قزاق طاس دوباره چشم گرداند دور حیاط و این بار انگشتش را دراز کرد سمت حسینعلی :«پس اون کچله رو ببریم ... به نطرم چیز هایی میدونه،بالاخره دست خالی که نمیشه رفت ...» حسینعلی که طرف راه پله پشت بام میدوید،داد زد :«هوی!... کچل خودتی!... تازه شم من با صدر اعظم رفیقم... اصلا با خود قبله عالم هم رفیق بودم! حالا هم اگه بهم دست بزنی،خودت میدونی!» قزاق طاس که ناراحت شده بود،دوید سمت پله ها و میخواست برود پشت بام دنبال حسینعلی... اما سردسته شان صدا زد که :«ولش کن!»
بسمـ الله... خواب پلنگ، برای من که رمانهای تاریخی رو خیلی دوست دارم، کتاب بسیار جذابی بود. اما نتونستم خودم رو جای یک نوجوان بگذارم و ببینم برای نوجوان هم جذاب خواهد بود یا نه. داستان این کتاب، درواقع معرفی میرزا رضا کرمانی و قتل ناصرالدین شاه هست که در بستر زندگی یه پسربچۀ نوجوان به اسم کوچیکعلی و سفرش به تهران همراه پدرش (که دوست میرزارضاست) روایت میشه. • بنظر من مهمترین ویژگی کتاب این بود که شخصیتها و نکاتی که نویسنده میخواست در قالب داستان بیان کنه، بهشدت خوب در زمینۀ داستان جا گرفته بودند. • ویژگی دیگۀ کتاب، آموزنده بودنش هست. علاوه بر روایت تاریخی، نکات اخلاقی ظریفی رو روایت کرده: مثلا تو ص 155 کتاب، وقتی مسیر اصفهان به خاطر هجوم کفتارها بسته شده، به پیرمرد صاحب کاروانسرایی میرسیم که میگه: «چند شب است از صدای زوزهشان چشم روی هم نگذاشتهام. اما چون توی انبارها قدری مال امانتی مردم است، نمیتوانستم آنها را همینطور رها کنم.» • ویژگیِ مثبتِ بعدیِ کتاب، رویارویی مثبت جامعۀ شهری و روستاییه. اتفاقی که عموماً تو نوشته ها دستمایۀ تمسخر و تحقیر یک طرف میشه. هادی حکیمیان اتفاقاً تونسته از این رهگذر بر جذابیت داستانش اضافه کنه. برای نمونه توی این داستان عینک، قطار، روزنامه و.. اتفاقهای هیجانانگیزی هستن برای مسافرهایِ روستاییِ شهر. و خواننده هم ناخودآگاه با شخصیتهایِ روستاییِ راویِ داستان، همراه میشه و باعث میشه به دوروبَرش نگاه تازهای داشته باشه. • نویسنده، یک نقد بسیار لطیف رو هم در جریان داستان داره، به طوری که بارها و در زمینه های مختلف ساختار مألوفات ذهنی خواننده رو میشکنده و خواننده رو به فکر وادار میکن. «ما دوتا هم باید زرنگ باشیم. همینجا توی شهر بمونیم و برای خودمون پول دربیاریم. بعد میتونیم بریم دوماد شیم!پرسیدم حالا چرا دوماد؟ حسینعلی گفت: خب آدم کار میکنه که پول دربیاره تا دوماد بشه دیگه! خب بعد از دومادی چیکار کنیم؟! او که خودش هم نمیدانست گفت: عجب گیری کردیم از دست تو! بالاخره یه کاری میکنیم. حالا کو تا ما بزرگ بشیم! هنوز خیلی مونده!»
کتابی مربوط به ترور ناصرالدین شاه با اینکه از لحاظ موضوع قابلیت داستان پردازی بهتری داشت ولی کار قوی ای نبود و موضوع حیف شده بود. فقط برای آشنایی نوجوان با فضای جامعه اون زمان و ظلم شاه کاربرد داره و از این جهت خوبه
در این کتاب دو پسر نوجوانِ همواره باهم و همه جا ناظر، قصه را برای ما روایت می کنند. بهنظر میرسید در برخی صحنهها میشود راوی و حسینعلی از هم جدا شوند (همانطور که در فصل آخر اتفاق میافتد)، ولی این دو در کتاب، سفت کنار هم قرار گرفتند. اینطوری تعلیق پایین آمدهو دست نویسنده برای بسط حوادث مختلف بسته شده است. راوی بیش از اندازه زیر سایۀ پدرش و میرزا رضا قرار گرفته است. میشد کمی آزادترش گذاشت تا رفتارهای شخصیتری هم داشته باشد که برای نوجوانان امروز جذابتر است.
رمان یکی از شخصیت های اثرگذار دوره قاجار را روایت می کند یعنی میرزارضای کرمانی. موقعیت خیلی خوبی در رمان ایجاد شده که میتوانست زندگی راوی را بیشتر به ایران گره بزند، اگر مثلا راوی با تدریس میرزا رضا بیشتر گره میخورد و حتی به مکتب میرفت؛ در ان صورت مخاطب نوجوان هم بیشتر برای تصمیم پایانی میرزا رضا قانع میشد. اما حالا بخش مهمی از جذابیت های این شخصیت پنهان مانده.