What do you think?
Rate this book


126 pages, Paperback
First published April 1, 2018
حضرت ملک الموت را بارها در ذهن خود تصوّر کرده بود تا وقت مواجهه با ایشان بیهیچ هراسی چشم از دنیا ببندد و دارفانی را وداع بگوید امّا حالا که ناگاه بر درگاه در ایستاده میدید، هیبتی خوفناک یافته بود برایش. به این خاطر شاید -همچو مواقع هولولا- پلک چشم چپش پریدن گرفتن و دستهاش به رعشه افتاد که گمان نمیبرد در این حال بیوقتی که دست برده تا از طاقچهی بالای سرش حبّهای عناب بردارد و بگذارد دهنش... از اشارت عزرائیل دستش در حد فاصله شانهی راست و بالای سرش معطل ماند و نفسش به شماره افتاد.
ــدر ذکر حکایت احتضار شیخ عبدالواحد اسطیرآبادی