برام عجیبه که مهدی میرباقری که یه زمانی یکی از نمایشنامه نویس های مورد علاقۀ من شده بود و به شدت کنجکاو کارهاش بودم الان اینقدر به نظرم ضعیف میاد. شاید یه لایه یا معنای دیگر یا عمیقی داره که من نمی فهمم. دلم نمیخواد آدمها رو از خوندن یه کتاب باز بدارم، ولی این اثر به نظرم خوب نبود. بیش از حد درگیر رابطه بود. حرف های رد و بدل شده لوس بودن و دغدغه ها سانتیمانتال و نوجوانانه. رگه هایی از خودارجاعی پسامدرنیستی هم در اثر دیده میشد که خب هیچ کمکی نکرده بود به درگیر کننده کردن نمایشنامه. حس کردم شخصیت فرهاد در نمایشنامه یه جورهایی خود نویسنده س که داره نماز میتی میخونه بر کار نویسندگی خودش و به رد کردن خودش رسیده. نمیدونم. بعضی از موقعیت های خلق شده قوی بودن و جالب، مثل صحنۀ رو در رو شدن سه رأس از یه مثلث عشقی و دلهرۀ بیننده یا خواننده از اینکه ببینه چی میشه. زبان گفت و گوها هم که مثل همیشۀ مهدی میرباقری قوی و طبیعی بود. ولی باز هم نه قِدرتی از نوع زبان رادی ها و خلج ها و بیضایی ها و ساعدی ها.