Jump to ratings and reviews
Rate this book

Signale: Modern German Letters, Cultures, and Thought

No Spiritual Investment in the World: Gnosticism and Postwar German Philosophy

Rate this book
Throughout the twentieth century, German writers, philosophers, theologians, and historians turned to Gnosticism to make sense of the modern condition. While some saw this ancient Christian heresy as a way to rethink modernity, most German intellectuals questioned Gnosticism's return in a contemporary setting. In No Spiritual Investment in the World , Willem Styfhals explores the Gnostic worldview's enigmatic place in these discourses on modernity, presenting a comprehensive intellectual history of Gnosticism's role in postwar German thought. Establishing the German-Jewish philosopher Jacob Taubes at the nexus of the debate, Styfhals traces how such figures as Hans Blumenberg, Hans Jonas, Eric Voegelin, Odo Marquard, and Gershom Scholem contended with Gnosticism and its tenets on evil and divine absence as metaphorical detours to address issues of cultural crisis, nihilism, and the legitimacy of the modern world. These concerns, he argues, centered on the difficulty of spiritual engagement in a world from which the divine has withdrawn. Reading Gnosticism against the backdrop of postwar German debates about secularization, political theology, and post-secularism, No Spiritual Investment in the World sheds new light on the historical contours of postwar German philosophy.

306 pages, Paperback

First published May 15, 2019

11 people are currently reading
38 people want to read

About the author

Willem Styfhals

2 books1 follower

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
1 (12%)
4 stars
6 (75%)
3 stars
0 (0%)
2 stars
1 (12%)
1 star
0 (0%)
Displaying 1 of 1 review
Profile Image for Amir.
98 reviews34 followers
April 8, 2023
"بگذار همه چیز فروبپاشد. من در خاک جهان، چنانکه هست، بذر معنویتی نکاشتم"


پرسش سهمگین بود: در جهانی خالی از خدا چگونه باید زیست؟ پس از آنکه نیچه ناقوس مرگ خدا را به صدا درآورد، ذهن اندیشمندان و متالهین زیادی شکار این پرسش شد. حال که دیگر استعلایی وجود ندارد که منبع معنابخشی این جهان و اعمال ما باشد، ما چگونه نسبتی با طبیعت، با سیاست، با فرهنگ با با خودمان خواهیم داشت؟

راه رسیدن به پاسخ این پرسش ها، از فهم مدرنیته می‌گذرد. مدرنیته، توضیح و توصیف خویش را طلب می کرد و فیلسوفان در جوابش ابزارهای مفهومی بسیاری را به‌کمک طلبیدند؛ یکی از مهم ترین این مفاهیم بالاخص در فضای فکری آلمان ابتدای قرن ۲۰ ام، گنوسیسم بود.

استایفهلم در اثرش نشان میدهد گنوسیسم در این زمان، آن چنان گسترشی در معنا و دلالت پیدا کرده بود که تقریبا می شد بر هر چیزی نامش نهاد. گاهی حتی مدلول هایی بایکدیگر متناقض. اما خطوط کلی این مفهوم را، هر چند با ابهام، می توان مشخص کرد. گنوسیسم بدعتی در ابتدای ظهور مسیحیت بود؛ تاثیر پذیرفته از شرق، و شاید پاسخی به تناقضات درونی مسیحیت.

گنوسیسم برخلاف مسیحیت، این جهان را جهانی خیر و نیک که خالقی خیور داشته باشد نمی دانست. این جهانِ شرور و این واقعیتِ فاسد، پرورده‌ی خدایی شرور بود. دمیورژی تشنه به خون. خدایی همچون همین جهان. اما در کنار این خدای شرور، خدایی خیور و نیک وجود داشت. خدایی ضامن رستگاری و رهایی؛ اما از منظر وجودی، خدایی بالکل متنافر با این جهان، خدایی از جنس دیگر. بین این جهان و خدایی رستگاری شکاف بسیار عمیقی وجود دارد که عبورناکردنی می نمود. خلاصتا، در گنوسیسم، خدا از این جهان رخت می بندد.

شاید تا الان واضح باشد که استفاده‌ی اندیشمندان از گنوسیسم به عنوان ابزاری مفهومی چگونه ممکن شد. مدرنیته در نظر بسیاری از متفکران، رادیکال شده‌‌ی آموزه های گنوسیستی است. خدا رفته رفته آنچنان دور می‌افتد که در ورطه عدم می غلطد. و خاک جهان آنچنان سترون می شود که در آن هیچ بذر معنویتی نمی توان کاشت. حال آیا می‌توان در این میان از مشروعیت عصر مدرن دفاع کرد؟ آیا جهانی که در آن خدایی نیست می تواند قابل سکونت باشد؟

در میان تمام متفکرانی که در این منازعه شرکت داشتند و پاسخی به این پرسش دادند، عده ای گفتند: "بگذار همه چیز فروبپاشد" و عده ای دیگر برای معنا بخشی به جهان سعی در احیای آموزه های باستانی و یونانی را داشتند اما شاید در بین این همه، پاسخ هانس بلومنبرگ از همه امیدوارکننده تر باشد.

اسیر اردوگاه کار اجباری، یهودی ای آواره در زیر آتش جنگ جهانی دوم، هانس بلومنبرگ، شاید آخرین کسی بود که از او انتظار دفاع از مشروعیت عصر مدرن را می‌داشتیم. اما با تمام این ها، او تمام قد از دست آورد های مدرنیته دفاع کرد. بلومنبرگ در آثارش استدلال می کند که مدرنیته نه به دنبال پاسخی به پرسش معنای جهان، و یا نه به دنبال ساختن تئودیسه ای است که شرور این جهان را حل کند. در واقع مدرنیته با پاک کردن صورت مسئله پاسخ مسئله، این پرسش را منحل کرده. واکنش به "خدا مرده است" جایگزین کردن انسان به جای خدا نیست؛ بلکه حالا که خدایی در میان نیست، می توان گفت که هیچ یک خدا نیستیم.

بلومنبرگ همچنین مدرنیته را غلبه ای بر گنوسیسم می دانست. مدرنیته در پاسخ به گنوسیسمی که واقعیت این جهان شر و فاسد می دانست، که جایی برای زیستن انسان نیست، جهان را در آغوش می‌کشد. مدرنیته با بی تفاوت ساختن و خنثی سازی جهان یا به تعبیر مارکواد، بهتر ساختن شر (the making better of evil) اجازه ظهور علم مدرنی را می دهد که می تواند زمینه اعتماد پذیری به این جهان را فراهم کند.
با مدرنیته، جهان نه خیر است و نه شر، و در نهایت این تنها بر عهده‌ی آدمی است که جهان را تبدیل به جایی برای زیستن کند؛ حال انسان زارع است و باید کشته‌ی خویش را درو کند.
Displaying 1 of 1 review

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.