What do you think?


پارچهفروش عاشق
او با زبان سعدی زبان دیگری میسازد، از تاثیر مجاورت بیتها خبر دارد و با عناصری فرازبانی، به زیباییشناسی نوین میرسد، برای من گاهی سعدی کیارستمی خوشایندتر از سعدی سعدی است. فریاد او را که میخوانم، لذت تازهای از فهم سعدی میبرم، برای همین حافظ کیارستمی را نباید با حافظ خانلری یا خرمشاهی مقایسه کرد. حافظ کیارستمی را میتوان با سینمای کیارستمی مقایسه کرد، انگور رسیده را با انگور رسیده، کار او انتخاب لحظهی قطعی در ادبیات است. او استاد ابدی کردن لحظهی قطعی است، لحظهی قطعی در عکس، در سینما و لحظهی قطعی در ادبیات، کیارستمی همهی سعدی را با انتخاب تنها یک کلمه در لحظهی قطعی قرار داده «سعدی از دست خویشتن» فریاد؛
- GenresShort Stories
112 pages, Paperback
First published January 1, 2018
About the author
محمد صالح علا
11 books85 followersصالح علاء در سال ۱۳۳۱ در اراک بهدنیا آمد. او در سال ۱۳۵۶ از مدرسه هنرهای دراماتیک رویال آکادمی لندن فوق دیپلم سینما و تلویزیون و در سال ۱۳۵۹ لیسانس بازیگری و کارگردانی از دانشکده هنرهای دراماتیک و در سال ۱۳۷۲ فوق لیسانس زبان و ادبیات فارسی از دانشکده ادبیات دانشگاه علامه طباطبایی گرفت. آغاز فعالیت هنری او از سال ۱۳۴۷ با قصهنویسی و قصهخوانی در رادیو و سپس نویسندگی متن برنامه و نمایشنامه بود. فعالیت سینمایی را از سال ۱۳۴۷ با ساخت فیلمهای تبلیغاتی و بازی در سینما را از سال ۱۳۶۴ با «تیغ و ابریشم» کاری از مسعود کیمیایی آغاز کردهاست. مجله وی با نام نشانی پس از چند ماه انتشار متوقف شد. وی پیوسته به عنوان مجری و نویسنده با شبکههای مختلف رادیویی همکاری دارد.
Ratings & Reviews
Friends & Following
Create a free account to discover what your friends think of this book!
Community Reviews
Displaying 1 - 17 of 17 reviews
July 28, 2018
اجازه می دهی که جایی آن دورها در سایه ات بنشینم
از خودت وام بگیرم و بگویم ای کاش حال و هوایم را بعد از خواندن تو، " کمانچه " ای می نواخت؟ که بعد از تو بیشتر کتابها عبوس و بی حوصله اند که کتاب های تو برای من بسیاری از اوقات، همان " مفرح ذات " ی ست که آن شیرازی افسونگر، صدها سال پیش از ما بدان اشاره برده بود، مفرحی که به زیبایی از هما روستا، کیارستمی، سعدی، کوچه ها، روزگار و اینی که شده ایم، حکایت می کند
تو و آن واژه فشانی های دلبرانه ات، همیشه برای من پنج ستاره بوده اید...چه می گویم؟ چه خساستی! فقط پنج ستاره...؟؟
کاش می توانستم به رسم خودت تکه ای از آسمان شب را در گوشه ای از کتابت قلمه کنم، البته نه آسمان این شب ها...
نه
از آن آسمان های صاف و بدون سرفه آن وقت ها که هم ماه ش ریشه دار بود و هم ستاره اش، اصالت داشت
کسی چه میداند؟
شاید اگر به جای آن گل های موقر و متین، یادداشت های این سو و آن سوی تو را در گلدان های رو به رویم کاشته بودم، صبحی، شبی، دم غروبی، بی آنکه خبردار شوم، دیوار اتاقم پر می شد از فوج فوج عشقه و... بگذریم
حالا که تمام آن کارها نشدنی ست، بگذار بروم سمت آن شعر کوتاهی که سالها پیش خواندمش و همین قدر جمع و جور به یادگار از آن سروده، بگویمت که
!چمن سبز گلویت تر باد
از خودت وام بگیرم و بگویم ای کاش حال و هوایم را بعد از خواندن تو، " کمانچه " ای می نواخت؟ که بعد از تو بیشتر کتابها عبوس و بی حوصله اند که کتاب های تو برای من بسیاری از اوقات، همان " مفرح ذات " ی ست که آن شیرازی افسونگر، صدها سال پیش از ما بدان اشاره برده بود، مفرحی که به زیبایی از هما روستا، کیارستمی، سعدی، کوچه ها، روزگار و اینی که شده ایم، حکایت می کند
تو و آن واژه فشانی های دلبرانه ات، همیشه برای من پنج ستاره بوده اید...چه می گویم؟ چه خساستی! فقط پنج ستاره...؟؟
کاش می توانستم به رسم خودت تکه ای از آسمان شب را در گوشه ای از کتابت قلمه کنم، البته نه آسمان این شب ها...
نه
از آن آسمان های صاف و بدون سرفه آن وقت ها که هم ماه ش ریشه دار بود و هم ستاره اش، اصالت داشت
کسی چه میداند؟
شاید اگر به جای آن گل های موقر و متین، یادداشت های این سو و آن سوی تو را در گلدان های رو به رویم کاشته بودم، صبحی، شبی، دم غروبی، بی آنکه خبردار شوم، دیوار اتاقم پر می شد از فوج فوج عشقه و... بگذریم
حالا که تمام آن کارها نشدنی ست، بگذار بروم سمت آن شعر کوتاهی که سالها پیش خواندمش و همین قدر جمع و جور به یادگار از آن سروده، بگویمت که
!چمن سبز گلویت تر باد
This entire review has been hidden because of spoilers.
August 7, 2025
بعنوان کتاب بد پیشنهاد شد همخوانی کنیم که انصافا کتاب مناسبی برای عنوان همخوانی هم بود.
نوشته ها شاید جدا جدا قشنگ هم میتونستن باشن، اما کنار هم مثل آش شلهقلمکار جا نیفتادهای بودن که نه نمک داشت نه فلفل.
نوشته ها شاید جدا جدا قشنگ هم میتونستن باشن، اما کنار هم مثل آش شلهقلمکار جا نیفتادهای بودن که نه نمک داشت نه فلفل.
November 19, 2024
«راه رفتن،گریه کردن،زیر باران میکنم تجویز
نازبوها،بوی نعنا،بوی یاس
پیرهن چاکی،درانیدن لباس
سینه ام دکان عطاری ست ،دردت چیست؟»
آقاي عزيز
ديده ايد آدم ها يك لحظه ي تكراري در ذهن دارند كه ناشي از خاطرات نا خوب گذشته شان است؟ و مدام در پي اين هستند كه آن لحظه و خاطره را در حال خوب تريني رقم بزنند وقتي كه بزرگ شدند و دستشان به دهان روحشان رسيد. آدم ها بزرگ ميشوند اما خب توان رقم خوردن لحظه مورد نظر را از دست داده اند.مي دانيد نا اميد ترين حالت يك انسان چه موقع است؟ چه زماني بر پیشانی يك انسان عنوان نااميد مینهند؟ آن هنگام که حتا فراموش ميكند كه يك عمر در تلاش بوده تا آن لحظه ی مذکور را در بهترين آسمان سرمه اي ديارش رقم بزند و انقدر بزرگ شده كه ديگر حتا نميداند چند ساله است و منتظر.
آقاي عزيز كلماتتان سرشار از احساسات شديد و مديدي بود و راستش را بخواهيد دور ترين و ديرترين زمان ممكن را براي خواندنتان انتخاب كرده ام ،خلاصه كه شب بود هميشه شب بود و من هنوز به مقصدي كه شب هايش به ما قول باران و ماه گردالو داده بوده اند نرسيده بودم.اگر از هيچ نكاهم چگونه به روي ماه آنان كه ميخندند پارچه هاي سپيد تور توريِ عشق تقديم كنم؟اگر از هیچ نگویم ..اگر آن لحظه ي ناخوب را به خوب ترين لحظاتي كه خواهان تكرارش هستيم تبديل نكنيم چگونه …نکند برای نرسیدن هم دور و دیر باشد؟ نکند راه تمام شده باشد و دیگر نشود به پایانش رسید؟ آقای عزیزم لحظه ای که خواهان تکرارش هستم چیز ساده ی کودکانه ای ست که اگر تمام جاده های جهان را هم مسدود کنند من در یک شب با ماه گردالو اش هشت ساله میشوم و خوب خیلی خیلی خیلی خوب با نام و یاد خویش و عشق و مهربانی و یگانگی و تمام قشنگی های جهان تکرارش خواهم کرد.
نازبوها،بوی نعنا،بوی یاس
پیرهن چاکی،درانیدن لباس
سینه ام دکان عطاری ست ،دردت چیست؟»
آقاي عزيز
ديده ايد آدم ها يك لحظه ي تكراري در ذهن دارند كه ناشي از خاطرات نا خوب گذشته شان است؟ و مدام در پي اين هستند كه آن لحظه و خاطره را در حال خوب تريني رقم بزنند وقتي كه بزرگ شدند و دستشان به دهان روحشان رسيد. آدم ها بزرگ ميشوند اما خب توان رقم خوردن لحظه مورد نظر را از دست داده اند.مي دانيد نا اميد ترين حالت يك انسان چه موقع است؟ چه زماني بر پیشانی يك انسان عنوان نااميد مینهند؟ آن هنگام که حتا فراموش ميكند كه يك عمر در تلاش بوده تا آن لحظه ی مذکور را در بهترين آسمان سرمه اي ديارش رقم بزند و انقدر بزرگ شده كه ديگر حتا نميداند چند ساله است و منتظر.
آقاي عزيز كلماتتان سرشار از احساسات شديد و مديدي بود و راستش را بخواهيد دور ترين و ديرترين زمان ممكن را براي خواندنتان انتخاب كرده ام ،خلاصه كه شب بود هميشه شب بود و من هنوز به مقصدي كه شب هايش به ما قول باران و ماه گردالو داده بوده اند نرسيده بودم.اگر از هيچ نكاهم چگونه به روي ماه آنان كه ميخندند پارچه هاي سپيد تور توريِ عشق تقديم كنم؟اگر از هیچ نگویم ..اگر آن لحظه ي ناخوب را به خوب ترين لحظاتي كه خواهان تكرارش هستيم تبديل نكنيم چگونه …نکند برای نرسیدن هم دور و دیر باشد؟ نکند راه تمام شده باشد و دیگر نشود به پایانش رسید؟ آقای عزیزم لحظه ای که خواهان تکرارش هستم چیز ساده ی کودکانه ای ست که اگر تمام جاده های جهان را هم مسدود کنند من در یک شب با ماه گردالو اش هشت ساله میشوم و خوب خیلی خیلی خیلی خوب با نام و یاد خویش و عشق و مهربانی و یگانگی و تمام قشنگی های جهان تکرارش خواهم کرد.
April 28, 2022
مجموعِ یه سری یادداشتهای پراکنده با موضوعات مختلف از استادِ شیرین زبانم توو روزنامه و هفته نامه های مختلف🙂
من که همیشه دوسِت دارم و میخونمت🥰
من که همیشه دوسِت دارم و میخونمت🥰
March 5, 2021
مجموعه ای از یادداشت های صالح علا در نشریات و روزنامه های گوناگون
بنظرم یادداشت های ابتدایی که بیشتر عمیق و در مورد خودشناسی بودند بهتر از ادامه کتاب بودند
بنظرم یادداشت های ابتدایی که بیشتر عمیق و در مورد خودشناسی بودند بهتر از ادامه کتاب بودند
July 16, 2018
در خلال این مجموعه یادداشتها که در حوزههای مختلف نوشته شده، تا حدی با جهانبینی و خاطرات صالحعلاء آشنا میشویم!
از فلسفهی ملال و مرگ گرفته تا آشناییاش با بانو سیمین بهبهانی و وصف هنر مرحوم کیارستمی و...!
از متن کتاب:
«مرگ اندیشی یک جاروبرقی عقلی هم هست.مرگ اندیشی عقل را پاکیزه میکند، آدمی را به دلیل بیوقتی صریح و رک میگرداند. مبلغان مرگهراسی دروغگویان جیببرند»
از فلسفهی ملال و مرگ گرفته تا آشناییاش با بانو سیمین بهبهانی و وصف هنر مرحوم کیارستمی و...!
از متن کتاب:
«مرگ اندیشی یک جاروبرقی عقلی هم هست.مرگ اندیشی عقل را پاکیزه میکند، آدمی را به دلیل بیوقتی صریح و رک میگرداند. مبلغان مرگهراسی دروغگویان جیببرند»
December 8, 2018
از بین همه ی یادداشت ها "خیال میکردم راسکولینکف ام" و "بوهمین های کتاب خوار" را بیشتر دوست داشتم.
و این جمله:
در رمان است که بارها زندگی کرده و بارها مرده ام و چه فوت کردن های شورانگیزی! رمان پدیده ها را جاودانه می کند
و این جمله:
در رمان است که بارها زندگی کرده و بارها مرده ام و چه فوت کردن های شورانگیزی! رمان پدیده ها را جاودانه می کند
October 29, 2021
محمد صالح علا یک عاشق است و عشق زیبا ترین حس جاری در طبیعت :)
نمیشه از قلم ش، کلامش، صداش و نگاهش لذت نبرد.
نمیشه از قلم ش، کلامش، صداش و نگاهش لذت نبرد.
December 17, 2022
آشنایی من با صالح علاء اندک چیزایی بود که مامانم برام خونده بود و چند قسمتی از برنامهی "چشم شب روشن" و این کتاب اولین نوشتهای بود که خودم از ایشون میخوندم. از چنتا داستان اولش واقعا لذت بردم از خود نوشته و قلمشون و ملال؛ توی داستانای بعدی هم از روایتها درمورد اشخاص عزیزدل، لذت بردم خانم بهبهانی، سمندریان و هما روستا، برشت، بیضایی و کیارستمی جانم🥺 واقعا یادداشت آخر "کیارستمی، جان درخت است" بهترین حسن ختامی بود که کتاب میتونست داشته باشه T_T و چقدر خوشحال شدم از اینکه با همچین آدمی حسای مشترک دارم نسبت به آدمای دیگه🤭 یعنی واقعا اگه میخواستم از کیارستمی بنویسم و توانایی و قلمشو داشتم حتما یه همچین چیزی میشد...
به نظرم جزو کتابایی نیست که بگم پیشنهاد میدم یا نه، کسی که خودش اهل همچین نوشتاری باشه قطعا سراغش میره.
°
°
°
در کنجکاوی ملالهای غربی فهمیدم حق با "موراویا"ست که عقیده دارد: "محرک تاریخ نه پیشرفت، نه تکامل، نه اقتصاد، بلکه تنها محرک تاریخ ملال بوده است."
در ادامه "موراویا" میگوید: "امپراتوران بزرگ مصر، بابل، پارس، یونان و روم به ناگهان از ملال سر به در آوردند، و در ملال خود نیست و نابود شدند. آنوقت ملال شرک، موجب ظهور مسیحیت شد، چنانکه ملال مذهب کاتولیک موجب بروز مذهب پروتستان گردید، و ملال اروپایی موجب کشف قارهی آمریکا شد، و ملال فئودالیته منجر به انقلاب رویزیونیستی فرانسه شد. پس باور کنید که تنها انگیزهی تاریخ ملال بوده است که اگر ملال نبود، چرخ تاریخ میلی به گشتن نمیداشت."
•
•
•
روزهایی که اجتماعی از شخصیتهای ابدی رمان بودم.
برخی عقلی مسلکاند، برخی قلبی مسلک. من آن برخی قلبی مسلکم که همیشه رمان جانی زیر جانم بوده است. زندگی کردن با دو جان، برایم شادیهای بدون شرحی دارد. اوایل رمان برایم همان خودِ زندگی بود. من همهچیز را از رمان آموختم. در رمان است که بارها زندگی کرده و بارها مردهام. چه فوت کردنهای شورانگیزی! که رمان پدیدهها را جاودانه میکند.
°
°
°
°
شوپنهاور میگفت: "آوخ که خوشی و آسایش واقعی اندک است و درماندگی، تنهایی و ملال بسیار. معاشرت میکنی گرفتاری، نمیکنی، از زندگی بیزاری؛ زندگی سراسر جان کندن است."
راست میگفت که من سالهای بعد، یک روز صبح زود از پنجره به مردم خواب آلودهی با خلق سربی، خیره شدم. مردمی مات، با ملالی قوز کرده شبیه نقاشیهای "فرانسیس گویا"، انگار باد میوزد و صورتها را میبرد. صورتهای تکثیر شده، حاکی از سرسختی و رام نشدن سرنوشت. ترس و هم شرمندگی برای ورود دعوت نشده به دنیا، هبوط و ناشادی مزمن، خون مردگی عقل که در پیچ بعدی آدمی را تعطیل میکند، یا به بیراهه میکشاند. با وحشتی بی زوال -هراس از مرگ- دائما از خود میپرسی من از کجا آمدهام؟ اینجا چه میکنم؟ بعد از اینجا به کجا میروم؟ در آنجا چه خواهم کرد؟ ملالی که دائما در حوالیات پرسه میزند، تمامیتخواه و سمج است، از تو دور نمیشود؛ راه میروی همراه توست، خوابیدهای کنارت دراز کشیده، رهایت نمیکند.
به نظرم جزو کتابایی نیست که بگم پیشنهاد میدم یا نه، کسی که خودش اهل همچین نوشتاری باشه قطعا سراغش میره.
°
°
°
در کنجکاوی ملالهای غربی فهمیدم حق با "موراویا"ست که عقیده دارد: "محرک تاریخ نه پیشرفت، نه تکامل، نه اقتصاد، بلکه تنها محرک تاریخ ملال بوده است."
در ادامه "موراویا" میگوید: "امپراتوران بزرگ مصر، بابل، پارس، یونان و روم به ناگهان از ملال سر به در آوردند، و در ملال خود نیست و نابود شدند. آنوقت ملال شرک، موجب ظهور مسیحیت شد، چنانکه ملال مذهب کاتولیک موجب بروز مذهب پروتستان گردید، و ملال اروپایی موجب کشف قارهی آمریکا شد، و ملال فئودالیته منجر به انقلاب رویزیونیستی فرانسه شد. پس باور کنید که تنها انگیزهی تاریخ ملال بوده است که اگر ملال نبود، چرخ تاریخ میلی به گشتن نمیداشت."
•
•
•
روزهایی که اجتماعی از شخصیتهای ابدی رمان بودم.
برخی عقلی مسلکاند، برخی قلبی مسلک. من آن برخی قلبی مسلکم که همیشه رمان جانی زیر جانم بوده است. زندگی کردن با دو جان، برایم شادیهای بدون شرحی دارد. اوایل رمان برایم همان خودِ زندگی بود. من همهچیز را از رمان آموختم. در رمان است که بارها زندگی کرده و بارها مردهام. چه فوت کردنهای شورانگیزی! که رمان پدیدهها را جاودانه میکند.
°
°
°
°
شوپنهاور میگفت: "آوخ که خوشی و آسایش واقعی اندک است و درماندگی، تنهایی و ملال بسیار. معاشرت میکنی گرفتاری، نمیکنی، از زندگی بیزاری؛ زندگی سراسر جان کندن است."
راست میگفت که من سالهای بعد، یک روز صبح زود از پنجره به مردم خواب آلودهی با خلق سربی، خیره شدم. مردمی مات، با ملالی قوز کرده شبیه نقاشیهای "فرانسیس گویا"، انگار باد میوزد و صورتها را میبرد. صورتهای تکثیر شده، حاکی از سرسختی و رام نشدن سرنوشت. ترس و هم شرمندگی برای ورود دعوت نشده به دنیا، هبوط و ناشادی مزمن، خون مردگی عقل که در پیچ بعدی آدمی را تعطیل میکند، یا به بیراهه میکشاند. با وحشتی بی زوال -هراس از مرگ- دائما از خود میپرسی من از کجا آمدهام؟ اینجا چه میکنم؟ بعد از اینجا به کجا میروم؟ در آنجا چه خواهم کرد؟ ملالی که دائما در حوالیات پرسه میزند، تمامیتخواه و سمج است، از تو دور نمیشود؛ راه میروی همراه توست، خوابیدهای کنارت دراز کشیده، رهایت نمیکند.
April 13, 2026
آدم باید عقلش برسه و بدونه که از پاورقی های روزنامه، کتاب در نمیاد آقای صالح اعلا!
Read
May 17, 2020انسانی با زاویه دید متفاوت نسبت به مسائل
از مقالاتش لذت بردم.
از مقالاتش لذت بردم.
March 18, 2020
۹۸/۱۲/۲۸
(شماره ۴۶)
📖 «پارچهفروش عاشق»، اثر «محمد صالحعلاء»، نشر «نیماژ».
.
«شیشه عطر بهار پای دیوار شکست». بینظیر نیست؟
کتابی که دوست نداشتم تموم شه. قلمش بینظیره.
پر از معرفی آثار دیگهای که ذهنم رو قلقلک میده اونها رو هم بخونم. پر از معرفی کتاب و فیلم و افراد هنرمندی که فقط اسمشون رو شنیدم.
این کتاب برای من یک دروازه بود به منابع هنری دیگه (کتاب، فیلم و...).
همراه خوندنش، دائم نام افراد رو سرچ میکردم و یا معنای لغات رو از لغتنامه پیدا میکردم.
پر از واژههای فارسی که معناشون رو نمیدونستم و الان یاد گرفتم. پر از عبارات ادبی زیبایی که از خوندنشون حسابی کیفور گشتم.
پر از یادگیری بود این کتاب کمحجم و زیبا.
این کتاب شامل ۲۰ یادداشت کوتاه هست که ظاهرا در روزنامه و نشریههای مختلف چاپ میشدن.
حتما باز هم دوباره میخونمش.
.
اگر بخوام خلاصه مطالبش رو بنویسم، باید بگم که نمیتونم. اگه شروع کنم، کل یادداشت رو باید بنویسم. از بس که قلمش شیرین بود.
.
سپاسگزارم از دوست عزیزی که این کتاب رو به من هدیه داد 🙏🏻
(شماره ۴۶)
📖 «پارچهفروش عاشق»، اثر «محمد صالحعلاء»، نشر «نیماژ».
.
«شیشه عطر بهار پای دیوار شکست». بینظیر نیست؟
کتابی که دوست نداشتم تموم شه. قلمش بینظیره.
پر از معرفی آثار دیگهای که ذهنم رو قلقلک میده اونها رو هم بخونم. پر از معرفی کتاب و فیلم و افراد هنرمندی که فقط اسمشون رو شنیدم.
این کتاب برای من یک دروازه بود به منابع هنری دیگه (کتاب، فیلم و...).
همراه خوندنش، دائم نام افراد رو سرچ میکردم و یا معنای لغات رو از لغتنامه پیدا میکردم.
پر از واژههای فارسی که معناشون رو نمیدونستم و الان یاد گرفتم. پر از عبارات ادبی زیبایی که از خوندنشون حسابی کیفور گشتم.
پر از یادگیری بود این کتاب کمحجم و زیبا.
این کتاب شامل ۲۰ یادداشت کوتاه هست که ظاهرا در روزنامه و نشریههای مختلف چاپ میشدن.
حتما باز هم دوباره میخونمش.
.
اگر بخوام خلاصه مطالبش رو بنویسم، باید بگم که نمیتونم. اگه شروع کنم، کل یادداشت رو باید بنویسم. از بس که قلمش شیرین بود.
.
سپاسگزارم از دوست عزیزی که این کتاب رو به من هدیه داد 🙏🏻
July 17, 2026
بیژن ترقی خودش گفته: «با این که مردم ترانههای مرا زمزمه میکنند، از یاد رفتهام، از وقتی مریض شدهام کسی احوالی از من نمیپرسد.» قابعکس روی دیوارمان آویزان است، تا یک روز به زمین میافتد، با صدای افتادنش ما جمع میشویم، سرگرم شیشهخردههایبم؛ عکس را هم بر میداریم، رویش دستی میکشیم، میبریم در اندازهی بزرگتری چاپ میکنیم و در قابی ابدی میگذاریم. چنانکه بیژن ترقی را روز پنجم اردیبهشت ۱۳۸۸، در امامزاده طاهر کرج، در قابی ابدی گذاشتیم. حالا بیاید باهم برای هزارمینبار این بیت را تکرار کنیم:
قدر آیینه بدانیم چو هست
نه در آنوقت که افتاد و شکست
پارچه فروش عاشق مجموعهای از ۲۰ یادداشت محمد صالح علا است که سالها پیش در جراید به چاپ رسیده است.
لذت بردن از فرم و محتوای یادداشتها تابع نزدیکی ما به دنیای جناب صالح علا است. بنظر میرسد اگر غرابتی با ایشان نداشته باشیم نمیتوانیم با یادداشتها آنچنان که باید ارتباطی بگیریم یا دست کم عاشقی و عاشق بودن را باید از بر باشیم تا بتوانیم با کلماتش سفر کنیم. و ساعتی افسار زندگی را به دستانش بسپاریم.
قدر آیینه بدانیم چو هست
نه در آنوقت که افتاد و شکست
پارچه فروش عاشق مجموعهای از ۲۰ یادداشت محمد صالح علا است که سالها پیش در جراید به چاپ رسیده است.
لذت بردن از فرم و محتوای یادداشتها تابع نزدیکی ما به دنیای جناب صالح علا است. بنظر میرسد اگر غرابتی با ایشان نداشته باشیم نمیتوانیم با یادداشتها آنچنان که باید ارتباطی بگیریم یا دست کم عاشقی و عاشق بودن را باید از بر باشیم تا بتوانیم با کلماتش سفر کنیم. و ساعتی افسار زندگی را به دستانش بسپاریم.
July 8, 2021
این کتاب مجموعه یادداشت های نویسنده در مجلات و دیگر جراید است. آنچه که من از کتاب انتظار داشتم متاسفانه این چنین نبود،نویسنده خیلی مختصر و کوتاه درباره ی موضوعات خودشناسی صحبت میکند و موضوع را بسط نمیدهد و به توضیح کوتاه بسنده میکند همین موضوع موجب میشود خواننده به عمق ماجرا پی نبرد و همین مشکل جدی کتاب است.
Read
February 3, 2024یک کلام دوسش داشتم.
خوشخوان بود. زود تموم شد. حال و هوای کلماتش رو دوست داشتم. بعد از این کتاب دلم معاشرت با محمد صالح علا رو خواست.بقول خودش اینکه زلفی با او گره بزنم.
قدرشناسی و حق گزاری شو در مورد کسانی که دوست داشته ارتباط بگیره باهاشون و بعد موفق به ارتباط میشده رو دوست داشتم مثل ارتباطش با خانم سیمین بهبهانی یا هما روستا یا...
خوشخوان بود. زود تموم شد. حال و هوای کلماتش رو دوست داشتم. بعد از این کتاب دلم معاشرت با محمد صالح علا رو خواست.بقول خودش اینکه زلفی با او گره بزنم.
قدرشناسی و حق گزاری شو در مورد کسانی که دوست داشته ارتباط بگیره باهاشون و بعد موفق به ارتباط میشده رو دوست داشتم مثل ارتباطش با خانم سیمین بهبهانی یا هما روستا یا...
April 26, 2020
کتاب جزو اثار بسیار جدی و حرف دل صالح اعلاست. و بسیار ماهرانه خواننده را در بیماری و غم کودکی سهیم میکند و حس همزاد پنداری را در تک به تک لحظات بر می انگیزد.
November 5, 2023
کتاب از چندتا یادداشت صالحعلا برای نشریههای مختلف تشکیل شده که در کنار هم چاپ شدن. نثر دلنشین و جدا از زمان صالحعلا باعث میشه خوندنشون در هر زمانی التیامبخش روح باشه.
Displaying 1 - 17 of 17 reviews













