نرگس از آینه میترسد. فوبیای آینه دارد. برای همین ما هیچ آینهای در خانه نداریم. این ترس، حتی نرگس را پیش روانپزشک هم برده است. آنطور که خودش میگوید یک روز عصر، ترس دست او را گرفته و برده پیش آقای جلیلی. میگفت وقتی به خودش آمده دیده که در مطب دکتر است. حالا چند ماهی میشود که قرصها به جای او زندگیاش را اداره میکنند. قرصها میگویند که کی باید بخندد و کی گریه کند. یا کی بخوابد. اگر دست خودش بود هیچ وقت از آن اتاق کوچک دمکرده که دیگران اسمش را تن، و او چاردیواری گذاشته پایش را بیرون نمیگذاشت. حالا هر روز قرصها دست او را میگیرند و برای خرید یا پیادهروی به خیابان میبرند؛
نمیدونم و یادم نمیاد چرا این کتاب رو تو لیست کتابایی که باید بخونم گذاشتم. ابتدا زبان شاعرانه نویسنده که شاعر هم هست و قلم شاعرانه ای داره منو جذب کرد. بیان روزمرگی با زبان شاعرانه و به مرور اضافه شدن مشکلات و سایه مرگ به این روزمرگی خوب بود. اما داستان از جایی به بعد سرشار از پراکنده گویی بود. خط داستان گم بود و من واقعا نمیفهمیدم چی میخونم و قراره چی بگه به من. خیلی دنبال نقد کتاب و نظرات خواننده ها گشتم ولی چیزی پیدا نکردم. این کتاب دیده نشده و برای من هم متنش قابل درک نبود که معرفیش کنم. این کتاب رو پیشنهاد نمیکنم معرفی هم نمیکنم که بخونید چون واقعا درک نکردم قرار بود چی به من بگه.
خون در رگهایش سرگردانی را تجسم بخشیده است. سرگردانی مثل جنینی که نه سقط میشود نه به دنیا میآید، سال ها اورا با خودش حمل کرده است. یک لحظه از دستش زمین نگذاشته. مثل چمدانی خالی، مثل چمدانی سنگین به دنبالش کشیده میشود هرجا، هر دم، هر طرف...
-خالی از سکنه شدهام. سلیمان گفت. -پر از جای خالی آدمهای زندهای که سال هاست مردهاند.
پ.ن: حس میکنم دوست داشتن این کتاب و تمایل به ادامه دادنش خیلی متغیره . و از اون دسته کتابایی نیست که پیش اکثریت محبوبیت داشته باشه(بخاطر نثرش)🙌🏻🤍