تازهترين كتاب زكريا قائمی نشان از روايتهای برآمده از اضطرابهای وجودیاش دارد. نويسندهی رمان تحسينشدهی تجريش باز هم قصهی يك پرسهزن را نوشته است كه در خيابانها میچرخد و موسيقی گوش میكند و با جهان در حال گپ و گفت است... قهرمان قائمی مرد جوانی است عاصی كه با ماشينش مسافركشی میكند. او برای اين كار شانی هويتساز قايل است و از اين پرسهزنی حظ ميبرد. روزی زن جوانی مسافرش میشود و اين آشنايی چنان پيش میرود كه زن به او اعتماد میكند و مشتری دائمیاش میشود... كتاب شروعی روايی و لحنی خطابی دارد، كه به صورت نامهای بلند نوشته شده است. اين مسافركش شيفتهی موسيقی، ادبيات و البته فلسفه در سايهی اين اتفاق خودش را باز میيابد، و درك میكند كه گريختن از گذشته و ديگری كار راحتی نيست. قائمی رمانی نوشته كه در آن آدمها خود را در نقابی از ديالوگ و ترديد به جهان پنهان كردهاند و ناگهان جنونی آنی وامیداردشان تا از پرده بيرون بيايند و نشان بدهند كه روزگار را چگونه رقم خواهند زد؛
غاب در فضای ذهنی و واگویه های درون یک پرسه زن در سطح شهر است که با تاکسی اش –شب ها مخصوصا- وقتی که خوایش نمی برد می گردد و موسیقی گوش می دهد. فضای ذهنی گاهی انقدر درونی می شود که به اطاله و بی روایتی می رسد. راننده تاکسی که اهنگ های خارجی گوش می دد مدام و با ادبیات نیز آشنا است زنش را چند سالی می شود که از دست داده و... در مسیر با یک زن آشنا می شود و... مسیر اصلی و شهرش سمنان است و... اگر دنبال روایت و ماجرا هستید در این کتاب تقریبا یافت نمی کنید و اتفاقات بیرونی کمرنگی جریان دارد. قسمتی در کتاب اشاره به استاد داستان نویسی می شود که بین فضای داستان و بیرون داستان در حرکت است و به نوعی می تواند اشاره به داستان در داستان بودن کتاب باشد.
میخواستم بنویسم که خب حاجی شخصیت به این جالبی داری و همچین مدل شخصیت هایی با اینکه در جامعه امروز ایران زیاد هستن ولی نمیدونم چرا توی کتابای ایرانی همچین شخصیت هایی زیاد نیستن. نمیدونم شاید دلیل سانسوره یا هرچی...ولی به هر حال! اتفاق خاصی زیاد نمیوفته ، میتونست بیشتر از این باشه ولی شخصیت اصلی کاملا واقعی جلوه میکنه. امیدوارم زکریا دفعه بعدی یه رمان ۲۰۰ صفحه ای بنویسه!