«رژیسور» داستانِ شهری است که در آن شروران آتش میافروزند، بیگانگان غارت میکنند و روشنفکران در کنار مردم ذبح میشوند. حوزه اقلیمی رمان، شهر مشهد است که انگار پهنه و باند آن همه سرزمین ایران است. قلمرو معنویتگرایی و به توپ بستن حرم رضوی توسط روسیه تزاری کشمکشی غریب را میسازد که ساحت بارگاهی به خون کشیده میشود که روس و انگلیس رژیسورهای این درام غم انگیزند. غارتی غریب که تنها توسط کلمه به تصویر کشیده میشود.
تصور کنید کانالگَردان (همان کنترل) تلویزیون چند متر آنطرفتر از جایی است که روی زمین ولو شدهایم، حتی حاضر نیستیم برای تعویض کانال از جایمان تکان بخوریم و اندکی دستمان را به سوی آن دراز کنیم و مترصد فرصتی هستیم که کسی از آن حوالی رد شود تا از او بخواهیم یاریمان کند! این را گفتم تا میزان تنبلی نهادینه شده در وجود یکانیکان خود را عیان کرده باشم و بگویم خیلی سخت نگیرید ولی تا پایان با این متن همراه باشید.
ولی همین آدم خستهای که حاضر نیست چند متر آنطرفتر برود و کاری انجام دهد را تصور کنید! به او بگویند همین حالا (مثلا ساعت ۱۲ شب) حرکت کنیم برویم هزار کیلومتر آنطرفتر تا زائر امام مهربانیها در سرزمین آفتاب باشیم. آماده و حاضر یراق است و دیگران را بهخاطر تعلل شماتت میکند که چرا «لفتش میدهند!»
این وسط چیزی هست که نمیشود آن را توصیف و تشریح کرد؛ یعنی چیزی که آن آدم تنبل را تبدیل به موجودی سراسر شور و انرژی میکند! این «چیز» چیست، نمیدانم ولی هرچه هست مانند اکسیری است که مُرده را زنده میکند.
شاید بپرسید «این همه صغری و کبری چیدی تا چی بگی؟» خب این حرف درستی است. میخواستم بگویم با وجود سیطره شبکههای اجتماعی و فضای مجازی، بسیاری از ما تبدیل به مخاطبان کپسولیخوان (یعنی کسانی که کوتاه میخوانند و کوتاه مینویسند) شدهایم، از این رو دیگر ذائقه و سلیقههای ما تنبل شده و به راحتی نمیتوان امید داشت که متنی طولانی (مثلا یکهزار کلمه) را بخوانیم (اصلا خیال نکنید منظورم رمانی با ۷۰۰ صفحه است). یعنی مصداق همان کسی شدهایم که حال ندارد چند متر آنطرفتر برود و کانالگردان تلویزیون را بردارد. ولی چطور میشود خوانندهای که متن کوتاهی در فضای مجازی را نمیخواند و به اصطلاح «حال و حوصلهاش» را ندارد ترغیب میشود تا رمانی مفصل و به معنای واقعی کلمه «رمان» بخواند. شاید همان اتفاقی که در مورد سفر هزار کیلومتری روی داده باید در فضای خوراک مطالعاتی ما هم اتفاق بیفتد تا مثلا با شوق و ذوق یک رمان ۷۰۰ صفحهای (شما بخوانید ۷۰۰ کیلومتری!) را در چشم برهم زدنی بخوانیم.
سعید تشکری با رمان ۷۰۰ صفحهای «رژیسور» کاری میکند که در چشم برهم زدنی مسافر سرزمین «خورشیدبرآمدان» شویم. مایی که برای خواندن یک یادداشت کوتاه حوصله و فرصت نداریم در روبهرو شدن با رمان «رژیسور» بیدرنگ بار سفر بر میبندیم و راهی ارض طوس میشویم.
در ادامه چند نکته درباره این رمان مینویسم که اگر نیت انتخاب کردن یا نکردن آن را داشتید با چشم باز تصمیمتان را بگیرید!
یک ـ هر مخاطبی وقتی میخواهد کتاب انتخاب کند، اولین گزینهای که به آن توجه نشان میدهد، حجم اثر است. خب همین اول خیالتان را راحت کنم که «رژیسور» رمان قطوری است که دست گرفتن آن به تنهایی کلاس دارد! چه به اینکه آن را تورق کرده و بخواهید مطالعه کنید. خب پس آنهایی که فکر میکنند وقت و فرصت ندارند احتمالا اگر رمانی ۷۰۰ صفحهای ببینند روی خود را به سمت دیگری میکنند و انگار «نه خانی آمده و نه خانی رفته». ولی نباید از حق گذشت که وقتی این رمان را دست میگیرد متوجه گذر زمان (همان رد شدن صفحات) نمیشوید و در چشم بر هم زدنی متوجه میشوید که کتاب به آخر رسیده و تنها شیرینی روایت بر کام شما نشسته است.
دو ـ آنهایی که به تاریخ علاقه دارند این رمان را بخوانند! البته آنهایی هم که به تاریخ علاقهای ندارند، باید این رمان را بخوانند. چرا؟ خب ادامه این متن را بخوانید. سعید تشکری در این رمان سراغ تاریخ رفته، البته این اولین بار نیست که این نویسنده سراغ تاریخ میرود، ولی او طوری با تاریخ روبهرو میشود که باید گفت خواننده را غافلگیر میکند. به این معنا که خواننده ممکن است در رابطه با یک رویداد تاریخی اطلاعات تاریخی هم داشته باشد، ولی بیان تشکری و نگاه شاعرانه او به تاریخ هر خوانندهای را دعوت میکند بار دیگر پای حکایتش بنشیند. آنهایی هم که به تاریخ علاقه ندارند، حتما این کتاب را بخوانند، چون تشکری آنقدر لطیف یک رویداد تاریخی را روایت میکند که آب از لب و لوچهتان سرازیر میشود.
سه ـ سعید تشکری در این رمان شخصیتهای بسیاری را ساخته و پرداخته کرده است. شخصیتهایی که هرکدام صدای منحصر به خود دارند و خواننده احساس نمیکند با شخصیتهایی روبهرو است که عمیق نیستند. این ویژگی را در دیگر آثار سعید تشکری نیز میتوان سراغ گرفت. او صداهای بسیاری را در رمانش از طریق شخصیتهایش به گوش خواننده میرساند و تعدد شخصیت یکی از جذابیتهای آثار تشکری است. او حتی شخصیتهای رمانش را به سرمنزل نهایی میرساند و آنها را روی هوا رها نمیکند. پس اگر دنبال قصه و خرده روایت هستید، باز هم توصیه میکنم «رژیسور» بخوانید، چون این تعدد شخصیتها با خودش قصههای فرعی همراه دارد که میتواند در کنار روایت اصلی خواننده را سرگرم کند.
چهار ـ روایت دردها و مشکلاتی که مردم در تاریخ به خاطر حکام وقت با آن دست و پنجه نرم میکردند دیگر وجهی است که در مطالعه این رمان با آن روبهرو خواهید شد. این همان چیزی است که در رویارویی با تاریخ در آثار داستانی کمتر میتوان دید و نویسندهها بیشتر داستانشان را بر بستر تاریخ سوار میکنند تا بتوانند قصه بگویند اما عبرت گرفتن و بازگو کردن جور و ظلم حکام کمتر مطمح نظر است.
پنج ـ نام رمان «رژیسور» است. معنای آن میشود صحنهگردان نمایش یا همان کارگردان خودمان! شخصیتی که بخشی از قصه روی دوش او قرار دارد، شخصیت «گلشا»ی عکاس است. او با عکاسی کردن در واقع رژیسور قصه حمله به ایران است. البته شخصیتهای دیگر هم هرکدام رژیسور قصه خودشان هستند ولی در نهایت رژیسور اصلی که کارها را تمشیت میکند، کسی دیگر است!
و آخر ـ سعید تشکری در آثارش مانند کبوتر جَلد حرم دور بارگاه نورانی امام هشتم میچرخد. در این رمان نیز خوانندهاش را در حال و هوای حرم رضوی و دلدادگی ایرانیان به این امام رئوف قرار میدهد. این همان چیزی است که خوانندهای که حاضر نیست یک متن کوتاه را بخواند، قدم به قدم تا صفحات پایانی رمان ۷۰۰ صفحهای «رژیسور» میآورد. حتی فراتر از آن، او را تا پایان متنی هزار کلمهای میکشاند تا ولو از طریق یک متن زائر بارگاه امام غریب شود.
در بررسی ادبیات یک جامعه، آشنایی با نظام موجود، زنجیره پیوندها، جو فرهنگی حاکم و بهطور کلی محیط و اوضاع سیاسی، اقتصادی، تاریخی، اجتماعی و فکری آن جامعه ضروری است. ادبیات با تمامی گونههای خود، به ویژه در عصر کنونی آینهای از واقعیتهای فکری، اجتماعی و سیاسی است که یک ادیب در زندگی خود با آن مواجه است و تلاش میکند تا آن واقعیت تلخ یا شیرین را به تصویر و روایت در آورد.
تاریخ یکی از قدیمیترین ساختهای روایت است. تا پیش از گرایش به روشهای کمی در بررسی تاریخ، تاریخ معمولاً در قالب روایت نوشته میشد و تا پیش از سده نوزدهم میلادی، بخشی از ادبیات به معنای کلی به شمار میآمد و همچون دیگر شکلهای داستانی از میراث فن بیان کلاسیک بهره میبرد.
تاریخ بیهقی و جهانگشای جوینی، در ادبیات فارسی، نمونههای خوبی از تاریخ روایی هستند و چنان با ویژگیهای داستانی آمیختهاند که به سختی میتوان آنها را در یکی از حوزههای تاریخ و یا داستان جای داد. در حقیقت، تلاش برای جدا کردن این دو حوزه، غالباً بیهوده به نظر میرسد؛ چون حداقل وجه تشابه تاریخ روایی و روایت داستانی، وجود راوی و طی دوره زمانی در روند روایت است. تاریخنگار و داستان نویس، با یک مسأله اساسی روبهرو هستند و آن اینکه نشان دهند چگونه موقعیتی که در آغاز یک مجموعه زمانی رخ میدهد، در پایان به موقعیتی دیگر میانجامد.
داستاننویس، حتی زمانی که تاریخ را دستاویز روایت خود قرار میدهد، میتواند پیرنگهای موروثی مبتنی بر سیر خطی زمان را نادیده بینگارد؛ میتواند موقعیتی، رویدادی یا شخصیتی را انتخاب کند و مواردی را به آنها بیفزاید، شخصیت را دوباره خلق کند، محدودیتهای زمان و مکان را نادیده بگیرد و… اما تاریخنویس تنها دو راه پیش رو دارد: پرداختن به مجموعههای زمانی اشباعشده از رویدادها و گزینش رویدادهای خاص، بدون تغییر دادن آنها و یا پرداختن به دورهای که سند اندکی از آن باقی مانده است و در هر دو صورت، پرهیز از روایت رویدادهای حدسی یا خودساخته.
گذشته جمعی در اشکال گوناگون روایت و بازخوانی میشود، بازخوانی و خوانشی که در نزد راویان، مخاطبان یا ناظران ممکن است بازتاب، بازنمایی، بازآفرینی یا بازاندیشی قلمداد شوند. در بین اشکال متنوع روایت کلامی، از افسانهها گرفته تا اتوبیوگرافیها، ادبیاتداستانی و رمان، مشخصا رمانتاریخگرا مورد توجه ویژه است. در این گونه از ادبیات داستانی، یا خاطرهای شخصی در پهنهای تاریخی گشوده میشود یا گذشته جمعی در قالب خاطراتی شخصی با هر زاویه دید روایی در داستان تصویر میشود و در واقع جهانهای داستانی رمانهای تاریخگرا (رمان با رویکرد تاریخی)، اسنادی از بازخوانی گذشته جمعیاند که پیشروی بازخوانی نظری ما قرار میگیرند. منظور از رویکرد تاریخی در یک اثر ادبی مانند رمان، ارتباط متن ادبی با تاریخ و میزان تاثیرها و تاثر آنها از یکدیگر است. هنگامی که سخن از رویکرد تاریخی به میان میآید ناگزیر باید به رویکرد اجتماعی، فرهنگی، سیاسی نیز اشاره شود، چرا که آنها با یکدیگر پیوندی عمیق و ارتباطی تنگاتنگ دارند؛ به طوری که که نمیتوان آنها را از یکدیگر جدا کرد. امروزه این ارتباط را رمان بیش و بهتر از سایر انواع ادبی نمایان میکند، زیرا رمان با مضمونها و شکلهای مختلف خود بیش از سایر انواع ادبی، واقعیت پیشروی انسان را مطرح میکند؛ یعنی همان مسائلی که او در ارتباط و پیوند تاریخیاش با امور اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و…لمس میکند.
بنیاد این بازنمایی تاریخی ایدهای است که ادبیات را هم تجلی ساختارهای اجتماعی و هم واکنشی کلامی به این ساختارها تلقی میکند؛ ایدهای که آن را در تأكيد باختین بر این دو وجه میتوان یافت. بر مبنای رویکرد باختین، جامعه شناسی ادبیات فراسو یا برونسوی زبان را تحلیل نمیکند، بلکه به مطالعه ساختارهای اجتماعی از این لحاظ که سخن میگویند و سخنشان نوشته میشود میپردازد. اما در عین حال، از دیدگاه او، ادبیات در قالب ساختارهای کلامی و زبانهای جمعی در برابر ساختارهای اجتماعی به واکنش میپردازند. همین تقابل همزمان است که به نظر میرسد به خوبی در داستانهایی که گذشتهجمعی را در قالب روایتهای نسلی بازآفرینی میکنند تجلی مییابد. چنین داستانهایی از یک سو ساختارهای اجتماعی را بیان میکنند و از سوی دیگر نوعی روایت نسلی عرضه میکنند که ناشی از عملکردهای گفتمانی حافظهجمعی است. در این بین، ادبیات داستانی تاریخگرا نیز همچون سایر گونههای داستانی به تنوع و گسترش قابل تأملی میرسد. بخشی از این نوع از ادبیات، نظير «رژیسور» نوشته سعید تشکری، با هدف بازآفرینی فصولی از تاریخ معاصر به نگارش درآمده است که به مثابه جریانی رشد یابنده، خاطرات نسلی را بر محور پرسش از بیرون و همزمان تأمل در شرایط یک نسل برای توضیح آشفتگیها و شرایط فردی قرار میدهد.
حالا بیائید کمی مصداقیتر بحث کنیم و پیش برویم.
به نظر شما چند ایرانی میدانند صد و بیست و دو سال پیش در ۱۰ فروردین ۱۲۸۷ هجری شمسی، روسها در یک تعرض آشکار و وسیع، علاوه بر دستاندازی به بخشی از خاک ایران، با همدستی انگلیسیها مشهد را اشغال کرده و ضمن به توپ بستن گنبد حرم مطهر رضوی، عدهای از مردم این شهر را در صحن حرم امام رضا(ع) به شهادت رساندند؟ عدد پاسخ به این پرسش هر چه هم که باشد آنقدر کم است که مایه تاسف خواهد بود. تاسف برای ناآگاهی از بخشی مهم و غیرقابل اغماض از تاریخ پر فراز و نشیب کشورمان.
در این میان ما شانس و فرصت زیست در دورهای را داریم که رماننویسی چون سعید تشکری بیتوجه و فارغ از سودای دیده شدن قلم به دست گرفته و این بخش از تاریخ را در قالب رمان برای ما روایت کرده است. «رژیسور» سعید تشکری نخستین جلد از تریلوژی(سهگانه) داستانی او درباره روشنفکران مشهد طی صد سال اخیر است که چند سال پس از انتشار مجلد دوم و سوم این سهگانه با عنوان «پاریس پاریس» و «مفتون و فیروزه» به بازار آمده است.
«رژیسور» بر بستری عاشقانه روان است و به پیش میرود. ماجرای عاشقی و روایتی عاطفی از رابطه یک مترجم زبان فارسی دانشگاه سنپترزبورگ به نام نینا با افسری روسی به نام ردکو. اما این بستر در ظرف زمانی سالهای ابتدایی مشروطه و حوادث پیاپی و مهم آن است که توسط تشکری با ساختار رمان به تصویر کشیده شده است.
آنچه در «رژیسور» موضوعیت و رسمیت دارد ایران است اما نه ایران در پارادایم ناسیونالیسم منفی بلکه گسترهای جغرافیایی با عقبهای فرهنگی، سیاسی و اجتماعی. از اینرو نویسنده با مقدماتی کاملا داستانی به سراغ پردازش حادثه هولناک و تکاندهنده به توپ بستن مجلس میرود و سپس بیفوت وقت خواننده را که حالا با شخصیتها به واسطه آشنایی انس گرفتهاند؛ به مشهد میبرد و او را به نظاره واقعهای غیرقابل باور مینشاند. حمله و به توپ بستن حرم علیابنموسیالرضا(ع). نکته اما اینجاست که تشکری در پی روایتداستانی از تاریخ ایران، بماهو روایت نیست. بلکه دغدغه اصلی او تذکار پنهان در ورای روایت است که برای ایرانی معاصر و بریده از تاریخ خویش مانند خون در رگ، حیاتی است. تذکار برای جستجوی گلوگاهها و گرانیگاههایی که بر روی خطاهای فاحش حاکمیت و تودهها استوار بود. تذکار برای یافتن آنها و رصد دقیق وقایع و سپس کنشهای مناسب با کمترین احتمال خطا.
باید توجه داشت که راوی روایت داستانی، داستان را به عنوان امری واقعی تعریف میکند اما امر واقع در داستان با واقعیت تاریخی تفاوت دارد. امر واقع در روایت داستانی، حاصل فن است نه مشاهده واقعیت و هر رخدادی در این نوع روایت، صرفاً در چارچوب متن واقعیت دارد. بنابراین راوی روایت داستانی (نویسنده «رژیسور»)، گزارشگر واقعیت نیست؛ بلکه دغدغه اصلی او، واقعنمایی امر محتمل است.
قدرت داستانپردازی و تسلط نویسنده بر فضا، تاریخ و تکتک شخصیتهای داستانش منجر به خلق رمانی جذاب با دیالوگهایی کاملا درست و اندازه برای هر شخصیت شده است برای همین هم با اطمینان به شما میگویم «رژیسور» هفتصد صفحهای را برای خواندن بردارید و شروع به خواندنش کنید، زمینش نخواهید گذاشت مگر وقتی به پایان رسیده باشد.
یک داستان که از دل تاریخ برآمده است. داستانی پر از شخصیت که هر کدام به خوبی پرداخته شده اند. داستانی پر از فراز و نشیب. لا به رای خواندن هایم به این فکر می کردم که کاش می شد تاریخ را اینچنین زیبا به خورد بچه ها داد...