یک روز شوهرم سر صبحانه روزنامهاش را گذاشت پایین و گفت:« ما چن تا بچه داریم؟.»
گفتم: « سه تا.»
«پس چطوره که هر روز چهارتا بچه سر میز صبحونه و شام هست؟.»
جعبه ی برشتوک را گذاشتم پایین و بچه ها را تک تک از نظر گذراندم. دو تای اولی ردخور نداشت که مال خودمان اند: پسرک چشم های شوهرم را داشت و دخترک رنگ بندی مرا. اما دوتا بچه ی دیگر ممکن بود وارداتی باشند.
شوهرم گفت: «فهمیدنش فقط یه راه داره. لطفا بومبک های واقعی بلند بشن.»
بچه ها نگاه های مشکوکی ردو بدل کردند. صندلی ای جابجا شد. یکی آمد بلند شود اما آخرش نشست و بالاخره سه تا بچه روی پا ایستادند.
همه با هم به کِنی که به یک تکه نانِ تست زل زده بود خیره شدیم.
شوهرم گفت: «ای بر پدرت. من نمی دونستم کنی مال ما نیست. همین دیروز ازش معذرت خواستم که نتونستم بیشتر باهاش وقت بگذرونم. »
من نالیدم: «من چی بگم؟ تازه دستشویی رفتن یادش داده بودم.»...
(عوارض حومه- ارما بومبک)