به حمید گفتم پشت گوشی به جای دوستت دارم بگو یادت باشد. من منظورت را میفهمم. پلههارا که پایین میرفت، چند باری برایم دست تکان داد و گفت :یادت باشد! یادت باشد! لبخندی زدم و گفتم :یادم هست! یادم هست!
گفت: «جور باشه حتماً بهت زنگ میزنم، فقط یه چیزی، از سوریه که تماس گرفتم چطوری بگم دوستت دارم؟ اونجا بقیه هم کنارم هستن، اگه صدای منو بشنون از خجالت آب میشم»؛ به حمید گفتم: «پشت گوشی به جای دوستت دارم بگو یادت باشه! من منظورت رو میفهمم». ______________ همیشه برام سوال بوده چرا کسی که میدونه همسرش قراره شهید شه و تا اخر عمر تنها بمونه باید تن به ازدواج بده! یه آدم چقدر میتونه روحش رو بزرگ کنه که از حق طبیعی زندگی در کنار همسرش بگذره! و آیا این از یک روح متعالی نشئت میگیره یا ظلم در حق خوده؟ ______________ کتاب از همون روزی که رسید به کتابفروشیمون خیلی خوب فروش رفت، پس تصمیم گرفتم تو ساعات کاری خلوتتر بخونمش! راستش رو بگم داستان کلی خیلی خوب بود اما به نظرم خیلی خام و بعضا به قاعده رمانهای زرد نوشته شده بود! انگار نویسنده بنا به سلیقه شخصی هرجا رو دوست داشته توضیح داده و خیلی جاها سرسری صرفا از روش پریده و داستان انسجام لازم رو نداشت. خلاصه که نثر روان و خیلی بدی داشت، و به نظرم اگه توسط نویسنده با تجربهای نوشته میشد میتونست خیلی جذاب شه.
داشتم با عجله میرفتم سلف همراه دو نفر از دوستانم بودم، کنار در ورودی، یک میز کوچیک بود که چند جلد از این کتاب رو برای فروش گذاشته بود. قیمت کتاب هیجده تومن بود و با تخفیف ده تومن فروخته میشد. بعد از کمی بالا و پایین کردن، مصمم به خریدش شدم؛ راستش قیمت یک ساندویچ هم نبود. دوست داشتم بدون تعصب با افکار و روحیات افرادی که این مسیر رو انتخاب کردن بیشتر آشنا بشم. ....
روایت زندگی مشترک شهید حمید سیاهکالی و همسرش، داستان زندگی یکی از بهترین جوانان این ممکلته. جوان هایی که اگر صد وبیست سال هم در این دنیا زندگی کنند باز هم کمه. ویژگی های اخلاقی حمید بعضی وقتا شما رو متعجب میکنه و از خودتون می پرسید مگه هنوزم اینجور آدم ها پیدا میشن؟ هرچقدر شخصیت حمید و زندگی مشترک این دو نفر زیباست، نویسنده بی تجربه و بی دست و پاست!. این مسئله از همون ابتدای کتاب بدجوری توی ذوق میزنه. بعضی جاها بنظر میرسه به زور یکسری موضوعات مورد علاقه خودش رو بولد کرده اگرچه آخر داستان از اول معلومه؛ اما هرچقدر جلوتر میریم، دوست داری پایان دیگه ای داشته باشه. دوست داری این زوج سال ها کنار هم باشن و از بودن کنار هم لذت ببرن.... برای مادر، پدر و همسر این شهید آرزوی صبر و آرامش میکنم. روحش شاد
این کتاب را به یاد محمد خواندم که این شهید را بسیار دوست می داشت و از تعریف کردن قصه ی "یادت باشه" گفتنش سیر نمی شد... صفحات پایانی کتاب واقعاً جگرخراش بود و من -در حالی که فین فین کنان از راننده ی تپسی دستمال کاغذی طلب می کردم و او نداشت- آرزو کردم که ای کاش محمد در آن دنیای دیگر با این آدم ها همنشین و دمخور باشد و چشیده باشد آن چه را که این همه در حسرتش بود...
«ما را به سخت جانی خود این گمان نبود» کتاب با عقاید من تفاوت داشت ولی از اونجایی که جدیدا به کتاب هایی که زندگی نامه هستن علاقه مند شدم، و این کتاب هم توی لیست کتاب هایی بود که میخواستم بخونم،شروع کردم به خوندنش. اما خب بالاخره ادم از هرکسی یه چیزایی یاد میگیره و از تجربه های اون فرد استفاده میکنه،برای همین به نظرم دنیا جای خیلی قشنگ تری میشه وقتی ما ادمای اطرافمون رو با تمام تفاوت هاشون بپذیریم و ازشون یاد بگیریم🤷🏻♀️ •اخرش احساساتی شدم و گریه کردم،برام واقعا عجیبه روحیه ی اینجور ادما...در هر صورت باعث افتخار هست که هنوز هستن کسایی که ایثار و فداکاری میکنن و از زندگی دنیاییشون میگذرن...🌱 به امید روزهای بهتر😌✌🏻
کتاب«یادت باشد» استعارهای از تمام یادت باشدهای همسران شهداست که در لحظات وداع تقدیم گامهای راسخ این مردان از خودگذشته کردند، یادت باشد از همان جمله معروف شهید حمید سیاهکالیمرادی روز قبل از اعزام به سوریه آغاز میشود که خطاب به همسر گریانش گفت:«دلم را لرزاندی اما ایمانم را نمیتوانی بلرزانی!»، در متن پشت جلد کتاب«یادت باشد» این گونه آمده است: سر سفره که نشست گفت:«آخرین صبحونه رو با من نمیخوری؟!»؛ با بغض گفتم:«چرا این طور میگی؟ مگه اولین باره میری مأموریت؟!»؛ گفت:«کاش میشـد صداتو ضبط میکردم با خودم میبردم که دلم کمتر تنگت بشه». گفتم:«قرار گذاشتیم هر کجا که تونستی زنگ بزنی، من هر روز منتظر تماست میمونم منو بی خبر نذار». با هر جان کندنی که بود برایش قرآن گرفتم تا راهیش کنم، لحظه آخر به حمید گفتم:«حمید تو رو به همون حضرت زینب(س) هرکجا تونستی تماس بگیر». گفت:«جور باشه حتماً بهت زنگ میزنم، فقط یه چیزی، از سوریه که تماس گرفتم چطوری بگم دوستت دارم؟ اونجا بقیه هم کنارم هستن، اگه صدای منو بشنون از خجالت آب میشم»؛ به حمید گفتم:«پشت گوشی به جای دوستت دارم بگو یادت باشه! من منظورت رو میفهمم». از پیشنهادم خوشش آمده بود، پلهها را که پایین میرفت برایم دست تکان میداد و با همان صدای دلنشینش چندباری بلند بلند گفت:«یادت باشه! یادت باشه!» لبخندی زدم و گفتم:«یادم هست! یادم هست!». ...کتاب«یادت باشد»از آن دست کتابهایی که وقتی به آخر می رسی نمیدانی اول راهی یا آخر راه
طراحی جذاب جلد این کتاب گویای همین غربت همسرانه از جنس پاییز است که کتاب«یادت باشد» را بیش از هر چیزی به کتابی سراسر عشق و محبت و دلدادگی بدل کرده است، عشقی که شاید در زندگی زمینی به جدایی رسیده باشد اما این تعلق خاطرها هیچگاه کهنه نمیشود.
کتاب زندگینامه شهید از زبان همسر نخونده بودم تا به حال. البته به جز "قصه دلبری" که اصلا و ابدا ازش خوشم نیومد و دافعه شدیدی برام ایجاد کرد که تصمیم گرفتم کلا دیگه سراغ همچین کتابایی نرم. اما اون روز که حوصلهم سر رفته بود و این کتاب رو توی قفسه یکی از آشنایان دیدم، فکر کردم که بهتره یه شانس دیگه بدم به کتابای روایت فتح و قضاوت کردن همه کتابای یه نشر از روی یه دونه، کار ظالمانهایه. این شد که شروع کردیم به خوندن یادت باشد. کتاب رو دوست داشتم. درمورد نثرش نمیتونم زیاد نظر بدم، چون اصلا روش تمرکز نکرده بودم و داستان کتاب برام مهمتر بود. یه جاهاییش بدجوری حسودیم شد واقعا، به آدمی که اینقدر حواسش به زندگیش هست و آخرش چهقدر ممکنه یه نفر خوب باشه؟ گرچه یه جاهایی دیگه میرفت رو مخم و فکر میکردم که زیادهروی شده، که این هم احتمالا از کوتهنگری من بود. من برای همهچیز حداقل رو در نظر میگیرم، در صورتی که هستن آدمایی که با تلاش به حداکثر میرسن. آخرای داستان، وقتی که شهید سیاهکالی داشت اعزام میشد به سوریه لباسای پاسداریش رو داد به فرزانه و گفت اتیکتای سپاه و یا زهراها و اسمم و غیره رو از روش جدا کن، چون اگه داعش بفهمه که سپاهی هستیم جنازهمون هم برنمیگرده. فرزانه هم همین کار رو کرد، و اون شب چند بار از خواب پرید و تو تاریکی با گریه رو لباس دست کشید که مطمئن بشه جای دوختها مشخص نیست. نمیدونم چرا این بخش کتاب بیشتر از کلش برام تاثیرگذار بود. یه جوری انگار دقیقا اون اضطراب و نگرانی رو حس کردم. فکر میکردم با خوندن پایان داستان گریهم نمیگیره. با خودم گفتم که خب تو از اولش هم میدونستی که تهش قراره شهید بشه، هوم؟ اما باز هم اون فصل آخر رو خوندم و گریه کردم و گریه کردم... خدایا، چهقدر غمانگیز و قشنگ بود. خلاصه اینکه این کتاب، نظرم رو عوض کرد. در کل دوستش داشتم.
خاطرات همسر شهید حمید سیاهکالی مرادی از شخصیت و رفتارها و اعتقادات شهید. کتابی که نشان میدهد توجه به نکات کوچک و ریز است که انسانهای بزرگی میسازد که حاضرند برای اعتقادشان از همه هستی و جان و زندگی با همسر خویش بگذرند. از نظر فنی کتاب از سیر منطقی تبعیت میکند. کودکی و خواستگاری و نامزدی و ازدواج و شهادت و پس از شهادت، با تناسب خوبی کنار هم قرار گرفتهاند و هیچ کدام از بخشها بیش از حد حجیم نشده است
بسم رب الشهدا والصدیقین "بابا به بالای تابوت رفت، بند کفن را باز کرد، گفت:«فرزانه بیا ببین، همه جای کفنش ترکش خورده الا سینه اش که سالم مونده.» تا این را گفت دوباره بالای تابوت رفتم، یاد حرف حمید افتادم که در مجالس #امام_حسین علیه السلام محکم سینه میزد و میگفت: «فرزانه این سینه هیچ وقت نمیسوزه.» همه جای پیکر تیر و ترکش خورده بود، شکم، پاها، دستها، گردن، صورت، همه جا به جز سینه که کاملا سالم مانده بود.»
اردوی راهیان نور امسال در کنار شهید #حمید_سیاهکالی_مرادی گذشت. در کنار شهیدی که همه اطرافیان میدانستند اگر سفر سوریه اش جور شود، محال است که شهید نشود و سالم برگردد. عاشقانه ای جذاب و واقعی از زندگی یه زوج جوان، از زبان همسر شهید، پس از ازدواجی کاملا سنتی در زمانه ای که آمار طلاق و جوان های مجرد بسیار بالاست. عاشقانه ای در کنار همه مشکلات زندگی، بسیار داغ تر و بادوام تر و آرامش بخش تر از عشق های خیابانی متنوع بی دغدغه و بی مسئولیتپذیری این روزها. مناسب برای هم جوانان مجرد و متاهل...
یادت باشد ، اولین کتاب در مورد شهدا بود که خوندم ، همیشه هم برام سواله که این افراد که میدونن قراره برن شهید بشن چرا ازدواج میکنن؟ که یک نفر همیشه نگرانش باشه ، براش گریه کنه ، همیشه برام سوال بوده و هیچ وقتم به جوابش نرسیدم ، به نظرم شهید ابراهیم هادی که میگفت، نمیخواد ازدواج کنه و یک گریه کن گوشه خونه منتظرش باشه، واقعااااا از همه چیش گذشته ، از لذت های دنیاییش گذشته و فقط خدا رو دیده که آخرشم شهید گمنام شده، نه اینکه بگم شهید حمید سیاهکالی مرادی از لذت های دنیاییش نگذشته ، چرا گذشته ، از همسرش ، از مادرش ، از رفقاش و از خیلی چیزهای دیگه ، این شهید هم عاشق و مجنون خدا بوده که در آخر رفته. ولی سوال من هنوز هم برام سواله ، چه دلیلی برای این کار دارن؟ اینکه اول به عشق دنیاییشون برسن و بعد به عشق حقیقیشون برسن؟
اشکهای من از روی دلتنگی است نه ناراحتی، چون خودمان این راه را انتخاب کردیم، میدانم که جای حمید خیلی خوب است، همین برای من کافیست، عشق یعنی همین؛ حمید خوشحال باشد، راضی باشد، من هم راضم هستم. (ص 324)
نسبت به کتابهایی که در بارهی شهدا خوانده بودم، متفاوت بود. این کتاب برای اونهایی هم که میخوان الگویی برای رفتار صحیح با همسر داشته باشن، خیلی مفیده. برای اونهایی هم که میخوان شهید بشن، حتماً مفیده. اللهم ارزقنا توفیق الشهادة
یادمه این کتاب رو ترم ۲ یکیاز همکلاسیهای بهشدت مذهبیم با اصرار فراوان بهم داد که بخونم. همون اوایل کتاب که راوی برای ازدواج استخاره کرد فهمیدم با چی طرفم. نمیخوام به این سبک زندگی توهین یا بیاحترامی کنم ولی یادمه هر صفحهش باعث میشد تنم بلرزه. حدوداً سه چهار سال پیش این کتاب رو خوندم و [خوشبختانه] خیلی باجزئیات یادم نمیاد، فقط یادمه تیر آخر برام اونجایی بود که راوی همسرش رو برای شهادت آماده میکرد.
نه ادبیات خاصی داشت نه گره خاصی، مثل داستان زندگی همه شهدا، تهش هم مشخصه و از اول به نوعی اسپویل شده داستان ولی خوب همیشه اینها آدم رو جذب میکنه، فقط کاش اینها تبدیل به داستان و رمان بشه یا حتی فیلم، که نمیشه متاسفانه... این مردان رفتند تا قیام قیامت در پیش روی ما قرار بگیرند و حسرت مردنمون رو بخوریم، مردن مفت و مجانی...
از بهترین کتابهایی که خوندم. هرکس میخواد سبک زندگی شهدایی داشته باشه باید بخونه، نه یکبار چند بار یک جمله از آخرای کتاب: "دست حمید برای نشان دادن راه خیلی باز است..."
یادت باشد داستان زندگی شهید حمید سیاهکالی مرادی از زبان همسر شهید است. داستانی برآمده از واقعیت و روایت گر عشقی حقیقی. اول یه دید کلی بهتون بدم که کتاب رو روی هم رفته نمی دونم باید #پیشنهاد بکنم یا نه. ۲،۳ فصل آخر رو دوست داشتم اما اینکه بخوام درباره کل کتاب این حرف و بزنم نه... به خاطر چند مورد که الان می گم 🔸بازگو کردن عقاید و اتفاقاتی که مربوط به روند داستان نمی شد و خوندنش مخاطب رو دلزده می کرد و بیانش حس می کنم بیهوده بود. 🔸افراط که توی روند داستان بارها به چشم می خورد و همه فکر می کنم برآمده از اعتقادات و باورها بود. 🔸باورپذیری و همذات پنداری «به شخصه» برای من سخت بود چون شیوه و سبک زندگی که امروزه خیلی کم دور و اطرافم می بینم و خب بالطبع باورش برام سخت بود که این اتفاقات مال زمان حال هستش(و خب این نظر شخصیه و ایرادی به کتاب وارد نیست) 🔸 قهرمان پروری داستان اذیت کننده بود.من برای همه شهدا فارغ از هر چیزی احترام قائلم؛برای ایثار و فداکاری هایی که کردن اما بیاید قبول کنیم که شهدا هم انسان بودن،یکی بودن مثل ما با همه ی خطاها با همه ی خوبی ها (حالا خوبی بیشتر،خطا کمتر) اینکه شما بخوای خطاها رو هم عادی و خوب جلوه بدید کمی زننده است. 🔸تناقض! فردی که وقتی مهمان نامحرم به خونشون میومد بیرون نمیومد(یه طورایی بی احترامی می کرد به مهمان که البته حبیب خداست) چطور می رفت دانشگاه! چطور بعدها توی خونشون از دوستای حمید که نامحرم بودن پذیرایی می کرد یا فردی که موتورشو می کشید آخر کوچه و روشنش می کرد که یه وقت صداش مزاحم همسایه ها نشه چطور بلند بلند داد میزد و ذکر می گفت که همه بشنون،به هر حال فارغ از هر عقیده ای یک سری ها شاید اذیت بشن🤔 🔸مورد بعدی!به نظرم با بازگو نکردن و حذف یه سری جزئیات کتاب می تونست همه پسند بشه و همه بپسندنش(نمی دونم که آیا شوق پرواز که درباره شهید بابایی رو دیدید یا نه ولی اون فوق العاده بود و در مورد شهید هم بود)اما خب این اتفاق نیوفتاد. 🔸و در آخر کتاب به زیبایی حس و حال و ایثار همسر شهید رو به تصویر کشیده بود،فصل های آخر فوق العاده غمگین و دردناک بود و اسم کتاب هم خیلی هوشمندانه انتخاب شده بود.
چند سال پیش، اوایلِ این کتاب رو خوندم و خیلی عصبانی بودم از خیلی از رفتارها و گفتارها و خیلیاشونو اشتباه و خرافی میدونستم و میدونم ولی درکنار همه ی اون چیزهایی که از این کتاب نپسندیدم و باهاش مخالفم عشق این زن و شوهر و نیت پاک اون شهید برای به شهادت رسیدن رو دوست داشتم کتاب صوتی رو گوش دادم با صدای مژده لواسانی خوب بود خیلی خوب احساس رو منتقل میکرد
بسم الله راستش خیلی دوست نداشتم این کتاب رو بخونم... با اینکه تمام دور و ورم پر شده بود از آدم هایی که این کتاب رو می خوندن و تعریف ازش می کردن... ولی خب قسمت شد و کتاب صوتیش رو گوش دادم. البته اگه نمی شد تندش کرد اصلا گوش نمی کردم چون خیلی خرامان خرامان خانم لواسانی میخوندش... به هرحال به نظرم از نظر فرم خیلی لنگ بود کتاب و خیلی بیشتر جای کار داشت. کتاب مجموعه ای از خاطرات بود که اصلا وجود بعضی هاش رو تو این کتاب نمی شد فهمید برای چیه و بعضی وقت ها با خودم می گفتم خب که چی؟ این کتاب ها در کنار تمام خوبی هایی که دارند به نظرم یک مشکلاتی هم دارند که فقط روی خوش زندگی و یا به عبارتی هم قسمت شیرین زندگی شهدا رو نشون می دن و این می تونه همه ی ما را به یک سمت ایده آل گرایی بره و فکر کنیم زندگی همیشه همین قدر شیرین و لطیفه... یا اینکه در بعضی از کتاب ها آنقدر شهیدان رو آدم هایی دست نیافتنی نشون می دن که آدم تصور می کنه که شهید شدن و شهید بودن به عبادت کثیر و روزه و هزارتا کار دیگه است که از دست ما آدم های معمولی بر نمیاد و شهدا، از شکم مادر شهید متولد می شن... البته این موضوع تو این کتاب اینجوری نبود و شهید حقیقتا یک فرد معمولی ولی حساس به نکات ظاهرا ساده و مهمی بود که این خیلی خوب بود... خدایا آخر عاقبت مارو ختم به شهادت کن
بسم الله النور کتاب بسیار متأثرکنندهای بود. خیلی چیزها بهم یاد داد، شاید چندین و چند جلد کتاب نتونن اون موارد رو بهم یاد بدن. شصت صفحهی آخر رو به سختی خوندم. هر جملهاش دردآور و بهنوعی روضهای جانسوز بود... روایت زندگی یک زوج جوان با سبک زندگی اسلامی در حدود سالهای ۱۳۹۲-۱۳۹۳ که همین مسئله کتاب رو برام جذابتر کرده بود. ...والعاقبة للمتقین
زندگی ساده و قشنگ دوتا ادم.. از جنس خودما... یه حس واقعی و زندگی ارومشون... که تهش میرسه به یه مرگ انتخابی... نمیدونم. ممکنه هرکسی راجع به شهادت مفهوم ذهنی خاص خودشو داشته باشه. ولی من میگم یه انتخابه...اونم برای چیزی که اصلا دست تو نیست. خوش بحال شون....خوش به حال حمید سیاهکالی که با عشق زندگی کرد و انتخاب کرد که با عشق بمیره..
خیلی کتابی عالی بود. شاید کسی باشد که کتاب را بخواند ولی در آخر فصل اشک نریزد. در دنیا مادی و غرب، عشق و محبت را به شکل عجیب و با شهوت و هوس نشان می دهند درحالیکه اصل عشق و محبت را شهداء و خانوادهی آنها لمس کردهاند. این کاری آسانی نیست که یک زندگی در عین جوانی و با محبت را انسان ویل کند و برود تا اعتقاد و دین و ناموسشان حفظ شود. واقعا که عشق ولایت و دین خیلی بالاتر از همه چیز دنیا هست.
این کتاب داستان زندگی عاشقانه شهید مدافع حرم، حمید سیاهکالی مرادی و همسرش فرزانه سیاهکالی مرادی است. کتاب با زبانی ساده، بدون تکلف، زیبا و بسیار صمیمی نوشته شده و خاطرات روایت شده از زبان همسر شهید است.