی اورا متابعشده ناهید رخشانش پرستارچو روز روشنش کرده شب تاردبیر او شده تیر جهندهازین شد امر و تهی او روندهبه مهرش دل مهر تابانبه کین دشمان او شتابانشده رایش به تگ بر ماه گردونشدههمت ز مهر و ماهش افزونجهان یکسر شده او را مسخرز حدّ باختر تا حدخوارجهان اش نام کرده شاه موبدکه هم موبد بُد و هم بخرد ردهمیشه روزگارش بود نوروزبه هر کاری همیشه بود پیروزهمه ساله به جشن اندر نشستیچو یکساعت دلش بر غم نخستیصهمیشه کار او می بود ساغرز شادی فربه از اندوه لاغریکی جشن نو آیین کرده بد شاهکه بد در خورد آن دیهیم و آن گاهنشسته پیشش اندر سر فرازانبه بخت شاه یکسر شاد و نازانچه خرّم جشن بود اندر بهارانبه جشن اندر سراسر نامدارانزهر شهری سپهداری و شاهیزهر مرزی پری روییّ و ماهیگزیده هر چه در ایران بزرگاناز آذربایگان وز ریّ و گرگانهمیدون از خراسان و کهستانز شیراز و صفاهان و دهستانچو بهرام و رهام اردبیلیگشسپ دیلمی شاپور گیلیچو کشمیریل و چون نامی آذینچو ویروی دلیر و گرد رامینچو زرد آن رازدار شاه کضورمرو را هم وزیر و هم برادرنشسته در میان مهتان شاهچنان کاندر میان اختران ماهبه سر بر افسر کضور گشایانبه تن بر زیور مهتر خدایانز دیدارش دمنده روشناییچو خورشید جهان فرّ خداییبه پیش اندر نشسته جنگجویانز بالا ایستاده ماهرویانبزرگان مثل شیران شکاریبثان چون آهوان مرغزارینه آهو می رمید از دیدن شیرنه شیر تند گشت از دیدنش سیرقدح پر باده گردان در میان شانچنان کاندر منازل ماه رخشانهمی بارید گلبتگ از درختانچو باران درم بر نیکبختانچو ابری بسته دود مُشک سوزانبه رنگ و بوی زلف دلفروزانز یکسو مطربان نالنده بر ملدگر سو بلبلان نالنده بر گلنکوتر کرده می نوشین لبان راچو خوشتر کرده بلبل مطربان رابه روی دوست بر دو گونه لالهبتان را از نکویی وز پیالهاگر چه بود بزم شاه خرمدگر بزمان نبود از بزم او کمکجا در باغ و راغ و جویبارانز جام می همی بارید بارانهمه کس رفته از خانه به صحرابرون برده همه ساز تماشاز هر باغی و هر راغی و رودیبه گوش آمد دگر گونه سرودیزمین از بس گل و سبزه چنان بودکه گفتی پر ستاره آسمان بودز لاله هر کسی را بر سر افسرز باده هر یکی را بر کف اخگرگروهی در نشاط و اسپ تازیگروهی در سماع و پای بازیگروهی می خوران در بوستانیگروهی گل چنان در گلستانیگروهی بر کنار رود باریگروهی در میان لاله زاریبدانجا رفته هر کس خرمی راچو دیبا کرده کیمخت زمی راشهنشه نیز هم رفته بدین کاربه زینهاو زیورهای شهواربه پشت ژنده پیلی کوه پیکرگرفته کوه را در زرّ و گوهربه گودش زنده پیلان ستودهبه پرخاش و دلیری آهز بس سیم و ز بس گوهر چو دریااگر دریا روان گردد به صحرابه پیش اندر دونده بادپایانسم پولادشان پولاد سایانپس پشتش بسی مهد و عماریبدو در ماهرویان حصاریبه زیر بار تازی استرانشغمی گشته ز بار گوهرانشز هر کوهی گرانتر بود رختشز هر کاهی سبکتر بود تختشبه چندان خواسته مجلس بیارستنماندش ذرّه ای آنگه که بر خاستهمه بخشیده بود و بر فشاندهبخورد و داد کام خویش راندهچنین بر خور ز گیتی گر توانیچنین بخش و چنین کن زندگانیکجا نه زُفت خواهد ماند نه رادهمان بهتر که باشی راد و دلشانبدین سان بود یک هفته شهنشاهبه شادی و به رامش گاه و بیگاهپتی رویان گیتی هاموارهشده بر بزمگاه او نظارهچو شهرو ماه دخت از ماه آبادچو آذربادگانی سرو آزادز گرگان آبنوش ماه پیکرهمیدون از دهستان ناز دلبرز ری دینار گیس و هم زرین گیسز بوم کوه شیرین و فرنگیسز اصفاهان دوبت چون ماه و خورشیدخجسته آب ناز و آب ناهیدبه گوهر هر دوان دخت دبیرانگلاب و یاسمن دخت وزیراندو جادو چشم چون گلبوی و مینویسرشته از گل و می هر دو را رویز ساوه نامور دخت کنارنگکزو بردی بهاران خوشی و رنگهمیدون ناز و آذرگون و گلگونبه رخ چون برف و بروی ریخته خونسهی نام و سهی بالا زن شاهتن از سیم و لب از نوش و رخ از ماهشکر لب نوش از بوم هماورسمن رنگ و سمن بوی و سمن برازین هر ماهرویی را هزارانبه گرد اندر نگارین پرستارانبنان چین و ترک و روم و بربربنفشه زلف و گل روی و سمن بربه بالا هر یکی چون سرو آزاربه جعد زلف همچون مورد و شمشادیکایک را ز زرّ ناب و گوهرکمرها بر میان و تاج بر سرز چندان دلبران و دلنوازانبه رنگ و خوی طاو و سان و بازانبه دیده چون گوزن رودباریشکاری دیده شان شیر شکارینکوتر بود و خوشتر شهربانوبه چشم و لب روان را درد و داروبه بالا سرو و بار سرو خورشیدبه لب یا قوت و در یاقوت ناهیدرخ از دیبا و جامه هم ز دیبادو دیبا هر دو در هم سخت زیبالبان از شکر و دندان ز گوهرسخن چون فوهر آلوده به شکردو زلف عنبرین از تاب و از خمچو زنجیر و زره افتاده در همدو چشم نرگسین از فتنه و رنگتو گفتی هست جادویی به نیرنگز مشک موی او مر غول پنجاهفرو هشته ز فرقش تا کمرگانز تاب و رنگ مثل ریزش زاجز سیم آویخته گسترده بر عاجکجا بنشست ماه بانوان بودکجا بگذشت شمشاد روان بودزمین دیبا شده از رنگ رویشهوا مشکین شده از بوی مویشزرنگ روی گل بر خاک ریزانز ناب موی عنبر باد بیزانهم از رویش خجل باد بهاریهم از مویش خجل عود قماریچو گوهر پاک و بی آهو و در خورو لیک آراسته گوهر به زیوربرو زیباتر آمد زرّ و دیباکه بی آن هر دوان خود بود زیبا