بیدل شاعر بزرگ زبان فارسی بیشتر به اعتبار غزل شهرت دارد. چون غزل قالبی است پر قابلیت و وی در این کار سنگ تمام گذاشته است. اما رباعیهای بیدل نیز جاندار و خیرهکننده است. در رباعیات بیدل میتوان به بسیاری از آداب و رسوم، اعتقادات، رفتارهای اجتماعی و طرز زندگی مردم آن روزگار دست یافت. یکی دیگر از مباحثی که در رباعیات بیدل به نسبت غزلهای او بیشتر جلوه دارد نقد و تحیل اوضاع شعر و ادب در آن زمان و در آن سامان است و تفاوت دیگر رباعیهای بیدل با غزلهای او، شفافیت و وضوح آنهاست.
گردآورنده این مجموعه با شرح رباعیها، کتاب را از قالب یک گزیده بیرون آورده است و با این کار هم زمینه آشنایی بیشتر با شعر بیدل برای مخاطب فراهم شده است و هم با توجه به این که تاکنون چند گزیده جداگانه از رباعیها بیدل منتشر شده، از موازیکاری نیز دوری کرده است.
در بخشی از این کتاب میخوانیم:
هر دیده که عبرتی نگیرد، کور است هر شهد که لذّتی نبخشد، شور است
رختی که تغیر نپذیرد، کفن است آن خانه که تبدیل نیابد، گور است
بیدل نوعی رباعی خاص دارد که در سنّت رباعیسرایی فارسی کمتر دیده شده است. در غالب رباعیهای فارسی (و البته بسیاری از رباعیات بیدل نیز)، مصراع چهارم «مرکز رباعی» است و سه مصراع دیگر در خدمت آن. ولی در این نوع رباعی گویا هر چهار مصراع موازی هماند. اینجا چنین نیست که در سه مصراع اول پتک را بالا برده و در مصراع چهارم بر سندان کوبیده باشیم، بلکه گویا چهار ضربه متوالی و مشابه بر سندان میخورد که هم به کلام تحرّک خوبی میبخشد و هم رباعی را از شکل کلیشهایاش به در میآورد.
آن مصطلحات مبتذل گشت کهن، اکنون باید معانی ما فهمید
بقول خود بیدل «در مکتب شوق کم کسی دارد یاد، دیوان رباعیای به این رنگینی»؛ به نسبت غیرتکراری، خیالانگیز، هندی و گاه سوررئاله و ازونجا که بیدل خیلی زیاد رباعی داره گزیدهشون ارزشمنده و شرح محمدکاظم کاظمی برخی گرهها رو از شعر بیدل وا میکنه که تو غزلیات بیدل هم بدرد میخوره. بعضی واژه ها علیرغم آشنایی، معناشون با کاربرد امروزی متفاوته مثلا خمیازه از واژگان پرکاربرد بیدل، خواهش و آرزو و حسرت میده تو شعر بیدل. تو مقدمه فهمیدم که رباعی وزنش انعطاف پذیره و 24 هجاآرایی میتونه بپذیره و برام جالب بود. چند بیت گزیده: تا حشر ذخیره حیاتم باقیست، عمر نگذشتهای که پیش تو گذشت تا مرگ همین به گفتگو باید ساخت، تا خواب همین فسانه میباید گفت ایمن نیم از هجوم موهای سفید، این پنبه مرا به سوختن خواهد داد منظور طبیعت تو گر نفرین نیست، با شمع مگو «سرت سلامت باشد» امد ز سفر کسی که دل با او بود، بیدل اکنون دلت مبارک باشد تا یاد تو میکنم، دلم میبالد، تا نام تو میبرم، زبان میرقصد
چند رباعی گزیده: • بیدل ره عبرت نپسندیم چرا، احرام ندامتی نبندیم چرا دی خنده به جهل دیگران میکردیم، امروز به عقل خود نخندیم چرا
• ای نان تو گرم از تف دلهای کباب، از خجلت ظلم، بایدت گشتن آب تا کام تو مالید یک انگشت عسل، بنیاد هزار خانه گشتهست خراب
وقتی یک لفاظِ دانا شاعر بشود، شعرهایش همیشه خواندنیاند، چهبسا سختفهم باشد. اما تفاسیر و معنیکردن شعر اصلاً کار جالبی نبود. بهشخصه باهرگونه معنیکردن شعر مخالفم. شعر برای هرکس معنایی دارد و شخص، خود باید معنای ضمنیاش را از درون خویش استنتاج کند.