میتوانم فریاد بزنم چون هیچ کس در باغ نیست تا صدایم را بشنود .میتوانم پشت کنم به جیوه و دست در جیب شلوار لی ،از جزیره بزنم بیرون.میتوانم دستش را بگیرم و بفشارم و طوری بگویم :«چرا؟» که خدا هم بشنود و... نه، نمیتوانم دستش را بگیرم. نمیتوانم نگاهش کنم. موهایش دیگر مثل فوجی هوایی نیست که پشت برگهای سبز تیره پنهان میشوند. مثل خنجر زنگزدهای شده که بین روسری چین خورده و صورت سیب گلاب رنگش مانده باشد. که آماده است بزند به قلبم...
مجموعه داستانی که جغرافیا در آن حرف اول را میزند... شمال کشور و لهجه و گویش در آن پررنگ است نویسنده در این مجموعه قدرت توصیفگر بودن خود را به رخ خواننده میکشد داستانهایی که حرف دارند برای گفتن و نویسنده آنها را در تار و پود داستانش گنجانده مطالبهگری دیگر وجه داستانهای این مجموعه است نویسنده کوشش کرده در دام شعار نیفتاد و خب محقق شده است