حتی اگر بگوییم کلیشه ای بود خوووب کلیشه هایی داشت تا دوباره آؤمان های بزرگمان را یادمان بیندازد تا کتابی باشد که از انقلاب می گوید ولی در همین زمانه و برای آدم های همین زمانه
یک اثر جسورانه درباره فساد اداری شهر این جسارت البته گاهی سبب شد کار به ورطه شعار بلغزد موضوعاتی که در رمان مطرح میشود کمی غیرمنطقی است برای مثال وقتی حرف از فرد فاسد اقتصادی زده میشود از او و دار ودستهاش تعبیر به معاویه میشود و میگوید امروز مانند عصر امام حسن(ع) است. اگر مفسدان اقتصادی داخل سیستم معاویه هستند، امام حسن(ع) چه کسی است؟ در صورتی که معاویه در قدرت بوده و امام حسن در قدرت نبوده اما امروز در کشور اگر فسادی روی میدهد از سوی افرادی است که در قدرت هستند و نمیتوان گت ما (این «ما» چه کسانی هستند) امام حسنهای روزگاریم و باید سکوت کنیم در حالی که امام حسن اگر قدرت داشت سکوت نمیکرد
در مجموع برخی قیاسها و دیالوگها باورپذیر نبود
زبان هم خیلی زبان محکمی نبود به خصوص اینکه نویسنده سعی کرده بود با واژگانی نظیر «نمازگاه» به جای مسجد کمی تفاوت ایجاد کند و زبان خاصی برای خودش دست و پا کند...
قبل از هر چیز برایم جالب بود هم زمانی مطالعه ی این کتاب و دادگاه های اخیر مفسدان اقتصادی و قضایی...
و اما در مورد این کتاب: در درجه اول جسارت نویسنده در انتخاب موضوع قابل تقدیر بود و نویسنده روی سوژه ی بسیار خوب و به روزی انگشت گذاشته بود: فساد اقتصادی... و با ایجاد یک بستر عاشقانه و لطیف در داستان حس خوبی رو به مخاطب انتقال می داد. نکته ی قابل نقد در داستان این بود که آدمها و قهرمان های داستان زیادی رو بودند و همین امر موجب شعارزدگی در برخی قسمت های داستان شده بود. آدمها یا سیاه سیاه بودند یا سفید سفید که این خود موجب شده بود تا داستان بیشتر در فضایی آرمانی و ایده آل شکل بگیرد. همچنین بعضی اتفاقات و جریانات در داستان رها شده بود و به خوبی تبیین نشده بود(مثلا مساله بارداری احتمالی آمنه، علاقه محیا به یحیی که معلوم نشد محیا چطور با سرعت عاشق شد و با همان شتاب متوجه خطایش شدو مسائلی از این دست....)
در کل خواندن این اثر خالی از لطف نیست به خصوص که نکات خوب و قابل تاملی را در بر داشت....
اثری درباره فساد اداری شهر. طلبهای جوان و در آستانه ازدواج که با اتفاقی ساده پایش به مسئله زمینخواری باز میشود. داستان، قصه مؤمنان راه گم کردهای است که به دنبال بَلَد راه میگردند و به شیخی جوان به نام یحیی میرسند، امام جماعت مسجد در یکی از محلههای شهری گرگ زده. اما یحیی خود مانند دیگران نیز کم میآورد، زمانی که از ماجرای زمینخواری به زندان میرسد و این همان نقطه عطف داستان است. هنگامی که آدمی خسته و درمانده میشود، باید یکی باشد، مانند آمنه، سهراب و یا حتی محیا، که تلنگری شوند برای برخاستن.. نویسنده برای جذاب کردن کتاب از واژههای ناآشنا در نوشتهاش بهره جسته، تا آنجا که به جای مسجد، از کلمه نمازگاه استفاده میکند. همچنین او آشیخ یحیی را، در ابتدای کتاب طلبهای همهکاره معرفی میکند که به مرور زمان با حوادث تغییر میکند و این بالا و پایین شدن، خودمانیم که در کوران اتفاقات، دچار فراز و فرودهایی میشویم. نکتهای که در انتها باید متذکر شد آن است که؛ بخشهای انتهایی کتاب کلیشهای و شعارزده است و همین خواننده را از خواندن کتاب خسته و دلزده میکند!
کتاب درباره طلبه جوونیه که به همراه همسرش و مردم شهر میخوان جلوی زمین خواری یه عده کله گنده رو بگیرن و در این راه با فراز و نشیب های زیادی روبرو میشن. داستان کشش نسبتا خوبی داشت و به موضوع فساد اداری و فاصله گرفتن از اهداف اسلام و انقلاب اشاره میکرد ولی میتونست خیلی بهتر از این باشه و مفاهیم رو زیرپوستی تر و غیرمستقیم تر بیان کنه
داستان جالبی بود در مورد روحیه ای که فراموش شده در واقع راه درست آن روحیه رو در قالب داستانی زیبا که برخی مواضع عاشقانه برخی دیگر ترسناک و هیجانی است بیان کرده و از جمله رمان های باز هست
شعارزدگی داشت و زبان داستان ادبی بود که بهتر است زبان داستان عامیانه باشد. یک کتابی است عوام پسندانه که به گفته خود آقای سرشار برای عوام نوشته شده و جامعه هدفش زوجهای جوان هستند. همسر خود آقای سرشار طلبه هستند و همین زمینهای مناسب برای نوشتن این کتاب بوده.