تا آن جا که حافظهام یاری میکند اولین نوشتهام در مطبوعات، جوابیهای بود به اوریانا فالاچی که برای مصاحبه با شاه به ایران آمده بود. متاسفانه پیدایش نکردم، پس در این کتاب نیامد. اما از همان وقت یک کیسهی نایلونی داشتم که هر آن چه را در مورد کتابهایم و بعد گالریام و یا نوشتهای از خودم در مطبوعات آمده بود، میبریدم و در کیسه میانداختم. یک کیسه شد دو کیسه و بعد سه کیسه و در نهایت پنج کیسه پر از بریدههای جراید. بعد از سال.ها رفتم سراغ کیسهها. یک به یک را گشودم و از میان نوشتهها، انتخاب کردم. در میان این گزیدهها چندتایش برایم عزیزتراند... چاپ اول ۱۳۹۷
لیلی گلستان (زادهٔ ۲۳ تیر ۱۳۲۳) مترجم و گالریدار ایرانی، دختر ابراهیم گلستان و فخری گلستان و خواهر کاوه گلستان است. با نعمت حقیقی ازدواج کرد و چند سال با هم زندگی کردند که حاصلاش سه فرزند است: مانی، صنم، محمود. او عضو کانون نویسندگان ایران است.
Lili Golestan (born in 1944) is an Iranian translator, and owner and artistic director of the Golestan Gallery in Tehran. She is the daughter of the filmmaker and writer Ebrahim Golestan and the sister of photojournalist Kaveh Golestan.
با وجود اینکه قسمت هایی از صحبت ها تکراری بود اما یکی از بهترین کتاب هایی بود که در طول چند ماه اخیر خواندم و با تمام وجود از صفحه به صفحه اش و گفتگوها و توصیف های کوتاه چند صفحه ایش درباره افراد مهم جامعه کوچک هنری ایران لذت بردم. مِن جمله علی حاتمی، عباس کیارستمی، مریم زندی، احمد محمود، صادق چوبک، جلال آل احمد، ابراهیم گلستان، بهمن جلالی، ایرج زند، مهدی سحابی، محمدرضا شجریان و خیلی های دیگر که خیلی دوست داشتم بیشتر درباره شان بدانم. چند سفرنامه بی نظیر کوتاه هم داشت که آرزو می کردم هر کدام به اندازه یک کتاب بود... برای من این کتاب مثل یک کتاب مرجع بود و همه اش ماندگار، پس بسنده می کنم به آوردن چند نمونه کوتاه یادگاری از کتاب:
- در لحظه پایانی کتاب خوب، انگار تمام شیره و جان کتاب زیر پوستم نفوذ کرده است و این حس خوبی است. چگونه تمام شدنش مهم است. این تمام شدن می تواند با یک فضاسازی خوب تمام شود، یا با یک جمله پردازی ناب، یا با یک نتیجه گیری درست. اما می دانم کتابی که این چنین تمام شود نادر است. مثل هر رابطه ای.
لیلی گلستان عقیده دارد که هر کتابی به این هدف نوشته میشه که به کسی چیزی اضافه شود و این کتاب چیزهایی اضافه می کند که دلت می خواست زودتر می دانستی...
- توصیف حس مرگ: زندگی همان کاسه ی خاکستر بود، و آب روانِ رود گنگ و تمام. دستی و کاسه ی خاکستری و رودی آرام و روان. و تمام.
- یک روز از او پرسیدم با دیدن آن همه منظره وحشتناک، آن همه انسان های تکه تکه شده و سوخته، چطور می شود زندگی عادی کرد و غذا خورد و مهمانی رفت و خنده کرد. گفت زندگی ادامه دارد. فقط نگاهت به زندگی عوض می شود. خیلی هم عوض می شود. آن قدر که دیگر آدم قبلی نیستی. گفتگو با بهمن جلالی
- گفتم این مجسمه ها باید همان طور بی حرکت، بی اینکه امکان افتادنشان باشد به مردم ارائه شوند. می گفت بگذار بیفتند، بگذار این زن از آغوش مردش بیفتد پایین. نگران نباش دوباره بر می گردد سرجایش. خوبی این مجسمه ها همین است، می افتند، می ایستند، می نشینند، دراز می کشند... و من متوجه نبودم. گفتم با یک جوش کوچک این دوتا را به هم بچسبان که زن از آغوش مرد نیفتد، که بچه از بغل مادر پرت نشود، که مرد از روی اسب یله نشود. می خندید و می گفت خوبی اینها رهایی شان است. مجسمه های من رها هستند؛ رها از تمام قید و بندها، رها از تمام وابستگی ها، رها از تمام این جوش های کوچک... به مجسمه روی میزم نگاه می کنم، کاش "این"، "من" بودم. لیلی گلستان روزنامه فرهنگ آشتی درباره ایرج زند
این کتاب مجموعه ای از نوشته ها کوتاه لیلی گلستان است که در طی سال های مختلف با قلم روان و خودمانی اش در مجله ها و کتاب های مختلف چاپ کرده. نوع نوشتن او برای من خیلی دل نشین است. گلستان در این یادداشت ها از هم از تجربیات و خاطرات خود حرف میزند (آدم هایی که باهاشون سر و کله زده، اتفاقاتی که براش افتاده.) هم درباره رابطه یا برخوردش با هنرمندان و نویسندگان دیگری مثل عباس کیارستمی، جلال آل احمد، سیمین دانشور، بهمن محصص و خیلی های دیگر. این کتاب یک مشکل اساسی دارد، آن هم اینکه در نوشته های مختلف مطالب تکراری دیده میشه، و گاهی این مسئله اذیت کننده است، مثلا توی کتاب بیش از ۴،۵ بار داستان مجوز ندادن به کتاب هایش را میخوانی، یا چند بار در مورد مهدی سحابی و ترجمه هایش نوشته شده، یا داستان اولین نمایشگاهی که در گالری گلستان برگزار شد. به همه اینها در یادداشت های متفاوتی در سال های مختلف نوشته شده چند بار اشاره میشود. اما با این حال من از خوندن این کتاب لذت بردم و از این زن متعهد و پر کار کلی یاد گرفتم.
این کتاب گزیدهٔ یادداشتها و مصاحبههای لیلی گلستانه. از نظر موضوعی به چند دسته تقسیم میشه: یک: اتوبیوگرافیک: اگه سخنرانی تدکس گلستان رو دیده باشید، این بخش هیچ چیز تازهای براتون نداره. دو: دربارهٔ آثار: نخستین یادداشت راجع به ترجمهها و کتابهای نویسنده جالبه. ولی همون مطالب حداقل در شش یا هفت یادداشت دیگه مکرر شده. سه: یادداشتها و مصاحبههایی دربارهٔ هنر ترجمه، گالریداری و فن مصاحبه که مفیدترین بخش کتابه. چهار: تکنگاریها و خاطرهها در مورد افراد، که اکثرا خنثی و محافظهکارانه هستند و در مواردی تکراری. پنج: برخی مطالب انتقادی در قالب یادداشتهای کوتاهی که در صفحهٔ آخر روزنامهها منتشر میشه.
در کل بزرگترین نقص این کتاب تکراری بودن مطالبشه. با کنارگذاشتن مطالب تکراری میشه حجم کتاب رو به نصف کاهش داد.
اگر بخوام واقعبین باشم و از علاقه ی شخصیم نسبت به لیلی گلستان چشمپوشی کنم باید دو ستاره به این کتاب بدم. کتاب مجموعهای بود از یادداشتهایی که لیلی گلستان در سالهای گذشته در روزنامهها چاپ کرده بود. قلم لیلی گلستان جسورانه و خواندنیست و یادداشتهایش شیرین و خاطرهانگیز هستند. اما شاید به جرات بتوان گفت که تقریبن سی یا چهل درصد کتاب حرف تازهای برای گفتن داشت. باقی همه تکراری بودند. یادداشتها همپوشانیهای زیادی داشتند، لیلی گلستان قصه ترجمههایش و کتابهای چاپ نشده یا رفت و آمدهایش به وزارت ارشاد را بارها و بارها در یادداشتهای مختلف تکرار کرده بود. حتا گاهی دو یادداشت با مضامین مشابه برای یک نفر نوشته بود. که به نظرم حرف جدیدی برای گفتن نداشت. به نظرم اگر در انتخاب یادداشتها با وسواس بیشتری کار میشد بهتر بود و یا اینکه حجم کتاب تا این اندازه زیاد نبود.
کلام صادقانه و خالصانه لیلی گلستان از سال۴۰ تا به الان و معرفی تمامی اشخاص بزرگ و محترمی که شاید اسمشان هم نشنیده باشیم ولی با این کتاب همه را میشناسیم و لذت میبیریم از ایرانمون که دارای چنین زنان ومردان بزرگ هست …
هنر یاد میگیریم، در تاریخ و موانع بزرگ ایران قدم برمیداریم..
و خودم به شخصه غبطه میخورم که چرا در عصری نیستم که چنین بزرگانی زنده باشن و از دیدن و هم صحبتی با ان ها لذت ببرم و یاد بگیرم …
من این کتاب رو در زمان قطعی سراسری اینترنت ایران و بعد از آن خواندم و عجیب بعضی صحبت ها و نظرات ایشان که مربوط به تفکرات ایشان در دهه ۷۰ و ۸۰ هست منو درگیر خودش کرد. چیزی که همچنان درگیر آنیم. من این کتاب رو درست در زمان مناسبش خواندم.
لیلی گلستان نامی است که اهل ادب و هنر با آن آشنایند؛ ادب به جهت ترجمه های بسیاری که انجام داده و هنر به جهت حشر و نشر با هنرمندان در امر گالری داری. این "نام آشنایی" وقتی با جایگاه و خاستگاهی که وی در آن رشد کرده و بالیده همراه می شود برای مخاطب و خواننده، در بیشتر موارد جهت گیری با خود می آورد. گزیده ای از یادداشت های لیلی گلستان در نشریات و زمان های مختلف در این کتاب به ترتیب زمان چاپ شده است. و طبیعی است که مطالبی که در کتاب جمع آوری شده، در برخی از این یادداشت ها، به مناسبات گوناگون تکرار و تکراری شده باشند. کتاب از این جهت برای خواننده می تواند جالب باشد که راوی _که خود هم چون مخزنی از خاطرات ِ فرهنگی_هنری، تاریخی زنده و شفاهی بیش از نیم قرن مملکت می باشد_ خاطرات، نظرات و مطالبی را با زبانی رک و صمیمی آورده که مخاطب در هیچ شرایطی امکان تجربه ی آن شرایط به خصوص را در نشست با بزرگان اهل ادب و هنر نداشته است. این نزدیکی با مسائل و مناسبات افراد مطرح فرهنگی و هنری _برخورد و آشنایی داشتن_ به قطع کشش خوبی برای خواندن کتاب برای مخاطب کنجکاوی که دوره ی تاریخی مهمی را زیست نکرده ایجاد می کند. فارغ از جهت گیری تان به نامِ آشنای "گلستان"، آن را بخوانید.
لیلی گلستان - آن چنان که بودیم، مجموعه یادداشتهای لیلی گلستان – نشرِ حرفه هنرمند – چاپِ اول 1397
«محافظهکار و محتاط نباش. متعهد و مسئول باش. جسور باش. وُول بزن، کار کن و از همه مهمتر به درد بخور باش.» [329]
این کتاب یک شِبه-زندگینامه است که بنیانِ آن بر شرحِ حالها و دردِ دلهای نوشتاریِ یک آدمِ مدعیِ جسارت، حساسیت و پُر کاری بنا شده است. خاطراتی است از تلاشهای مختلفِ «لیلی گلستان» در برخی از دورههای زمانیِ زندگیاش و آدمهای حاضر در آن و بر آن.
1. برخی از این خاطرات بارها در کتاب تکرار شدهاند. و عجیب آنکه «لیلی گلستان» روایتهایی متفاوت از یک رویداد را که در سالهایی متفائت به یاد آورده است با همان تفاوتها دوباره و اینبار در کنارِ هم باز نشر کرده است. یعنی حتا اکنون که آن روایتها را در یک کتاب گردِ هم آورده است باز آن روایتی که دقیق نیست را تصحیح نکرده است. منظورم اشتباهاتِ کمیتیای است که اگر هم در زمانِ خود بهعلتِ خطا در بیان و یا حافظه رخداده باشد، اما اکنون که در یک مجلد گردآوری شدهاند باز با همان خطا به حالِ خود رها شدهاند و توضیحی برای تصحیح و دقیقسازیِ مطلب بر آنها افزوده نشده است. مثلاً کدام؟ مثلاً «لیلی گلستان» دربارهی تلاشش برای نجاتِ یکی از ترجمههایش از تیغِ ادارهی سانسور، مدعی است که «اینبار خودم شال و کلاه کردم و رفتم ارشاد. سه روز عینِ یک کارمندِ وظیفهشناس از هشتِ صبح تا دو بعدظهر میرفتم ارشاد تا بالاخره سیزده قصه را نجات دادم و یکی را بخشیدم.» [195] ایشان در همین کتاب دوباره این روایت را تکرار میکنند: «کمربندم را سفت کردم و راهیِ ارشاد شدم. به مدتِ پنج روز مثلِ یک کارمندِ جدی از 9صبح تا دو بعدظهر رفتم ارشاد و با آقای جوانی که بررسِ کتابم بود چانه زدم، توجیه کردم و تمهیداتی به کار [221] بردم تا توانستم شانزده قصه را نجات دهم و بالاجبار یکی را واگذار کنم.» [222]
دقت کردم که آیا در جایی از این کتاب ایشان مشخص میفرمایند کدامیک از این دو ادعا دقیقتر است و دیگری احیاناً ناشی از خطایی از ایشان و یا از جانبِ دیگران رخ داده است. نیافتم.
2. «لیلی گلستان» ترجیح داده است که به روشِ خودش، آرام از زندگی یاد بگیرد. [84] و اگرچه فردی تکرو و چارهیاب بوده است [85] نداشتنِ یک شانه تا اگر لازم شد سرش را روی آن بگذارد و هایهای گریه کند را بزرگترین بدشانسی زندگیاش میداند. [334].
3. «ما در چنین فضایی ماندیم و کار کردیم و کار کردیم. صبوری کردیم. ناامید نشدیم. غُر نزدیم اما انتقاد کردیم. بر تجربههایمان افزودیم. کلی چیز یاد گرفتیم و میدان را خالی نکردیم و جایگاهی را که به مرارت به دست آورده بودیم سفت و محکم چسبیدیم. و در بهت و شگفتیِ کامل دیدیم که شد. دیدیم اگر هدف داشته باشیم، اگر همت داشته باشیم، اگر جدی و منضبط باشیم میتوانیم در هر شرایطی و در هر فضایی که باشد در کارمان موفق شویم.» [223]
دربارهی علی حاتمی/ یک ماه قبل از خاموشیاش، روی تخت بیمارستان نشسته بود و ناله میکرد. از او پرسیدم چه کنم تا کمرت کمتر درد داشته باشد، تکیه میدهی یا دراز میکشی؟ در جوابم گفت: میدانی؟ اصلاً باید میزانسن تخت و خوابیدن مرا عوض کنی تا بشود دیالوگها را تغییر داد! و گرنه دیالوگها همین آه و نالهها باقی میمانند و همین چه کنمها!... اما هیهات که هرچه میزانسن را تغییر دادیم، دیالوگها عوض نشدند و درد بود و درد بود و درد و تحلیل رفتنهای سریع و... چه کنمهای ما... تا خاموشی محض. به این دوستی سیساله که تا روز آخر درخشان و پاک و شفاف باقی ماند و غبار هیچ کدورتی آن را کدر نکرد، افتخار میکنم. شادمانم که هرچه فیلمِ دوستیام را با او نگاه میکنم، فریم به فریمِ آن، خنده و شادی و موفقیت و خوشبختی است. همین، برای باقی عمرم کافی است. (فیلم، دی ۱۳۷۵)
آن چنان که بودیم ، با قلمی ارام و دوستانه لیلی گلستان یک راه ارتباطی خیلی قوی بود با خانم گلستان و خیلی از زنان نویسنده که در راه و مسیر نویسندگی قرار میگیرند آدم هایی که در این مسیر با لیلی گلستان رهپیمای نویسندگی و هنر شدند و گاهی تا لحظه اخر همراه و پابهپایشان بود؛خارج از تمامِ بعدهای زیبا و دل نشینیه کتاب با نویسندگان و هنرمندانی آشنا شدم که چه بسا کارهای فوق العاده ای داشتند.و تماماً حس تازگی داشت🍃
لیلی گلستان جز اون دسته آدمهای که میتوانه انرژی تو صد برابر کنه، با حرفهاش . شیوه زندگیش، تلاشش. و مهمتر از همه ناامید نشدن و دست از تلاش نکشیدن . خانم گلستان من و یادداستان جاناتان ،مرغ دریایی ریچارد باخ و ماهی سیاه کوچولو میندازه، محدود نبود به زندگی روزمره .
باید خودت و از بند عادتها رها کنی🌱 پی نوشت: کار نشد نداره
من تقریبا تمام مصاحبههای لیلی گلستان رو گوش کردم، با وجود این، باز هم این کتاب برای من تازگی داشت. یک جور تاریخ شفاهی ادبیات و هنر ایران در دهههای ۴۰ تا ۹۰ بود و باعث شد چند تا مستند خوب راجع به پرسوناژهای ادبی و هنری ایران ببینم: مستند «زندگی در زمان حال» راجع به مهدی سحابی( چه مرد درجه یکای) مستند «چشمی که میشنود» راجع به بهمن محصص؛ و مستند «این بامداد خسته» راجع به احمد شاملو.