Jump to ratings and reviews
Rate this book

سیمای شکسته پدر سالار

Rate this book
رمان بلند "سیمای شکسته پدر سالار" که از  تعلیق و کشش بالایی بر خوردار است خانواده ای را به تصویر می کشد که پدر خانواده بسیار مرد کاریزماتیک و خودرای است و فرزندان او که به بن بست اقتصادی رسیده اند برای رسیدن به اموال پدر تلاش های زیادی  می کنند اما با شکست مواجه می شوند  تا اینکه  یکی از پسران مجبور می شود بوسیله  رازی که سالهاست از پدر می داند او را تهدید کند

367 pages, ebook

First published January 1, 2016

4 people are currently reading
165 people want to read

About the author

سید مرتضی مصطفوی

4 books473 followers

I have been studying philosophy and mysticism for years and wrote several stories and scenarios in this field
My stories are the borderline between metaphysics and realism
'سید مرتضی مصطفوی { متولد دی ماه ۱۳۵۱ تهران } داستان نویس و
فیلم نامه نویس ایرانی است. وی در آثار سینمایی به نامهای ( خاکستر و برف) ( محدوده ابری ) و (سریال آرام می گیرم ) بعنوان نویسنده فیلم نامه فعالیت داشته است. و همچنین در حوزه ادبیات داستانی مولف رمان( زندگی مه آلود پریا) داستان بلند ( گم شده ای در مه ) ( تابی نهایت ) و رمان بلند ( سیمای شکسته پدرسالار ) است

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
242 (46%)
4 stars
54 (10%)
3 stars
31 (5%)
2 stars
6 (1%)
1 star
190 (36%)
Displaying 1 - 5 of 5 reviews
Profile Image for Love Cinema.
3 reviews1 follower
August 18, 2018
گزیده داستان
.
وحید برمی گردد تا از منزل خارج شود، اما مجید و حمید مانع خروج او می شوند. وحید کمی صدایش را بالا برده و می گوید: «نمیتونم حمید... باید برم.» « یه لحظه وایستا ببین چی میگم، وحید!... وحید.» « تو که گفتی خونواده خودمونن.» مجید: «بیا بشین واست توضیح میدیم...» « نمیتونم!» عزیز در حالی که به سمت وحید می رود می گوید: «وحید تو رو خدا، تو رو جون هر کی دوستش داری.» « عزیز، قرارمون این نبود... نباید این کار رو میکردین.» حسنا نیز به جمع آنها اضافه شده و می گوید: «وحید معلومه داری چی کار میکنی؟!... خوب بیا تو دیگه...» « حسنا، انقدر گیر ندین، من اینجا نمونم بهتره...»
« وحید زهرا به خاطر تو اومده» « اون زن من نیست، زنِ من خونه زندگیش رو وِل نمیکنه بره دنبال عشق و حالش.» « کدوم عشق و حال وحید؟ تو خونه و زندگیت رو وِل کردی رفتی نه اون.» « میذارید برم یا باید با جنگ و دعوا برم؟!» در این لحظه حاج احمد از جای خود بلند شده
و رو به زنش و زهرا با عصبانیت می گوید: « بلند شید ... بهتره ما بریم!» حاج اکبر با دیدن این صحنه بلند شده و مانع از رفتن آنها می شود و می گوید: «بشین داداش... اونی که باید بره اون کفتاره، نه شما!... ولش کنید گُم شه بره و پای نجسش رو از این زندگی بکشه بیرون... مگه کَری پسر؟! گفتم ولِ کن قلادهش رو تا تنِ نجسش و از این خونه ببره بیرون...» وحید از عصبانیت فریاد می کشد: : « اگه... اگه زنِ دوم گرفتن اونقدر بد بود، شما چرا گرفتید؟!... اگه قرار بود، من هم مثل شما برخورد کنم که باید از ده سال پیش به اینور، دیگه پدری مثل تو نداشتم.» .
Profile Image for Ali.
1 review2 followers
July 25, 2018
داستان خوبی داره
Profile Image for Bahador.
2 reviews
August 29, 2018
رمان بلندی که ار معضلات اجتماعی ردایت می کنه و از جذابیت بالای برخورداره
121 reviews2 followers
July 4, 2022
واقعا ارزش نداشت وقت بذارم
Displaying 1 - 5 of 5 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.