در رمان تاریخی اقلیم هشتم که به آخرین سالهای زندگی شهابالدین سهروردی، فیلسوف ایرانی میپردازد، شاهد زاویه نگاه متفاوتی به فراز و فرودهای زندگی سهروردی هستیم.
محسن هجری که پیش از این با کتابهایی مانند «چشم عقاب»، «مغولها» و «سربداران» گرایش خود را به بازخوانی تاریخ برای نسلهای کنونی نشان داده است، در « اقلیم هشتم » نیز میکوشد توجه مخاطب امروزی را به دغدغههای مشترک انسانهای آزادهای چون شهابالدین سهروردی جلب کند و بیان میکند که این دغدغهها، فراعصری و در هر دورهای قابل تکرار هستند.
« اقلیم هشتم » با توصیف حمله مجدد لشکر صلیبیها به خاورمیانه آغاز میشود و در همان حال و هواست که سهروردی به اتهام همکاری با صلیبیها در حلب به بند کشیده میشود. در واقع فقهای حلب که به دنبال تسویهحساب با سهروردی هستند، فضای دوقطبی جامعه در حال جنگ را موقعیت مناسبی برای تحریک سلطان صلاحالدین ایوبی میبینند تا علیرغم میلش برای دستگیری سهروردی اقدام کند؛ اما از آن جا که ملکظاهر، پسر صلاحالدین حامی و دوستدار سهروردی است، ماجرا به همین سادگی پیش نمیرود.
شکست زمان روایت، رمان اقلیم هشتم را از یک روایت خطی متمایز میکند و به همین دلیل مخاطب را وادار میکند که با دقت بیشتری به این متن بپردازد. در این رمان با راوی دانای کل محدود مواجهیم که در هر فصل از زاویه نگاه یکی از شخصیتهای داستان به ماجرا نگاه میکند؛ بنابراین به آسانی نمیتوان تشخیص داد که حق با کدام طرف ماجراست.
نویسنده که در روایت خود تلاش میکند از پرداخت اسطورهای شخصیت سهروردی پرهیز کند، بر آن است تا مخاطب را نه به تمجید از سهروردی، بلکه به تعمق در فراز و فرود زندگی این فیلسوف ایرانی وادار کند. از این رو حتی در فرازهایی از رمان شاهد نوعی نگاه انتقادی به خط مشی سهروردی از زبان این فیلسوف جسور هستیم.
اقلیم هشتم که از واژههای ابداعی سهروردی است، گویای جهانی است که متفاوت از هفتاقلیم به نظر میرسد. در این اقلیم، عشق، حرف اول و آخر را میزند و چنان است که اگر کسی در جستوجوی حقیقت، از هفتاقلیم ناامید شود، میتواند به اقلیم هشتم رهسپار شود، به جایی که قدرت به معنای متعارف آن معنایش را از دست میدهد و جایش را به قدرت عشق میدهد. جایی که دعوای فرقهها و گرایشها جایش را به همدلی و هماندیشی انسانها میدهد.
روایتی از زندگانی شیخ شهاب الدین سهروردی که با زندانی شدنش در حلب آغاز میشود و به صورت رفت و برگشت بخش هایی از زندگی و اندیشههای او را میخوانیم بنظرم برای رده +15 که کتاب مشخص کرده، کمی زود است اما در کل کتابی خوب با بیانی نسبتا شاعرانه است
شهاب الدین روی حصیر نشت و ادامه داد: «برادرم، عشق حقیقی همانند نردبانی است که اگر به پله های نخستینش اکتفا نکنی، بالاتر و بالاتر خواهی رفت تا سرانجام آن شوی که فرشتگان به حالت غبطه خورند. باید بی ادعا باشی و به جای لاف زدن عمل کنی. اگر عاشق باشی، از خودت عبور خواهی کرد، مانند...» شهاب الدین حرفش را نیمه تمام گذاشت اما یوسف میدانست که اوبخشی از وجودش را در سرزمین گل سرخ جا گذاشته است. یک بار گفته بود: «نجمین اگر اراده می کرد، برای همیشه در سهرورد می ماندم. او نخواست مرا قربانی خود کند.» وقتی از شهاب الدین خداحافظی کرد، او برخاسته بود و قدم می زد. یوسف مطمئن نبود صدای خداحافظی اش را شنیده باشد. میدانست که او در دخمه نخواهد ماند. *** خوب و روان، مناسب برای همه!