این که کمونیسم در حرکت برای «تغییر جهان»، خود تا چه حد دستخوش تغییر شده است، ماهیت این تغییر چیست، و چه پیامدهای سیاسیئی به بار آورده است، مسألهای است که مطالعهٔ آن ضروری مینماید. کتاب حاضر، در این راه ارزشهایی نمایان دارد و از سه مزیت عمده برخوردار است: نخست اینکه جنبهٔ توصیفی واقعبینانهای دارد که از پیشداوری فارغ است؛ دوم اینکه به زبانی نگاشته شده است که درک مطلب را بدون داشتن اطلاعات قبلی بالنسبه گسترده از مارکسیسم کاملاً ممکن میسازد؛ و آخر اینکه نویسندهٔ آن به تجربههای ملموس و عینیِ سالها اقامت در شوروی و کشورهای «بلوک شرق» اتکاء دارد.
ولفگانگ لئونارد یکی از متفکران کمونیست و از اعضای مؤثر «گروه اولبریشت» بود. از نخستین کسانی بود که پس از پایان جنگ جهانی دوم از شوروی به آلمان بازگشت تا در برپایی جمهوری دموکراتیک آلمان شرقی به والتر اولبریشت سیاستمدار یاری دهد. سالها بعد نیز به باور کسانی به نخستین مخالف دولت آلمان شرقی تبدیل شد و از استالینیسم روی برگرداند و سالها در دانشگاههای امریکا به تدریس تاریخ شوروی و تاریخ جهانی کمونیسم پرداخت. یکی از دانشآموختگان لئونارد چند دههٔ بعد رئیسجمهور امریکا شد: جورج دبلیو بوش.
German political author, publicist, and historian.
A former communist who fled to the Soviet Union in 1935, he became part of the "National Committee for the liberation of Germany". In 1945, he came back to East Germany as part of the "Ulbricht group", a special command of politicians and instructors.
In 1949, Leonhard defected from the Soviet Union and fled first to Yugoslavia and later to West Germany. Later he became a lecturer for the Columbia University and the Yale University as an expert on the Soviet Union.
In 1950 he co-founded the short lived Titoist Independent Workers Party Germany (UAPD) which has funded by Yugoslavia.
لئونارد در این کتاب پس از معرفی اجمالی مارکسیسم متقدم، از چرخشهایی میگوید که به مرور در اندیشههای مارکس و انگلس پدید آمد. نخست توسط لنین و سپس استالین. تسلط لئونارد بر مسائل شوروی مثالزدنی ست؛ همچنین سوسیالیسمهای مستقل از دستگاه شوروی که در یوگسلاوی، چکسلواکی و یا ایتالیا در پی بازگشت به برخی بنمایههای کلیدی اندیشهی پدران مارکسیسم بودهاند. در کل بسیار شیوا و خواندنی با ترجمهای بینقص
اغلب در مواجهه با پدیدهای به نام سوسیالیسم افراد دو دسته میشن (البته موافقهاش یا اقلاً اونهایی که در برابرش جبهه نمیگیرن). دستهی اول اونهایی که معتقدن سوسیالیسم تمام و کمال چیزی بود که در دورهی تاریخ شوروی دیدیم (که باز این دسته به دستههای موافق لنین، لنین و استالین و یا همه به جز گورباچف تقسیم میشن) و چین در دورهی مائو و اگر جنایاتی به دستور استالین یا مائو رخ داد، بدترش در ممالک سرمایهداری اتفاق افتاد ولی اینقدر سر و صدا نکرد. (نمونهی این نگاه در کتاب تاریخ واقعی کمونیسم اثر ریموند لوتا وجود داره که نویسندهش معتقده سوسیالیسم بعد از ۱۹۵۳ در شوروی یعنی مرگ استالین و ۱۹۷۶ در چین یعنی مرگ مائو از بین رفت.) دستهی دوم افرادی هستند که مثل نویسندهی همین کتاب یعنی آقای ولفگانگ لئونارد، از اساس با سوسیالیسم موجود در بلوک شرق مخالفت دارند به چندین دلیل مهم: 1. روسیهی آغاز قرن بیست، یک کشور دهقانی بود و نه صنعتی، در حالی که مارکس معتقد بود انقلاب پرولتری در کشورهای پیشرفتهی صنعتی مثل بریتانیا و ایالات متحده رخ میده. 2. انترناسیونالیسم موردنظر مارکس و لنین جای خودش رو به ناسیونالیسم روس داد. (خصوصاً در سالهای رهبری استالین و بعد از اون) 3. دیوانسالاری استبدادی به جای خودمدیری کارگری و ...
ولفگانگ لئونارد از افراد مؤثر در تشکیل جمهوری آلمان شرقی بود و این کتاب متن پیادهشدهی یک سلسلهگفتگو در سال ۱۹۷۶ راجع به وضعیت کمونیسم جهانی و تحولات این اندیشهست؛ از تغییرات لنین در اندیشهی مارکس شروع میشه، میرسه به استالین، خروشچف و جلوتر از کمونیسمهایی میگه که در اون ایام وابسته به شوروی نیستند مثل چین (مائوییسم)، یوگسلاوی، ایتالیا و چکسلواکی. خوندنش خالی از لطف نیست.