مصطفی چمران ساوهای (۱۰ مهر ۱۳۱۱ تهران – ۳۱ خرداد ۱۳۶۰ دهلاویه) معروف به دکتر چمران و شهید چمران، فیزیکدان، سیاستمدار (عضو شورای مرکزی نهضت آزادی ایران)، وزیر دفاع ایران در دولت مهدی بازرگان و دولت موقت شورای انقلاب از همراهان موسی صدر در تشکیل جنبش امل (لبنان)، نماینده دوره اول مجلس شورای اسلامی، از فرماندهان ایران در جنگ ایران و عراق و بنیانگذار .ستاد جنگهای نامنظم در جریان جنگ ایران و عراق بود.
احمد دهقان در سال ۱۳۴۵ ه. ش در کرج متولد شد. در سال ۱۳۶۸ با ورود به دانشگاه مدرک خود را ابتدا در رشته مهندسی برق و پس از آن در رشته علوم ارتباطات اجتماعی گرفت. در مقطع فوق لیسانس رشته مورد علاقهاش (مردم شناسی) را تحصیل کرد. وی سالها به عنوان کارشناس ادبی در دفتر ادبیات و هنر مقاومت و مرکز آفرینشهای ادبی حوزه هنری فعالیت میکند. اولین رمانش با عنوان «سفر به گرای ۲۷۰ درجه» در سال ۱۳۷۵ منتشر شد. دو سال بعد همین رمان ابتدا به عنوان یکی از آثار برگزیده ۲۰ سال داستاننویسی گردید و مدتی بعد بهعنوان برگزیده ۲۰ سال ادبیات پایداری معرفی شد. «پال اسپراکمن» نایب رئیس مرکز مطالعات دانشگاهی خاورمیانه در دانشگاه راتجرز نیوجرسی آمریکا این رمان را به زبان انگلیسی ترجمه کرده است. در حال حاضر دانشگاه جرج واشنگتن دی سی، دانشگاه هاروارد (کتابخانه دانشکده هاروارد) MA، کتابخانه کنگره واشنگتن دی سی، کتابخانه UCLA لس آنجلس، دانشگاه برکلی کالیفرنیا، دانشگاه ماریلند (دانشکده پارک کالج) و دانشگاه ورمونت (کتابخانه بیلی هوو برلینگتن) از جمله مراکزی هستند که این کتاب را در دسترس علاقمندان قرار دادهاند. از آثار دیگر احمد دهقان میتوان به «گردان چهار نفره»، «پرنده و تانک–»، «روزهای آخر»، «من قاتل پسرتان هستم»، «ستارههای شلمچه»، «ناگفتههای جنگ»، «نگین هامون» و «هجوم» اشاره کرد.
اسم دکتر مصطفی چمران را بارها شنیده بودم؛ پیش دانشگاهی یا سوم دبیرستان بودم و مشغول درس خواندن برای قبول شدن در رشته ژنتیک یا داروسازی در دانشگاه دولتی و سپس برای گرفتن مدارج عالی تر در آمریکا؛ پدرم برایم تعریف کرد که دکتر چمران دکترای فیزیک پلاسما را در دانشگاه برکلی آمریکا گرفته و سپس به لبنان رفته و آنجا جنگیده است. کاملا گیج شده بودم که چرا یک انسان چنین موقعیتی را رها کرده و به لبنان رفته و بجنگد. برای من سوال بود مگر با علم و دانش نمی شود خدمت کرد چرا چمران با جنگیدن زندگی خود را در خطر انداخته و بالاخره شهید شده است. سالها گذشت من به آرزوهایم نرسیدم ولی همواره این سوال ذهن من را گاهی مشغول می کرد؛ تا حدودی اهمیت کار دکتر چمران را به دلیل ظلم و ستمی که در همه جامعه ها می باشد درک کرده بودم؛ با این حال شروع کردم دو کتاب در مورد دکتر چمران خواندن و هرچه بیشتر می خواندم از درک عظمت چنین انسانی بزرگی خود را ناتوان تر می دیدم. در زیر مطالبی از کتاب ها: همیشه در آن جا بودم که رنج وجود داشت. هر کجا که خطر بود، حاضر بودم؛ در میان تظاهرات، در برابر رگبار گلوله ها، مقابل تانک ها، در برابر خطرناک ترین مسئولیت ها و... همیشه به استقبال خطر می رفتم و خود را در معرض خطر قرار می دادم تا دوستانم را نجات دهم. وقتی به جنشی می رفتم، افسرده و ناراحت بودم؛ چه طور ممکن بود من خوش باشم، در حالی که دردمندانی رنج می بردند و در آتش و درد می سوختند... حضور در آزمایشگاه بل یک افتخار بود که توانست به آن جا راه یابد. حقوق زیادی هم می گرفت. ولی همیشه می گفت: " چرا باید در این جا بمانم؟" از نظر علمی آن قدر بالا بودد که می توانست در لابراتوار بل بماند و ارتقا پیدا کند. او می توانست به بالاترین مقامی که هر ایرانی آرزو داشت، دست یابد؛ اما هدف زندگی او خدمت بود. می گفت: " چه فایده که حقوق زیاد بگیرم، ولی در دنیا بی عدالتی وجود داشته باشد؟!" مصطفی می توانست در بهترین نقطه آمریکا زندگی کند، کشتی و هواپیمای شخصی داشته باشد، ولی همه چیز را رها کرد و.... من در آمریکا زندگی خوشی داشتم و از همه نوع امکانات برخوردار بودم؛ ولی از همه ی آنها گذشتم و به جنوب لبنان رفتم تا در میان محرومان زندگی کنم. می خواستم که اگر نمی توانم به این مظلومان کمکی بکنم، لااقل در میانشان باشم؛ مثل آنان زندگی کنم و درد و غم آنان را در قلب خود بپذیرم. بعد از کشتار 15 خرداد نشست و حسابی فکر کرد. به این نتیجه رسید که مبارزه ی پارلمانی به نتیجه نمی رسد و باید برود سلاح دست بگیرد. بجنگد.
ماه رمضان بود. روزی یک تومان به من دادند تا نان برای افطار بخرم. بعداز ظهر، در مسجد، فقیری به من مراجعه کرد. از فقر خود گفت و من تنها سکه ام را به او دادم و موقع افطار بدون نان به خانه برگشتم. کتک مفصلی خوردم و نگفتم که پول را به فقیر داده ام. نمی خواستم حتی در غیاب او، منتی بر سرش بگذارم. شبی تاریک، هنگام بازگشت، در میان برف زمستان، فقیری را دیدم که در سرما می لرزید. نمی توانستم برای او جای گرمی تهیه کنم تصمیم گرفتم که همه شب را مثل آن فقیر در سرما بلزرم و از رخت خواب محروم باشم. این چنین کردم و تا صبح از سرما لرزیدم به سختی مریض شدم. چه مریضی لذت بخشی بود! هنگامی که یکی از دوستان هم کلاسی ام در امتحان مردود شد، آن چنان غمش بر قلبم نشست که زار زار گریستم؛ به طوری که خود او ناراحت شد و مرا آرام کرد که اشکالی ندارد؛ ناراحت نباش. او از کوچکی تدریس می کرد و قسمتی از خرج روزمره ی خود را از راه تدریس به دست آورد. مصطفی در ریاضیات و به خصوص درس هندسه، آن قدر توانا بود که حریفی نداشت. برای حل بعضی از مسائل مشکل ساعت ها و روزها و ماه ها فکر می کرد. اغلب در خیابان که می رفت، یا شب ها در رخت خواب، با مسائل مشکل ریاضی دست و پنجه نرم می کرد. مصطفی خط و نقاشی زیبایی داشت. در همان دوران، نقاشی زیبایی از حضرت علی(ع) کشید. معلم نقاشیشان مرحوم ارژنگی از شاگردان کمال الملک بود. در کودتای 28 مرداد با هم بودیم. اعلامیه ها را در دانشگاه پخش می کردیم. آیت الله طالقانی مرد بزرگ آن روزها بود. شب های جمعه در کلاس های ایشان شرکت می کردیم و در نا امیدی ها از او امید می گرفتیم. یکی از استادها به او نمره 21 داد. نوشته ها و جزوه های او در همان درس- ترمودینامیک- به صورت کتاب درسی شد. جزوه اش، هم از نظر درسی و هم از نظر هنری زیبا بود. تمام طرح های مهندسی را نقاشی کرده بود.... در دانشکده فنی دانشگاه تهران به عنوان شاگرد ممتاز شناخته شد. از بورس تحصیلی استفاده کرد و در سال 1338 به خارج رفت. در آن روزها خانواده ی ما توان این که او را به مشهد هم ببرد، نداشت؛ چه برسد به این که او را به آمریکا بفرستند. ولی مصطفی بورسیه شد و دولت خرج تحصیلش وجود نداشت. به دانشگاه تگزاس آمریکا رفت و فوق لیسانس گرفت. بعد تصمیم گرفت در یک دانشگاه معتبر ادامه ی تحصیل دهد. به دانشگاه برکلی رفت. دانشگاه برکلی، دانشگاهی بود که به علت سطح بالای علمی عده ی کمی می توانستند در آن تحصیل کنند. مصطفی ادامه ی تحصیل داد و پایان نامه ی دکترای خود را در فیزیک پلاسما آماده کرد. دانشگاه تگزاس نیز به سختی کسی را می پذیرد؛ اما به او پذیرش می دهند و جالب این که همان دانشگاه حاضر می شود مصطفی را به عنوان استاد استخدام کند. باید توجه کرد، کسی که در دانشگاه تدریس می کند، در ابتدا به عنوان استادیار استخدام می شود و تا رسیدن به مرحلاه استادی باید مراحل مختلفی را پشت سر بگذارد: سال ها تدریس، تحقیق، نوشتن کتاب.... در آمریکا، برای که نظر مصطفی را جلب کنند، حاضر شدند که از همان ابتدا او را به عنوان استاد استخدام کنند؛ در حالی که در همان دانشگاه پیرمردهایی بودند که پس از سال ها تدریس، هنوز استاد نشده بودند. این موضوع در دانشگاه تگزاس سابقه نداشت. آن روزها در آمریکا، فیزیک پلاسما موضوع درجه ی یک بود. فیزیک پلاسما یعنی بمب هیدروژنی. مصطفی با این که مهندسی برق را در دانشگاه تگزاس گرفت، ولی به دانشگاه برکلی در ایالت کالیفرنیا رفت و در رشته ی پلاسما و گداخت هسته ای به ادامه ی تحصیل پرداخت. چیزی هم که ایشان درست کرد، یک لامپ پیش رفته در ابزار جنگی بود. در درس های آن روز، رایانه آنالوگ جزو مهمترین و سخت ترین درس ها بود. مصطفی از آن درس نمره 20 گرفت. الان هم جزوه ای را که نوشته است، درس می دهند. پس از 30 الی 40 سال، لامچ های رادار همانی است که در آن روزها چمران روی آن کار کرد. فقط کمی تغییر کرده و پیش رفته تر شده است. البته، همه فکر می کنند که منظور از لامپ، همین لامپ های معمولی است؛ ولی آن لامپ ها دو برابر یک میز تحریز و فوق العاده پیچیده است. برای ساختن آن، مصطفی تصمیم گرفت بیش تر فیزیک بخواند و تعدادی از واحدهای فیزیک را گذارند. همه نمره هایش هم عالی بود. او دانشمند بزرگی بود و از بهترین دانشگاه های آن روز دنیا بالاترین درجات علمی را دریافت کرد؛ یعنی دکترا در رشته فیزیک پلاسما و گداخت هسته ای. در آن زمان، در تمام دنیا شاید بیش از دو سه نفر روی این موضوع تحقیق نکرده بودند. مصطفی در دانشگاه برکلی روی این موضوع تحقیق کرد و دکترا گرفت. استاد او در دانشگاه گفته بود: من نمی خواهم چنین محققی را از دست بدهم. به همین خاطر بی جهت پایان نامه دکترای او را طول می داد تا تحقیقات مصطفی ادامه یابد. استاد راهنمای او نمی خواست مصطفی را از دست بدهد. می خواست در کنارش باشد و به تحقیقات بپردازد. در همان زمان، یکی از دانشگاه ها از او دعوت کرد تا با درجه ی استادی به تدریس بپردازد. مصطفی قبول نکرد. می خواست به کار تحقیقاتی بپردازد. به دیگران نیز همین توصیه را می کرد. در جواب یکی از دوستانش که علت را پرسید، گفت: " ممکن است حالا به درد ایران نخوریم؛ ولی بعدها حتما به درد خواهیم خورد." به همین خاطر نیز در موسسه بل مشغول به کار شد. اگر مصطفی در آمریکا می ماند و به کار تحقیق و تدریس می پرداخت، حتما در رشته ی خود فرد مشهوری می شد و آوازه اش در دنیا می پیچید."
وضعیت شیعیان در لبنان بسیار ناراحت کننده بود و همه کارهای کم در آمد، نظیر حمالی را آنان انجام می دادند. یک جوان شیعه بدبخت دستش به هیچ جا بند نبود. حکومت او را می کوبید. به دنبال کار می رفت، کسی به او کار نمی داد. حتی ارتش نیز او را نمی پذیرفت. وقتی او سبب بدبختی خود را جست وجو می کرد، شیعه بودن را علت آن می دید؛ زیرا در شناسنامه او نوشته بود شیعه است. از زبان دکتر چمران: نمی توانستم سکوت کنم و ببینم که صدام قسمتی از کشور ما را به زیر سلطه ی خود در آودر؛ اهواز در خطر سقوط فرار گیرد و من ساکت و تماشاگر باشم. روانه خوزستان شدم و از همان روز اول با نیروهای داوطلبی که از تهران با خود آورده بودم، مشغول جنگ شدم. این گروه اندک، کم کم زیاد شد. روزی که وارد اهواز شدم، این شهر در خطر سقوط بود. دو لشکر زرهی دشمن در برابر شهر صف کشیده بودند. از آن جا که نیروهای ما کم بود، با جنگ چریکی شب و روز به دشمن ضربه می زدیم. بر اثر حمله نیروهای مردمی، دشمن خسته و فرسوده شد و ..... خرم شهر در حال سقوط بود و مصطفی مثل مرغ پر کنده بال بال می زد. من هم ناراحت بودم. از او پرسیدم: چرا خداوند جنگ را بر ما تحمیل کرد؟ گفت: خواست ما را با سختی گلوله و آهن آشنا کند؛ راز تکامل این است که محکم بایستی و مقاومت کنی. گفتم" دعا کن! خرم شهر دارد از دست می رود. گفت: دلم نمی آید دعا کنمم و اراده خودم را بر اراده خدا تحمیل کنم. خدایا! تو مرا با زجر و شکنجه همه محرومان و مظلومان تاریخ آشنا کردی. خدایا! همه چیز بر من ارزانی داشتی و بر همه اش شکر کردم. جسمی سالم و زیبا دادی! پایی قوی و تند و چالاک عطا کردی! بازوانی توانا و پنجه ای هنرمند بخشیدی! فکری عمیق دادی و از موهبات علمی به اعلا درجه برخودارم کردی. خدایا! تو را شکر می کنم که مرا بی نیاز کردی تا از هیچ کس و هیچ چیز انتظاری نداشته باشم. ای حیات، با تو وداع می کنم. ای پای من! می دانم که شما چابک هستید. می دانم فداکارید. اکنون می خواهم که در این لحظات آخر، آبروی مرا حفظ کنید. ای پاهای من! سریع و توانا باشید. ای دست های من! قوی و دقیق باشید. ای چشمان من! تیزبین و هوشیار باشید. ای قلب من! این لحظات آخرین را تحمل کن. به شما قول می دهم که پس از چند لحظه، همه شما در استراحتی عمیق و ابدی آرامش بیابد. من دیگر شما را رنج نخواهم داد. دیگر به شما بی خوابی نخواهم داد و شما از خستگی فریاد نخواهید کرد. مصطفی و سید محمد مقدم پور و حدادی به خط مقدم جبهه دهلاویه آمدند. بچه ها او را دوره کردند. مصطفی همه را بوسید. برایمان صحبت کرد و از شجاعت های ایرج رستمی گفت. او گفت: خدا رستمی را دوست داشت و برد. اگر ما را هم دوست داشته باشد، می برد.