ساعت سه بعدازظهر روز یکشنبه مرد جوانی بر روی کاناپهای در اتاق خانهاش به خواب رفته است؛ بوی کهنهی توتون که گواه از سالها دود شدن سیگار در این اتاق است، حالا با بوی نم دیوارها ترکیب شده و بویی شبیه به بوی طویله ایجاد کرده است. کاناپهای که مرد جوان روی آن خوابیده یادگاری به جا مانده از قرن نوزدهم است و رنج بیش از یک قرن خدمت به بشر در جزء به جزء تار و پودش هویداست. مردان جوان در خواب رویایی میبینند که قرار نیست بعد از بیدار شدن آن را به خاطر آورد. رویایی واقعی که حوادث چهار روز آینده را در آن میبیند... ؛
تعریف این کتاب رو از چنتا از دوستام شنیده بودم و اولش خیلی توجهی نکردم. با خودم گفتم یه رمان ایرانیه دیگه. ولی یکیشون انقدر ازش تعریف میکرد که مجبور شدم بخونمش فقط واسه اینکه بهش بگم نه انقدرا که میگی خوب نبود. باور کنید انگیزه اصلیم از خوندنش همین بود:)) همینطورم بود، این کتاب در حدی که دوستم میگفت خوب نبود، بلکه بهتر از اونی بود که میگفت. نمیدونم از شخصیت پردازی بی نظیرش بگم، از طرح عجیب و غریب داستانش بگم، از تسلط نویسنده به یمین و یسار داستان بگم، از جریان سیال ذهن فوق العاده اش بگم یا از پایان محسورکننده اش. این کتاب یه تنه علیه تمام تصوراتم در قبال نویسنده های ایرانی قد علم کرد. دست مریزاد به بهروز حسینی و از الان بی نهایت منتظر کتاب بعدیشم
هم ذات پنداری. تا چه حد می شود هم ذات پنداری کرد؟ من تنها حاضرم با کسی از دردهایم بگویم که مطمئن باشم با ادای هر جمله از طرف من، دردی که تا استخوانم میرسد، در وجود او نیز پدید می آید. غیر از این اگر باشد، درددل کردن نه تنها هیچ کمکی به من نمی کند،حتی حالم را بدتر می کند. همین دلیل باعث می شود که وقتی با کسی صحبت می کنم عموما از موضوعات عبث و بیهوده حرف بزنم.
این حجم از ارجاعات و تلمیحات به کتاب مقدس و حوادث تاریخی تو این کتاب، تا جایی که من کتاب خوندم، بین رمانهای ایرانی واقعا بینظیره. خیلی به جا و زیبا از این ارجاعات استفاده شده بود. در کل کتاب بسیار خوبی بود و کاملا توصیه اش میکنم