Jump to ratings and reviews
Rate this book

چیزهایی هست که نمی‌دانی

Rate this book
باید بگویم از آن‌جایی که دغدغه‌های دیروز آدم با امروز و فردا یکسان و یک شکل نیست، چیزهایی هست که نمی‌دانی را منتصب به تجربه‌ها و دیده‌ها و شنیده‌های نوجوانی و قسمتی از جوانی‌ام می‌دانم که در این دوران هر کجا دلم نخواست و نتوانستم حرف بزنم، نوشتم‌اش این که آدم دلش نخواهد با کسی حرف بزند، خودش مملو از حرف است…

168 pages, Paperback

First published January 1, 2018

25 people are currently reading
195 people want to read

About the author

علی سلطانی

3 books16 followers

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
31 (24%)
4 stars
25 (20%)
3 stars
36 (28%)
2 stars
24 (19%)
1 star
9 (7%)
Displaying 1 - 19 of 19 reviews
Profile Image for ZaRi.
2,316 reviews880 followers
Read
August 7, 2020
اواخر سال اول دبيرستان بود.
پس از گودبرداري ساختماني، که دقیقا کنار مدرسه‌مان بود، ترک‌هايي روي ديوار مدرسه به وجود آمد و هر لحظه احتمال تخريب مدرسه وجود داشت.
مدرسه تعطيل شد و بعد از اعتراض دسته جمعي اوليا، بايد فکري به حال ما دانش‌آموزان خرسند از اين اتفاق، مي‌کردند.
خلاصه پس از کلي اعتراض و رفت و آمد اوليا و مربيان چاره‌اي جز اين نبود که چند ماه پاياني آن سال تحصيلي، شیفت بعدازظهر مدرسه راهنمايي دخترانه که چند خیابان با مدرسه ما فاصله داشت، در اختيار دبيرستان پسرانه بگذارند، تا در اين مدت فکري به حال مدرسه‌ي در حال تخريب ما بکنند!
بعد از دو هفته تعطيلي بايد دوباره مي‌رفتيم مدرسه، به يک مدرسه جديد با فضايي کاملاً دخترانه!
هميشه وقتي از مقابل مدرسه دخترانه مي‌گذشتم، برايم جالب بود بدانم، مدرسه‌ي دخترها چه فرقي با مدرسه ما دارد؟
براي همين، از همان لحظه‌ي اول که وارد مدرسه دخترانه شديم با دقت به اطرافم نگاه مي‌کردم، انصافاً همه چيز با سليقه‌تر بود و مدير و ناظم هم خيلي حواسشان جمع ما بود که دست از پا خطا نکنيم.
تحصيل در اين مدرسه حس غريبي داشت، بوي عطر روپوش دخترانه‌اي که در کلاس جا مي‌ماند و تارهاي بلند موهايي که هر از چند گاهي روي ميز و نيمکت ديده مي‌شد، بيانگر دنيايي از جنس ديگر بود، دنيايي پر از قصه، لااقل براي من که اين‌گونه بود.
همیشه برایم سوال بود دختري که در شیفت صبح جاي من روي اين نيمكت مي‌نشنيد، چه شکلي‌ست؟ درسش خوب است يا نه؟ موهايش بور است يا مشكي؟ رنگ چشمانش چطور؟ شلوغ است يا آرام؟
هيچ‌وقت هيچ ردي از خودش، به جا نمي‌گذاشت!
نيمکت ما دو نفره بود و آن سمتي که من مي‌نشستم برخلاف سمت ديگر، حتي يک خط خوردگي هم روي ميز ديده نمي‌شد.
دو هفته‌اي از رفتنمان به مدرسه مي‌گذشت، يک روز وقتي روي نيمکت نشستم و طبق عادت خواستم کيفم را در جاميزي بگذارم، متوجه کتابي در زير ميز شدم.
همان رماني بود که سه روز تمام خانه را زير و رو کرده بودم، اما پيدايش نمي‌کردم، يک برگه‌ي کوچک در صفحه‌ي اول کتاب قرار داشت که با دست خطي دخترانه روي آن نوشته شده بود: سه روز پيش اين کتاب را زير ميز جا گذاشته بودي، دو خط اولش را که خواندم نتوانستم ادامه‌اش را نخوانم، اميدوارم من را ببخشي که کتابت را بي‌اجازه بردم.
بي‌معطلي کتاب را باز کردم و نزديک صورتم بردم و نفس کشيدم، عطر دخترانه‌اش در صفحات کتاب جا مانده بود و حالا ميان اين همه ابهام، سه نشانه از دختري که شيفت صبح روي نيمکت من مي‌نشست را، پيدا کرده بودم.
دست خطش، بوي عطرش و اينکه ادبيات دوست دارد، اهل قصه بود و نمي‌دانست، خودش در ذهن من به قصه‌اي پرحرف و راز تبديل شده بود.
اين قصه وقتي جذاب‌تر شد که، آخرين صفحه‌ي کتاب را باز کردم و ديدم مصرع دوم بيت شعري که مدت‌ها بود هر چه فکر مي‌کردم يادم نمي‌آمد را برايم نوشته است، با همان دست خط دخترانه‌اش.
از آن اتفاق به بعد همه‌چيز رنگ و بوي ديگري گرفته بود.
براي رفتن به مدرسه ذوق داشتم و هر روز به محض رسيدن به کلاس زير ميزم را نگاه مي‌کردم! تمام کتاب‌هاي مورد علاقه‌مان را رد و بدل مي‌کرديم، در صفحه اول تمام رمان‌هايي که زير ميز برايم جا مي‌گذاشت، شعري از نيما يوشيج نوشته شده بود.
گاهي از دنياي دخترها برايم مي‌نوشت، از هم‌ميزي‌اش، که در آن سن و سال کم، عاشق پسر خاله‌اش شده بود. از رتبه اول کلاسشان که پدرش اعتياد داشت و مي‌خواست به زور شوهرش دهد به مردي که پانزده سال از او بزرگتر بود. از همکلاسي ديگرش که از ترس برادر بزرگتر و خانواده‌ي سخت گيرش در خيابان سرش را بالا نمي‌آورد و هميشه حسرت آزادي‌هاي پيش پا افتاده‌ي دخترهاي ديگر را مي‌خورد...
هر دفعه برايم قصه‌اي داشت!
با خواندن اين قصه‌ها، هر روز بيشتر با دنياي پرالتهاب و رازآلود دخترها آشنا مي‌شدم.
هنگامي که نوشته‌هايش را مي‌خواندم صدايش در سرم مي‌پيچيد، صدايي که هيچ‌وقت نشنيده بودم!
اما در اين ميان هيچ‌گاه از خودش حرفي نمي‌زد، من هم هيچ وقت چيزي نمي‌پرسيدم، دلم مي‌خواست تصورش کنم، كشف‌اش کنم، از روي دست خطش، از شعرهايي که در کتاب‌هايش مي‌نوشت، از بوي عطري که در کتاب‌هايم جا مي‌گذاشت.
ما عجيب شبيه هم بوديم. او هم مثل من، حواسش پرت قصه‌هاي اطرافش بود. شايد خودش را ميان اين همه آشفتگي گم کرده بود. شايد هم من، دلم مي‌خواست اينگونه نگاهش کنم.
شب‌ها قبل از خواب، زل مي‌زدم به سقف و فکر مي‌کردم يعني الان او هم به من فکر مي‌کند؟ الان مشغول خواندن کتابي‌ست که امروز برايش بردم يا دارد برايم مي‌نويسد؟ کاري جز فکر کردن به او نداشتم. فکر کردن به کسي که حتي اسمش را نمي‌دانستم! تا به حال نديده بودمش! نمي‌دانستم نام اين حس را چه بايد مي‌گذاشتم، اما خوب مي‌دانستم او هم درگير همين حس مبهم است.
مي‌دانستم! چون وقتي گل‌سر نارنجي رنگش را زير ميز جا گذاشت، ديگر سراغش را نگرفت.

نمي‌دانستم بايد چه خاکي توي سرم مي‌ريختم، اخراج؟ انگار دنيا روي سرم خراب شد، تمام آن مدت داشت از مقابل چشمانم مي‌گذشت و زل زده بودم به نامه... بغض داشت گلويم را خفه مي‌کرد.
نامه را لاي دفتري که تمام شعرهاي نيما را برايش نوشته بودم گذاشتم و دفتر را در کيفم انداختم و به بهانه‌ي دل درد لاي حرف‌هاي ناظم از کلاس خارج شدم.
پس از چند هفته با هزار بدبختي آدرس خانه‌اش را پيدا کردم اما دير شده بود، بعد از عوض شدن مدرسه‌اش اسباب‌کشي کرده و از آنجا رفته بودند، هيچ‌کس هم خبر نداشت کجا!
سرگردان بودم، سرگردان و آشفته.
تا يک مدت طولاني هر دختري که در خيابان چند ثانيه نگاهم مي‌کرد فکر مي‌کردم خودش است اما نه، هيچ وقت خبري نشد.
مانده بودم با يک حس سرگردان...
ديروز مادرم يک کارتن دفتر و کتاب قديمي آورد توي اتاق و گفت: اين‌ها را نگاه کن ببين، اگر به دردت نمي‌خورد بياندازيم دور.
جزوات و کتاب‌هاي اول دبيرستان بود، هر کدام را که برمي‌داشتم خاطره‌اي در ذهنم مجسم مي‌شد. رسيدم به يک دفتر قديمي، همان دفتري که در آن شعرهاي نيما يوشيج نوشته بود، خداي من اصلاً يادم نبود کي و کجا اين دفتر را گم کرده بودم، کي و کجا آن روزها به خاطرات پيوست.
لاي دفتر را باز کردم. نامه‌اي که بعد از چهارده سال، جرأت خواندنش را نداشتم. تنگي نفس و لرزش دست و دلم از دستخط آشفته ام معلوم بود، چشم دوخته بودم به خط اول نامه که تلفن همراهم زنگ خورد.
مدير انتشارات بود، بعد از سلام بي‌معطلي پرسيد: بالاخره نگفتي اسم اين مجموعه‌اي که نوشتي چيست؟ کتاب که بدون اسم نمي‌شود
چشم دوخته بودم به خط اول نامه!
مدير انتشارات سؤالش را تکرار کرد. من در جمله‌ي اول نامه غرق بودم، لابه‌لاي لبخندي تلخ آب دهانم را قورت دادم و در پاسخ به سوال مدير انتشارت گفتم «چيزهايي هست که نميداني»!
گفتم و تلفن را قطع کردم و هر صفحه‌ي دفتر را که ورق مي‌زدم جمله‌ي اول نامه را با خودم تکرار مي‌کردم، چيزهايي هست که نميداني، هيچ وقت ندانستي…
Profile Image for Mehdi EbrahimZadeh.
69 reviews31 followers
January 24, 2019
ابتدا اصلا نمی‌دونستم همچین کتابی وجود داره. نوشته‌هایی از علی سلطانی تو تلگرام و اینستاگرام خوندم و کم‌کم که بیشتر باهاش آشنا شدم کتابش رو خریدم.
غیر از یکی دو متن، از مابقی خوشم اومد. بعضیاش باعث میشن یه لبخند کوتاهی بزنی، بعضیا غصه‌دارت می‌کنن، بعضیا یه خاطره‌ی گم‌شده رو به یادت میارن، بعضیا... نمی‌دونن در نهایت از خوندن این کتاب دقیقا چه حسی داشتم. فقط می‌دونم حال من رو که دگرگون کرد تا حدودی. باید بخونید تا حسش کنید.
Profile Image for Nazanin.
9 reviews1 follower
December 9, 2018
شاید متن های این کتابو تو فضای مجازی بخونم جذابتر باشه واسم..خیلی دوست نداشتم
2 reviews
January 14, 2021
این نظر شخصیه بنده است..
چیزی که توی این کتاب خیلی به چشم میخورد، نحوه ی به تصویر کشیدن عشق از دست رفته بود و نحوه ی بیان و چینش کلمات خیلی به دل میشست..!
متن های کوتاهی، یا شاید بهتر باشه بگم داستان های کوتاهی که حرف دل خیلی از مردم هست..!
خاطراتی که از ذهن و واقعیت دور نیست و برای اکثریت و عامه ی مردم قابل درکه..
Profile Image for Amitis.
18 reviews
January 19, 2021
نوشته های این کتاب اگه توی چنل های تلگرام یا کپشن اینستاگرام بمونن خیلی گوارا تر از اینه که بابتشون پول داده بشه و یه کتاب محسوب بشن.در حد یه لبخند اخر هر داستان بد نبود ولی چیزی نیست که ارزش پیشنهاد دادن داشته باشه.
Profile Image for Pary.
46 reviews
December 19, 2021

هر کجا یک شخصیت دراماتیک دیدم، رد پای نرسیدن را در گذشته‌اش جستجو کردم.
کسی که هیچ وقت نمی‌تواند حرف هایش را با معشوق بزند، نگاهش پر از واژه می‌شود.
هر کجا چشمانی دیدم که پر حرف بودند،
رد پای یک نرسیدن را جستجو کردم!


8 reviews4 followers
March 6, 2019
اصلا حس خوبی ازش نگرفتم.
3 reviews
April 3, 2021
چی میشه که یه نویسنده دوزاری خوب میفروشه؟

با خواندن این کتاب خواهید فهمید.

Profile Image for yAsAmAn.
152 reviews6 followers
December 7, 2022
علی سلطانی جزو اولین آدمایی بود که کانال تلگرام که براه افتاد دنبال می‌کردمش و خیلی لذت میبردم از خوندن نوشته‌هاش روزهای ۱۶,۱۵ سالگی، همین هم باعث شد کتابش رو بخرم بیشتر یه حس نوستالژی تینیجری بود برام؛ خوب بود ولی خب واقعا ترجیح میدم همون توی چنل تلگرامش بخونم این داستان‌هارو نه به عنوان کتاب
و واقعا در اون حدی که فکر می‌کردم و توقع داشتم مثل قدیم لذت نبردم ازشون حالا نمیدونم اثرات بزرگ شدنه اینکه آدم از فاز چسناله‌های اینجوری درمیاد یا چیز دیگه😂🤦🏻‍♀️ البته خودشم بنده خدا اولش نوشته اینا نوشته‌های نوجوونیمه؛ از بینشون همون داستان اول "چیزهایی هست که نمیدانی" از همه بیشتر بهم چسبید، حس قشنگی داشت..‌‌.
°
°
°
چیزی که به عقیده استاد داشت فراموش می‌شد، می‌گفت عشق جایش را به تنوع طلبی داده است. می‌گفت آدم‌ها کنار هم زندگی کردن را یادشان رفته. می‌گفت جای اینکه هرچه می‌گذرد محرم‌تر شوند ، سردتر می‌شوند، دور می‌شوند! از چشم هم می‌افتند، می‌گفت آدم‌های امروز فقط خراب کردن را بلدند، تنها چیزی که یاد گرفته‌اند فرار است، از حرف‌هایشان شانه خالی می‌کنند،فرار می‌کنند از همه چیز، از خودشان.
°
°
°
°
°
گاهی آدم به جایی می‌رسد که توان شروعی دوباره را ندارد به جایی می‌رسد که هیچ آینده‌ای را با گذشته‌اش طاق نمی‌زند، اینجا نقطه‌ی پایان است!
Profile Image for Nesa.
32 reviews
July 8, 2019
به نظرم اين کتاب اولاش قشنگ بود
مخصوصا داستان اولش،ینی من با خوندن اون داستان تو فضای مجازی رفتن سراغ این کتاب...
ولی وقتی بعدیاشو پشت سرهم میخونی يه جوري ميشه انگار يه نفر هر لحظه يه نفر رو میبینه و عاشقش ميشه و من اينو دوست نداشتم...ميتونست موضوعات داستان ها عوض بشه شاید اينطوري قشنگ تر ميشد...
Profile Image for Fahime.
16 reviews3 followers
August 18, 2020
تا وسطای کتاب خوندم که مطمئن شم از نظرم و دیدم ارزش خوندن نداره رهاش کردم. چی بود این؟
اصلا زبانم قاصره که شیش باز هم چاپ شده این کتاب!!
اینقدر تو اینستاگرام دیده بودم عکسشو که مشتاااق بودم بخونمش ولی جز هدررفت پول چیزی نداره متاسفانه.
1 review
May 9, 2019
سلام اقای سلطانی من توی ایران نیستم و نمیتونم کتابتونو خریداری کنم اخه میخوام از کتابتون توی کار های دکلمم استفاده کنم روشی هست ک بتونم به کتابتون دسترسی پیدا کنم؟!
بازم هم ممنون
Profile Image for Negar Fz.
43 reviews
May 10, 2022
کتابی مخصوص کپشن های اینستاگرامی!
Profile Image for Amir Rahmani.
2 reviews
March 4, 2023
خلاصه و جالب بود بیشتر داستان‌هاش. اما بعضی‌‌شان ارزش نوشتن نداشتند. به همین خاطر سه ستاره می‌دم.
Profile Image for Ali S.
35 reviews
May 30, 2023
داستان‌هایی کوتاه در باب نرسیدن.
Profile Image for delaram.
106 reviews85 followers
July 17, 2023
‌باید اعتراف کنم همین که صفحه ی سفید پایانی رو دیدم، فقط یک چیز احساس کردم: عشق... عشقِ بی نهایت زیاد.
این کتاب شکست عاطفی رو در قصه های معدود از افراد مختلف بیان میکنه، که البته این موضوعِ مشترک در بین تمامیِ داستان ها ممکنه بعضاََ ناراحت کننده باشه، اما در عین حال متفاوت بودن هر شکست روند کتاب رو جذاب تر میکنه. پایان هر داستان قلب خواننده رو به درد میاره، و من بارها در حین خواندن کتاب این درد رو حس کردم و نحوه ی نگارش انتهای هر بخش رو تحسین کردم.
در کل،‌ خلاصه ی این کتاب رو در این گفته از امیر وجود خلاصه میکنم که: "عاشقی کن
بیخیال وصل و هجران ای عزیز
گاه گاهی جاده ها
از شهر مقصد بهترند..."
2 reviews
August 21, 2024
خیلی روان و ساده
نویسنده قلم بسیار زیبایی داره
Displaying 1 - 19 of 19 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.