کمی که جلوتر رفتیم و به مقابل آسیاب قدیمی رسیدیم، همچنان من در صف جلو بودم که صدای شلیک گلوله بلند شد؛ تا آن زمان صدای شلیک گلوله را نشنیده بودم. من نگاه کردم، دیدم محمدرضا غریب بلوک که در کنار من بود به زمین افتاد. خودم را کنار دیوار کشیدم. دو نفر از بالای پشتبام تیراندازی میکردند. یکی از آنها کلت در دست داشت و دیگری تفنگ دولول. مردم متفرق شدند و لی هنوز از روی پشتبام صدای تیراندازی میآمد. برادران قدرتالله جلالی، سیدعلی مطهری و محمدرضا گیلان برای متوقف کردن تیراندازی از در پشت خانهی آنها وارد راهپله شدند تا بالای بام رفتند که خلع سلاحشان کنند. کمی که گذشت آنها قدرتالله جلالی را از پشت مورد اصابت قرار دادند و او از پلهها پایین افتاد. برادر قدرت، حاج عبدالله جلالی او را به دوش گرفت و به طرف بهداری دوید. بیشتر داد میزدند؛ (کشتند، کشتند!) و اشکهایش جاری شده بود.
فضای جدیدی را با خواندن این کتاب تجربه کردم البته با درد و رنج مردم افغان پیش از این در کتاب بادبادک باز خالد حسینی آشنا شده بودم اما اینبار برعکس آن کتاب که نقش زن ها بسیار کمرنگ بود زنها نقش اصلی و حرف اصلی را میزنند البته باز هم بعنوان نیمه ی خاموش و تضعیف شده ی جامعه
چقدر اصطلاحات و کلمات قشنگی در متن کتاب بود و داستانها چقدر حسی و جزیی بودن و زاویه چقدر جدید بود. بعضی داستانها خیلی کامل بودن اما بعضیا جای کار بیشتری داشتن.
خیلی خیلی کتاب جالبی بود برام مجموعه داستانهای کوتاهی با محوریت زنان افغان و دردهای مشترک و آشنا با همراهی واژههای نو، شیرین، غریب دلنشین و در عین حال قابل درک...