در انتظارعشق
نه یکدلی نگاهت، نه ابروانت به زیبایی روز جشن
نه لطف تنت،همچنان مرموز،خوددار، و کودک وار
نه آنچه از هستی تو به من می رسد،چه جا گرفته با واژه
چه با سکوت
هیچ یک هدیه ای پررمز رازتر دیدن تو به هنگام خواب نیست
****
به خواننده ی شعرم
تو آسیب ناپذیری
آیا قدرت هایی را که سرنوشت تو
و قطعیت خاک را رقم زده اند
به تو نشان نداده اند؟
آیا زمان تو مانند آن روزخانه ی بازگشت ناپذیر نیست
که هراکلیتوس در آن، چون در یک آینه، نماد زندگی گریزا را دید؟
تخته سنگی مرمر در انتظار توست
که تاریخ و شهر و شرح حال بر ان نوشته است
.و تو آن را نخواهی دید
.کسان دیگر هم تنها رویاهای زمانند
،نه برنز ماندگار و نه طلای درخشنده
.جهان هم چون تو، پروتئوسی اشت
تاریک به درون آن تاریکی خواهی رفت که در انتظار او است
.محدود به محدوده های زمان سفر کرده ی تو
بدان که به یک معنا هم اکنون مرده ای