نقشه را بزرگ کرد. دور تعدادی از آپارتمانهای یکی از خیابانهای مجتمع ،دایرهی زرد رنگی کشیده شده بود. این جاست! حدود ده آپارتمان در اطراف خیابان. یکی از مجاهدین که انفجار ماشین را دیده، گفته بعد از انفجار خودش را کشان کشان رسانده به این خیابان. توی عکس انگار انتهای این بلوک بسته است و این ده آپارتمان تنها جایی است که میتواند مخفی شده باشد.
دومین کتابی بود که از مهدی کفاش میخوندم. توصیفاتش عالی بود. پایان غیرمنتظرهای هم داشت. قصه درمورد یک عملیات توی سوریهست که یک نیروی ایرانی همراه یکی از نیروهای فاطمیون میرن که یکی فرماندههای عراقی که توی یه منطقه گیر افتاده رو نجات بدن.
خب، صادقانه بگم، خیلی بهتر از چیژی بود که انتظار داشتم! ولی خب، گول خوردم!
نمایشگاه ۹۷ بود فکر کنم، کتاب عطر عربی رو خریدم. یه داستان داشت از استادکفاش، به اسم پدر، تکتیرانداز، پسر. این دقیقا همون بود! فقط یه کککم فرق داشت. البته، حافظهی ضعیف هم نعمتیه! بارها سده یه فیلم یا کتاب برام اسپویل بشه و بعد از تموم شپن اثر، تازه یادم میآدش که اععع! راستی اسپویل شده بود برای من :دی قبلا این طوری نبودم. قبلا تو لخظه به لحظهی داستان، ذهنم درگیز این بود که تموووم سرنخا رو بذاره کنار هم تا بفهمه تهش چی میشه، الان معمولا خودم رو میسپرم به دست اثر. الان اصصصلا یادم نبود که این دقیقا همونه، و همممه.جاش برام تازگی داشت! داستان که تموم شد، یه نگاه به عطر عربی انداختم و تازه فهمیدم ایننا دقیقا یکی هستن! پایانشون دقیقا یکی بود، ولی عطر عربی رو ترجیح میدادم، ایندوتا پایان داشت، قشنگ نبود. حالا بعد این موضوع رو باید بیشتر توضیح بدم، به نظرم خییلی جالبه!
و این که، جالبه. من از اون موقع ازش خوشم نیومد همچی، الان جالب بود برام. قشنگی بعضی چیزا رو، آدم وقتی بزرگ میشه تازه میفهمه. البته باالعکس...