تاریخ ایرانی: «تاریخ گذشته ایران واقعاً تاریخی ظالم و مذکر است»؛ این نظر رضا براهنی (۲۱ آذر ۱۳۱۴-۵ فروردین ۱۴۰۱) نویسنده، شاعر و منتقد ادبی است که در کتاب «تاریخ مذکر» آمده؛ رسالهای، به تعبیر او، در رد پدیده «تاریخ مذکر» در شرق، بویژه ایران دوران سلطنت.
رضا براهنی در ۲۱ آذر ۱۳۱۴ خورشیدی در تبریز به دنیا آمد. خانوادهاش زندگی فقیرانهای داشتند و وی در ضمن آموزشهای دبستانی و دبیرستانی به ناگزیر کار میکرد. در ۲۲ سالگی ازدانشگاه تبریز لیسانس زبان و ادبیات انگلیسی گرفت، سپس به ترکیه رفت و پس از دریافت درجه دکتری در رشته خود به ایران بازگشت و در دانشگاه به تدریس مشغول شد
اشعار
آهوان باغ (۱۳۴۱)، جنگل و شهر (۱۳۴۳)، شبی از نیمروز(۱۳۴۴)، مصیبتی زیر آفتاب(۱۳۴۹)، گل بر گسترده ماه(۱۳۴۹)، ظل الله(۱۳۵۸)، نقابها و بندها (انگلیسی)(۱۳۵۶)، غمهای بزرگ(۱۳۶۳)، بیا کنار پنجره(۱۳۶۷)، خطاب به پروانهها و چرا من دیگر شاعر نیمایی نیستم؟، اسماعیل(۱۳۶۶)
رمان
آواز کشتگان، رازهای سرزمین من، آزاده خانم و نویسندهاش، ناشر: انتشارات کاروان، الیاس در نیویورک، روزگار دوزخی آقای ایاز، چاه به چاه، بعد از عروسی چه گذشت
نقد ادبی
طلا در مس، قصهنویسی، کیمیا و خاک، تاریخ مذکر، در انقلاب ایران، خطاب به پروانهها و چرا من دیگر شاعر نیمایی نیستم؟، گزارش به نسل بی سن فردا (سخنرانیهاومصاحبهها)
جوایز برنده جایزه ادبی یلدا (۱۳۸۴)، برای یک عمر فعالیت فرهنگی در زمینه نقد ادبی
دوستانِ گرانقدر، <رضا براهنی> 350 صفحه چرت و پرت نوشته است و اصلاً مشخص نیست هدفش از نوشتنِ این کتاب چه بوده است.. مدام از موضوعی به موضوعِ دیگر پریده است و گویی به اوگفته اند هرطور میتوانی، اسلامِ به گند کشیدهٔ ما را با تحریف و دروغپردازی در مغز بیسوادهایِ بیچاره فرو کن... گویا تمام تلاشش را کرده است که دینِ اسلام که جز بدبختی و بی شخصیتی و ننگ و ذلت چیزی برایِ انسان ها و ایرانیانِ مظلوم به ارمغان نیاورده است را گرامی و والا جلوه دهد در ابتدا میگوید تاریخ ما تاریخِ مردها بوده است و زنان در آن نقشی ندارند... یکی نیست به او بگوید که مردکِ عرب پرست اگر زن در سرزمین ما زیر چادر رفته است و در جامعه و تاریخ خبری از آن نیست، بخاطرِ همین اسلام و مذهبِ کثیف و حرامیِ شماست که همچون انگل به جانِ زنان و مردانِ این سرزمین افتاده است... به خاطرِ سخنانِ علی بن ابیطالبِ تازی و بیابانی و پیامبرِ بیابانی شما در موردِ جنسِ لطیفِ زن است که امروزه زن را در اجتماع ما این بی پدر و مادرها ذلیل کرده اند مردکِ عرب پرست و بیخرد نوشته است که اسلام روحیه ای مثبت داشته است... کجای تاریخ اسلام به سرزمینهایی که یورش برده است، روحیه داده و آن سرزمین را زنده کرده است؟؟ امثالِ براهنی و جلال آل احمد و شریعتی، فرصت داشته اند و قلم را به دستِ کثیفشان گرفته اند و مغزِ جوانانِ پاکِ این سرزمین را به کثافت و موهوماتِ دینی و مذهبی کشیده اند... تف تُف به وجودِ هرچه میهن فروش و عرب پرستِ بی اصل و ریشه که جز تحریف و دروغ پردازی هیچ برایِ نوشتن ندارد ------------------------------------------------ امیدوارم جوانانِ خردگرایِ سرزمینم فریبِ نوشته هایِ این عرب پرستانِ سخیف و بی بوته را نخورده و همیشه آگاه باشند و هوشیار <پیروز باشید و ایرانی>
این کتاب هیچ ساختار مشخصی نداره. این مهمترین چیزیه که قبل از خوانشش مخاطب باید بدونه. کتاب شامل دو بخش اصلی است. بخش اول با همین عنوان کتاب یعنی تاریخ مذکر، مشتمل از ده بخش هست که براهنی، سیر تاریخی فردگرای صوفی مآب ایران، تشتت فرهنگی، غربزدگی، مردانه بودن تاریخ ما و مفاهیم این چنینی رو نقد کرده. در مقدمهای که نویسنده در دهه نود بر کتاب خودش نوشته، از مخاطبش میخواد که برخوردی همدلانه با کتاب داشته باشه و نظریات رو در بستری که تولید شدن بررسی کنه (یعنی سال چهل و هشت) همچنین مسئله تجانس فکری خودش به ایدههایی که جلال در کتاب غربزدگی و در خدمت و خیانت روشنفکران بیان کرده رو رد نمیکنه. اون تأثیر کتاب غربزدگی بر جامعه درسخوانده و روشنفکری رو غیرقابل تردید میدونه و میگه از ایدههای کتاب دیگه جلال بیخبر بوده و این نزدیکی آرا براش اتفاق جالبی بوده. از بخش اول کتاب که بگذریم، بخش دوم با عنوان تاریخ حاکم و محکوم، شامل مجموعهای مقالاتی است که براهنی در مطبوعات، در مورد تاریخ مذکر و یا مطالب حول اون نوشته. مقالات از هر دری سخن گفتند و براهنی هر چه دل تنگش خواسته و نوشته را در این بخش آورده. از بررسی نقد دکتر فردید بر هدایت تا نقد کنکور و نقد ادبی و سیاست و نقد شعرای کهنپرداز معاصر که میخواهند سعدی و حافظ باشند!
در مجموع به نظر میرسه تاریخ انقضای این کتاب و ایدههایش مدتهاست فرا رسیده و در بهترین حالت کتاب برای یک فرد دغدغهمند، فقط تذکر به یک سری حقایق و مسائل مهم است تا محقق متذکر شود که آنها را نادیده نگیرد. مثلاً به تأثیری که تصوف بر جامعه ایرانی گذاشته است.
خب بگذارید کتاب رو براتون خلاصه کنم : دز مسموم و سرگیجهآوری از غربزدگی آل احمدی+ شعلههای برافروختهی روح انقلابی+ کاربست راه و بیراه دیالکتیک هگلی به شکلی که مثلا اسلام سنتز تز یهودی و آنتیتز مسیحیه+ مقادیری فمنیسم آبکی+ اندکی مارکسیسم (در حد روبنا و زیربنا) به میزان لازم ... براهنی رو دوست دارم. اما خب. این کتاب بهتره جدی گرفته نشه
درباره ی کتاب الف) ما با مجموعه ای از مقالات انتقادی در حوزه ی فرهنگ ، سیاست ، تاریخ و ساختارها روبرو هستیم.
ب) با اینکه مطالب کتاب تلاشیست برای بازگو نمودن و ریشه یابی تشتت فرهنگی ایرانیان ولی در مواردی بسیار نادر سعی بر ارائه راه حلیست که بتواند ایرانی یا شرقی را از این ز خودبیگانگی که گریبانگیر هویت و اصالت او گشته است رهایی دهد.
پ) مطالب کتاب ، در دهه چهل و اوایل پنجاه نوشته شده است. بنابراین براهنی اولا منتقد عصر خویش است ، دوما ارزش این کتاب در زمان حاضر به این سبب است که نه تنها مشکلات جامعه ایرانی و فرهنگ ایرانی حل نشده است بلکه امروز عفونت حادی نیز کرده است : بی هویتی ما بیشتر شده است ، فرهنگ و میراث بومی ما از بین رفته است ، وابستگی ما به آنچه که ماحصل تمدن غربیست (ماشین) بیشتر و بیشتر شده است و در نهایت ما هنوز در حال سقوط از بلندای خودشناسی فرهنگی به ژرفنای از خودبیگانگی مضاعف هستیم. ارزش این کتاب در این است که جوان معاصر ، که در حال و هوای بعد از انقلاب 57 زندگی کرده است خود را وارث دردی میبیند که براهنی پیش از انقلاب 57 ، در عصر پهلوی آن را گوشزد نموده بود. بنابراین ما میتوانیم سرنخ هایی که براهنی در اختیار ما نهاده را در عصر حاضر نیز ادامه دهیم.
ت) مطالب کتاب فراز و نشیب بسیاری دارد ، قلم براهنی بسیار عصبیست ، به تندی از شاخه ای به شاخه ی دیگر میپرد و کمتر پیش می آید که موضوع را بشکافد و این خواننده را اذیت میکند. " غرب زدگی " آل احمد شباهت زیادی چه از نظر محتوا و چه از نظر همان رشته ی عصبی تحریر کتاب ، بسیار به تاریخ مذکر براهنی شباهت دارد.
ث) به نظر من نقطه ی عطف کتاب ریشه یابی تصوف و ارتاط آن با پدرسالاری و در نتیجه ی آن بوجود آمدن نوعی روحیه ی ضداجتماعی و عزلت گزینی مردمان ایران تا قبل از مشروطیت است. براهنی ارتباط بین عرفان ، پدرسالاری و پیامد منفی آن را در ادبیات و هنر و جامعه بخوبی نشان داده است.
ج) به نظر من نقطه ی ضعف کتاب ، مطالب تکراری بسیار است و حتا گاهی نظرات براهنی از حدود منطقی خود خارج و غیرعلمی میشود ، مثل نظریات او در مورد سینمای غرب که به طور کلی آن را بعنوان کالایی برای تغییر تمام و کمال باطن و ظاهر شرقی تلقی میکند که با چشمان خیره و مات و مبهوت وجود خود را در بهشت برین (غرب) آرزو میکند.
و در پابان » من ، برخی نظرات در مورد این کتاب رو خوندم و احساس کردم دوستان بیش از حد به خط مشی های سیاسی رضا براهنی یورش بردند و اون رو بعنوان فردی که با حرافی بیخود و دلایل سست و شتابزده »اسلام را به سر ما میکوبد و فرهنگ های ماقبل آن را نادیده میگیرد« توصیف کردند. البته من چنین جهت گیری در این کتاب نمیبینم. اصرار براهنی بر یافتن هویت شرقی ماست. و گمان میکنم فرهنگ اسلامی در کنار فرهنگ کهن ما ، هردو هویت قشری از هویت ما را شکل میدن ، فرهنگ و اصالت حقیقی ما ایرانی ها رسوبی از مواد خام فرهنگ های کهن ، هلنی ، اسلامی و ... است.
هرکسی به دیگری ظلم کرده، به خود نیز ظلم میکند و این حرف فانون درباره دژخیم فرانسه در الجزایر، که هر دژخیمی، چون یک الجزیرهای را شکنجه میداد، به تدریج شروع میکرد به شکنجه دادن زن و بچهاش، کلاً دربارهی تمام روابط استعماری و استعمارگران صادق میشود که: دیگران را بزنی، خود را هم درواقع زدهای و یا به زودی خواهی زد.
فرهنگ مسألهایست طبقاتی و فرهنگ رسمی هر جامعه، فرهنگ طبقهی حاکم آن جامعه است.
آزادی عرفان نتیجه سرکوب شدن آزادی اجتماعی است و در واقع عرفان، جانشین آزادی اجتماعی ایران است.
دو چیز یک هنر بیریشه، عقبمانده و بیتحرک بار میآورد. یکی خارجی بودن آن از نظر مکانی؛ و دیگری خارجی بودن آن از نظر زمانی.
فرهنگ، تنها از طریق زبان و از طریق گسترش زبان در عمق و طول و عرض زنده میماند.
قبول بکنید که زبان ترکی عثمانی، به هماناندازهی زبان فارسی و فرانسه، زیبا و پرآهنگ است. و این را هم بدانید که اگر فارسی و فرانسه هم به صورت مکتوب در نیایند، آنها هم زیبائی و آهنگ خود را، به شکلی که اکنون دارند، از دست خواهند داد و به هماناندازه ترکی آذربایجانی یک پرتقال فروش که شما فکر میکنید زشت است زشت خواهند شد.
سبک، از برخورد موقعیت زبان کنونی با موقعیت گذشته زبان بوجود میآید
عنوان کتاب، عنوانی است که با آنچه بخش عمدهی کتاب را دربرمیگیرد، چندان ارتباطی ندارد؛ هرچند که سرتاپای کتاب، آکنده از پراکندهگویی است. آن بخش از کتاب که به عنوان آن مربوط میشود، نکتهای درخورتوجه است که براهنی بهخوبی بر آن انگشت مینهد و آن را میشکافد. بهباور او، تاریخ گذشتهی ما تا زمان انقلاب مشروطیت، تاریخی مردمحور و مردانه بوده است که در آن، زنان نقشی نداشتهاند یا اگر که داشتهاند، کمرنگ و ناپیدا و حاشیهای بوده است. ازهمینرو، بخش بزرگی از ادبیات کهن ما را روابط عاشقانهی مردانه تشکیل میدهد. درپی چیرگی همین گفتمان مردانه و اینکه همهچیز را ازمنظر مردان میدیده و میکاویدهاند، سخنگفتن از چیزهای زنانه نوعی زشتی و عار بهشمار میرفته و معشوقهای زنِ احتمالیِ شعر فارسی نیز در شکل و صورتی مردانه توصیف میشدهاند. در ادامه، نویسندهی کتاب به موضوعی دیگر کشیده میشود و آن تصوف است. این بخش از تحلیلهای او، برپایهی اصول اسلام و مقایسهاش با بنیانهای تصوف انجام گرفته است. مطابق با این دیدگاه، اسلام دینی جامع و کامل است که دنیا و آخرت انسانها را، بیآنکه پیروانش را به گوشهگزینی و کنارهگیری از اجتماع فراخواند، به یک اندازه مدنظر دارد. درمقابل، تصوف انسانها را به ترک جامعه و فرورفتن هرچهبیشتر در خود دعوت میکند. بهاینترتیب، مؤلف این کتاب اساسیترین عامل عقبماندگی فرهنگ ما را شیوع تصوف میپندارد و بر این گمان است که رسوخ دیدگاههای صوفیانه در ژرفای اندیشهی ایرانی، هرگونه تلاش و جنبوجوش اجتماعی را ناروا میشمارد و با آن به مقابله برمیخیزد. «اسلام، جماعت را رکن اساسی رسالت خود میداند و تصوف، همیشه بهدنبال فردی میگردد که از او قدرت هر نوع عملی گرفته شده، بهجایش تعبیرات مجرد یک منظومهی ذهنی گذاشته شده است.» در جاهایی از این گفتارها، پس از اینکه موضع بحث به عقبماندگی جامعهی ایرانی کشیده میشود، موضوع مقایسهی شرق و غرب، بهویژه ایران و غرب، نیز بهمیان میآید. دراینباره نیز تصوف، بیاینکه سودمندیها و فایدههایش انکار شود، سبب عقبماندگی ایران دانسته میشود: «تصوف با تکیه بر شهود و اشراق، ذهن ما را غیرفلسفی و تا حدی غیرمنطقی بار آورده. حتی منطقیترین و فیلسوفترینِ ما را از تفکر صحیح و دیالکتیکی، از صغراکبراچیدنهای معتبر فلسفی و اجتماعی و بالاخره از توجه به علل و معلولهای عینی بازداشته است. فرهنگ ما، جانشین زندگی ما شده است؛ درحالیکه ما باید میکوشیدیم و از فرهنگ خود برای اعتلای زندگی سود میجستیم. ما عینیت علوم انسانی و انطباق این عینیت بر حیات اجتماعی و تاریخی خود را فراموش کردیم. ما زوال پذیرفتهایم و چون چیزی عینی وجود نداشت که بدان ببالیم (چراکه تمام روحیهی زندگی ما در عرفان رسوب کرده، نابود شده بود)، پس از گذشت قرون، شروع کردیم به جستوجو برای چیزی جهت باددرغبغبانداختن و فخرفروشی و دراینمورد، فقط متوجه سطح ظاهری تاریخ شدیم.» دیدگاههای براهنی درباب غربزدگی و رفتار ما ایرانیان با پدیدهی غرب، خوب و خواندنی است؛ اما مهمترین اشکال کار او در این کتاب، حاشیهرفتن و انسجامنداشتن در سخنگویی است؛ بهطوریکه نمیتوان هیچ عنوان و موضوعی را برگزید که همهی گفتههای این کتاب را شامل شود. کتاب، از بحث دربارهی فرهنگ غرب و شرق و نابسامانی جامعهی امروز ایران شروع میشود، نکتههایی دربارهی تاریخ مذکر و چیرگی نگرش صوفیانه بر ذهن ایرانیان گفته میشود و بعد، به موضوع سلطهی غرب و غربزدگی پرداخته میشود؛ بیاینکه نویسنده بحثهای پیشین را سروسامانی داده باشد یا اینکه این بحثها دنبالههای منطقی یکدیگر بهشمار آید. در آخرهای کتاب هم به نقد وضع رشتهی ادبیات در دانشگاهها پرداخته میشود و درنهایت، موضوع تدریس زبان و مطالب حاشیهای دیگری پیش کشیده میشود. در پایان هم هیچیک از مطلبهای مطرحشده به سرانجامی مطلوب نمیرسد و همگی پادرهوا و نساخته و نپرداخته، وانهاده میشود. جالب این است که پایان کتاب، بی هیچ استدلالی، مفهوم «تاریخ مذکر» دگرگون میشود و بهطرزی ناپذیرفتنی، این اصطلاح که در آغاز به جامعهی مردمحور گذشتهی ایران نسبت داده شده، دربارهی برخورد جامعهی سلطهگر غرب با جامعههای دیگر بهکار میرود.
"تاریخ گذشته ایران واقعا تاریخی ظالم و مذکر است، تاریخ است که در بستر عطوفت زمانه هرگز جاری نشده است. تمامی جنگ ها را مردها جنگیده اند، بمب ها را مردها ریخته اند. از آشویتس تا هیروشیما... دست پخت آقایان و مذکرهاست" جالب است این گفته ها از زبان جناب براهنی... خودشان و مردسالاری هاشان جای خود دارد ☺! این تکه مرا یاد قسمت هایی از سووشون انداخت... آنجا که زری گفت: "کاش دنیا دست زن ها بود، زن ها که زاییده اند یعنی خلق کرده اند و قدر مخلوق خودشان را می دانند. قدر تحمل و حوصله و یکنواختی و برای خود هیچ کاری نتوانستن را.شاید مردها چون هیچ وقت خالق نبوده اند، آنقدر خود را به آب و آتش می زنند تا چیزی بیافرینند.اگر دنیا دست زن ها بود، جنگ کجا بود؟"
براهنی در ابتدای کتاب بیان میکند که ما در دوران تشتت فرهنگی زندگی میکنیم و او قصد دارد تا نخست تشتت فرهنگی را تعریف کند و سپس موجبات این تشتت را در ایران برشمارد. اما اگر بخواهیم یک صفت در مورد کتاب تاریخ مذکر ذکر کنیم که بیش از هر چیز توصیف کنندۀ کتاب «تاریخ مذکر» باشد، هیچ صفتی برازندهتر و بجاتر از «متشتت» نخواهد بود. آشفتگی و عدم انسجام مطالب عرضهشده در کتاب حیرتانگیز است. براهنی هنوز ایدهای را مطرح نکرده و بدان به درستی نپرداخته، به سراغ موضوعی دیگر میرود و خواننده میماند و سؤالاتی بیجواب. دکتر رضا براهنی ابتدا مدعی میشود که مهمترین دلیل عقبماندگی ما تاریخ مذکرمان است که نیمی از جمعیت کشور را از صحنۀ مناسبات اجتماعی بیرون رانده و باعث عقیم ماندن تلاشها برای به پیش بردنِ کشور شده است. اما وی هیچ توضیح درستی در مورد این ادعا نمیدهد، صرفاً به ذکر کلیاتی بسنده میکند و سپس «بند» میکند به صوفیه و تصوف و زهد و عرفان ایرانی. از قرار یکی از ارکان عقبماندن ایرانیان همین تصوف است که باعث شده ایرانی به خمودی و گوشهگیری و زاویهنشینی و گریز از اجتماع و گوش ندادن به ندای وحدتبخش اسلام و پشت پا زدن به کار و تلاش خلاق خو بگیرد و فردی شود منفرد و منزوی و خودمدار و بی علاقه به کار جمعی و بیمکتب و بیآرمان و بیعلاقه به پیشرفت و آینده. اما براهنی بیآنکه راجع به این مسائل ـ که توضیح و اثبات هر کدام ای بسا نیاز به کتابی جامع و کامل داشته باشد ـ توضیح و دلیلی منطقی و معقول به دست دهد، به سرعت فرمان را به سمت دیگر میچرخاند. وی به محض اینکه پنبۀ تصوف را زد گیر میدهد به غرب و غربزدگی؛ به نظر هم میرسد که هدف اصلی او و مقصر تمام بدبختیهای ایرانیان به طور اخص و شرق به طور اعم همانا غرب و غربی و پدیدۀ شوم غربزدگی است. براهنی ملیگرایی را پدیدهای شوم و ارمغان مغربزمین میداند (نویسنده در این فصول عنوان کتاب و بحث مذکر و مونث را دیگر یکسره از یاد برده) که باعث شده یکپارچگی سرزمینهای اسلام از بین برود و مرزهایی در این امت واحد پدید آید. در این سطور سایۀ آل احمد و غربزدگی او سخت به چشم میآیند. براهنی نیز مانند سلف خود ناراحت است که چرا صفویان «خنجر خود را از پشت بر فرق عثمانی فرو بردهاند» و باعث گردیدهاند که غربیان راحتتر بتوانند کیک سرزمینهای عثمانی را راحتتر قطعه قطعه کرده و ببلعند. او توضیح نمیدهد که این امپراطوری عثمانی چه چیزش آنقدر ارزشمند است که آن را، پس از نیم قرنی که از سقوطش میگذرد، شایستۀ دلسوزی و نوستالژی جناب نویسندۀ «تاریخ مذکر» کرده؟ مگر غیر از آن است که عثمانی امپراطوریای بود خونریز و میلیتاریست که ایدهآلش فتح سرزمینهای تازه و به بردگی کشاندن اقوام و ملل این سرزمینها بوده؟ در دوران پانصد-ششصد سالۀ حکمرانی عثمانی بر بلاد اسلام و مسیحیت چه گامی در جهت تمدن بشری برداشته شد؟ یا کدامین گرۀ علمی به ید پرکفایت دانشمندان پروردۀ این امپراطوری باز شد؟ اگر عثمانی و خلافت اینقدر گرانبها بودند چرا خود نویسنده به جای مثال زدن از شعرا و نویسندگان و هنرمندان عثمانی، مدام ورد زبانش آثار هومر و سوفوکل و اوریپید است؟ مگر نه اینکه اینان پدران هنر مغرب زمین هستند، همانهایی که عثمانی را به زوال و فروپاشی کشاندند؟ براهنی سپس کلنگ و تیشه را بر میدارد و میرود سراغ نقد ادبی و مسئلۀ زبان فارسی (اینکه اینها چه ارتباطی با تاریخ مذکر و مسئلۀ زنان دارند را بنده نمیدانم. اصولاً در این سطور مسئلۀ اصلی و عنوان کتاب کاملاً فراموش شده و این فصلهای «تاریخ مذکر» تبدیل شدهاند به محل تصفیه حساب نویسنده با خصم، یعنی امثال بهار و مینوی و قزوینی و خانلری و همایی و فروزانفر و زرینکوب و کلاً پیروان مکتب قدیم که جرمشان، به گفتۀ براهنی، این است که هیچکدام شعر را به درستی نفهمیدهاند. چیزکی میدانند و آنهم صرفاً در حد لغتدانی است و به روح زمانه که باعث خلق شعر و اثر ادبی میشود آگاهی ندارند و فقط او و چند تنی از همفکرانش است که قضیه را به صرافت طبع فهمیدهاند). نویسنده، بعد از توضیحاتی عجیب و غیرعملی و کودکانه راجع به زبان فارسی و ورود واژگان جدید غربی، دوباره بر می گردد به مسئلۀ، حالا دیگر نخ نمای، غربزدگی و مسخ کردن ماشین انسان را! و با توضیحاتی تکراری که نظیرش را پیشتر و با زبانی زیباتر از آل احمد دیدهایم و نیز با پارگرافی، به زغم خود نویسنده، پیامبرگونه کتاب «تاریخ مذکر» را به پایان میبرد و خواننده را با یک علامت سؤال بزرگ تنها میگذارد. به نظر من ایرادهای بسیاری به این کتاب و مسائل مطرح شده در آن وارد است. اما بزرگترین ایراد تاریخ مذکر فکر اصلی آن است. براهنی توضیح نمیدهد که اگر تاریخ مذکر باعث عقبماندگی ایران و ایرانیان شده، پس چگونه است که ژاپن ـ که به جرأت میتوان گفت که مردسالارترین ملت تمام عالم است ـ اینگونه پیشرفت کرده و با ملل پیشرفتۀ دنیا همسری میکند. و اصلاً مگر تاریخ سایر بلاد پیشرفتۀ دنیا تاریخی مؤنث است؟ اگر این چنین است، پس این همه جنبشهای فمینیستی در دنیا برای چه به وجود آمدهاند؟ مگر غیر از این است که فمینیستها، به درستی البته، مدعیاند دنیای کنونی و تاریخ این دنیا تا به حال مردسالار بوده و زنها را به حاشیه رانده و برای آنها نقشی فرعی و فرودست قایل بوده؟ فراموش نکنیم که قدمت حق رأی در خیلی از همین کشورهای اروپایی به 50 سال هم نمیرسد. در انگلستان تنها در اوایل دهۀ سوم قرن بیستم بود که به زنان حق رأی اعطا شد و آنهم بخشی به دلیل خدمات زنان انگلیسی در جنگ بینالملل اول بود. فراموش نکنیم که وقتی مری در انگلستان به قدرت رسید و البته به ایذاء غیرکاتولیکها پرداخت، جان ناکس رسالهای نوشت تحت عنوان «اولین نفخ صور علیه دار و دستۀ هیولاوار زنها». همین امروز در بعضی از مناطق و ایالتهای آمریکا، ریاست جمهوری زن برای رأی دهندگان پذیرفتنی نیست. کلیسای کاتولیک همین امروز هم شغل روحانی و کشیش را حرفهای صرفاً مردانه میداند که زنان را در آن راهی نیست، و فراموش نکنیم که حداقل تا دوران نوزایش کلیسا حاکم بر شئونات ملل مغرب زمین بود. پس اگر تاریخ مذکر علت عقب ماندگی است، چگونه این ملتها پیشرفت کردند؟ ژاپن مردسالار چگونه صنعتی شد؟ چگونه است که این کشور امروز یکی از اصلی ترین تولیدکننده های همان ماشینهایی است که براهنی با نفرت از آنها یاد میکند؟ هندوستان چطور؟ ایراد دوم کتاب، باری دلمشغولی براهنی با مسئلۀ غرب زدگی و استعمار است که البته نُرم زمانه بوده. از غرب زدگی آل احمد که تز غرب زدگی را مطرح کرد (خود او وامدار احمد فردید بود) تا آسیا در برابر غربِ شایگان و آنچه خود داشتِ نراقی و سنت گرایی سیدحسین نصر و انجمن حکمت و فلسفه و و و، همه کمابیش یک اندیشه را مطرح میکنند: تمدن غرب منحط و مبتذل است و شرقی را هم با خود به ابتذال کشانده. باید پیشرفت را در خود جست و جو کرد. این تز با حرف های درست و نادرستش، جسته گریخته به تئوری توطئه هم سخت دلبسته است و همه جا رد پای غربی را به عیان و نهان میبیند: از شیعه شدن ایران به دست صفویان تا انقلاب مشروطه و روی کار آمدن پهلوی و ملی شدن نفت و انقلاب بهمن 57. شاید مدافعان تئوری توطئه در جاهایی بیراه نگویند، منتهی ایراد کارشان آنجاست که نقش ما، در مقام سوژه، را مشخص نمیکنند. اگر به راستی همه چیز کار agentهای غربی بوده، پس ما چکاره بودهایم؟ «تاریخ مذکر» را میتوان در زمرۀ کتابهای تاریخ مصرف دار دانست و تازه آن هم با اغماض بسیار. امروز دیگر این کتاب نه برای خوانندۀ اهل فن خواندنی است و نه برای خوانندۀ متفنن، چون نه اطلاعات دست اولی را به خواننده عرضه می کند، نه فکر بدیعی را مطرح میکند و نه از نثری آنچنان درخشان برخوردار است. حتی تز اصلی مطرح شده در کتاب هم بسط و پرورش پیدا نمی کند که آن را شایستۀ تحقیق دانشجویان و رساله نویسان کند. کتابی است محکوم به خاک خوردنِ در قفسههای کتابخانه ها و کتابفروشی ها.
فوقالعاده عالی. رضا براهنی گنگستر ادبیات است. آنقدر قرص و محکم از دیدگاهش دفاع میکند که هیچکس را یارای ایستادن در برابرش نیست؛ نه از روی زور و ظلم، بلکه از روی علم. او همچون میشل فوکو میتواند هرچیزی را در بستر هرچیزی از هر مدخلی بررسی کند. بررسی شعر برای اون همیشه نقطهی شروع یک پژوهش سیاسی-اجتماعی-تاریخی-فلسفیست. البته همیشه با اینکه صرفاً اسم یکی از مقالات را روی کتابش میگذارد مشکل داشتم. این کتاب مملو از مجموعه مقالات مختلف است اما نامش غلطانداز است.
"رازهای سرزمین من"، "آواز کشتگان" ، "آزاده خانم و نویسنده اش یا.."، "اسماعیل"، و ... قصه های براهنی؛ مجموعه ای "از خود نویسی"ست، حتی کتاب های نقدش؛ "قصه نویسی"، "طلا در مس" و ...بشدت خودستایانه اند. قهرمانان قصه ها همه جا نویسنده اند، در لباس قهرمان... دکتر محمود شریفی مثلن، شخصیتی که نویسنده آرزو می کرده باشد؛ من یک معلم، نویسنده یا یک شاعر ساده نیستم! حرف، همه جا، همین است! زندان رفتن من رکن اساسی انقلاب ایران بوده، همه ی انقلابیون از چپ و راست، از تفکرات و رفتار من ملهم بوده اند، تمامی دانشگاه و جریان روشنفکری با من مخالف بوده و من آذربایجانی زبان فارسی را برای انتقام، فرا گرفتم و به آن می نویسم تا به همه ی فارسی زبانان بگویم که از آنها یک سر و گردن بالاترم و... وصف در توصیف،گاه درازگویی، گاه توضیح واضحات برای تفهیم نه، تحمیل به خواننده.. با زبانی مغشوش و دبستانی، از دهان شخصیت هایی که گاه چنان یک بعدی اند که حوصله ات را سر می برند... همه چیز در خدمت این که گفته شود "من" هستم، بوده ام، یک سر و گردن از همه بالاتر، و برتر. سراسر یک رمان، قهرمان از سوی دانای کل (نویسنده) هدایت می شود، شخصیت زنی هم هست، سایه ی قهرمان. شخصیت های جنبی، بی حضور قهرمان هیچ اند، سیاهی لشگر اند و قهرمان، فتوکپی تصویری که نویسنده از خود می سازد؛ هوشمند، همه دان، همه فهم؛ "دانای کل"! با این همه سرهنگی که سرهنگ نیست، آمریکایی که آمریکایی نیست، و حتی ترکی که ترک نیست... یادداشت های بلند و دراز مترجم برای نویسنده، یادداشت های "بلتیمور" در مورد محاکمه و زن سرهنگ جزایری و کنار استخر و... حسین مترجم، حسین میرزا، قهرمان (نویسنده)، کسی که از اعماق همه ی بدبختی های موجود بشر، در ناممکنی در حد محال، غوطه می خورد و ازهیچ هیچ، خود را تا "همه چیز" بالا می کشد، می شود پیامبر، با ذکاوت و نبوغی چون دانشمندان، حتی صدای قرآن خواندنش شنونده را منقلب می کند. نظر کرده، با امام در راه مسجد کبود ملاقات می کند و... به خدا می رسد، و می شود رضا براهنی! قهرمانی ساخته ی توهم نویسنده از "من" خود. جایی در قصه، شخصیت ها در گفتگوی درونی غرق می شوند، فلسفه می بافند، و با فلسفه ی رضا براهنی خود را نقد می کنند، به خود ناسزا می گویند، از خود دفاع می کنند، و برای "نویسنده" دسته گل می فرستند. جاهایی این "گفتن از خود" پرسشی می شود در جهت خلاف؛ "آنها خیال می کردند من عالم به کون و مکانم" یا "آیا آنها از من و ذکاوت و هوشم می ترسیدند؟ ولی من یک آدم معمولی ام"! جایی نویسنده در جسم حسین میرزا حلول می کند و تمام داشته هایش، از "تهوع" سارتر تا مجموعه آثار بکت، زندگی امام موسی کاظم، آثار دانته ..را در یادداشت های یک مترجم مستشاری آمریکا در اردبیل، که انگار 180 سال ازعمر 38 ساله اش را در زندان گذرانده، می ریزد، و حسین میرزا نقش رضا براهنی بعد از انقلاب را بازی می کند، در مورد انقلاب و بعد از انقلاب و سال های آینده، پیش بینی می کند، خط می دهد، نصیحت می کند، هشدار می دهد و... یا مادر بی سواد حسین، مفسر سیاسی می شود، تجزیه و تحلیل می کند، مادر گورکی می شود، "ننه کوراژ" برشت، به جوان های شهر درس انقلاب می دهد، و در همه ی موارد، نویسنده مانند "سفر مصر" و "چاه به چاه" و ...به جمهوری اسلامی تقرب می جوید. از صفحه ی 494 روزگار 16 ساله ی یک خانواده (یک تاریخ تمام) با ریزه کاری های جشن و گفتگوها و موقعیت ها در یک خواب طولانی روایت می شود، تا برسیم به صفحه ی 517، و بعد، فصل بلندی از یادداشت های حسین میرزا در مورد رستم و تهمینه و سهراب و... یادداشت هایی که بایستی شرح قتل سروان کرازبی باشد! نویسنده برای این همه دانش خداداده، حجت می آورد؛ "من تمام این سال های زندان کتاب خوانده ام، شاهنامه خوانده ام و ما (خواننده) لابد باید دریابد که مترجم (نویسنده) دانته را هم در زندان خوانده، بکت و آنوی و ژنه و سارتر و چه و که ی دیگر را هم... کاش آقای براهنی از یک وایراستار صادق استفاده می کرد، و البته نظراتش را هم گوش می کرد! در مجموعه مقالات، نقد شعر و نقد داستان و...اینجا هم به بخش های طولانی "من سرایی" سرشار از "خودشیفتگی" بر می خوریم، که گاه بکلی با مطلب اصلی بی ارتباط اند. تقریبن دو جلد از سه جلد "طلا در مس" در نقد شعر، و بخش بزرگی از "قصه نویسی" و... توجیه و تعریف از آثار نویسنده، شاعر، منتقد، پژوهشگر، و ...آقای دکتر رضا براهنی است. البته همراه لبخندی خواهند گفت که؛ هیچ کدام از آثارشان را "نفهمیده ام". در مورد "آزاده خانم و نویسنده اش ..."اعتراف می کنم که نفهمیدم؛ یک سری هذیان پشت هم ردیف شده، با چند پشتک و واروی غریب تکنیکی، تا یک "اثر کاملن پیشرو" در سطح جهانی، و شاید هم برتر، به ادبیات فارسی تقدیم شود! رضا براهنی در "نقد" اما، همیشه حرف هایی برای گفتن داشته؛ "طلا در مس" و "قصه نویسی" هنوز هم بخش های خواندنی کم ندارند. طلا در مس نه یک کتاب از پیش برنامه ریزی شده، که مجموعه ای ست از نقدهای مختلف که نویسنده در زمان های مختلف در مورد شعر، یا شاعران، اینجا و آنجا در مطبوعات مختلف دهه ی چهل، عمدتن در مجله ی فردوسی منتشر کرده است. قصه نویسی بهترین اثر رضا براهنی در زمینه ی نقد است، با همان مضامین چاپ اول در 1348 که کتابی جمع و جور بود، و نه چاپ سوم (1362) که سه برابر پروار شده است، و البته برخی مطالب پس از چهار دهه، دیگر کهنه بنظر می رسند. در بخش آخر که ظاهرن در چاپ سوم اضافه شده، و به آثار صادق چوبک اختصاص دارد، با وجودی که براهنی همیشه چوبک را یکی از قصه نویسان خوب معاصر فارسی دانسته، دیگر از آن ارادت خبری نیست، و همان صدای "کوبش" به گوش می رسد؛ بکوبیم، حتی وقتی تحسین می کنیم! خودشیفتگی (نارسیسیسم) و پیوسته از خود گفتن بین نویسندگان ما پدیده ی تازه ای نیست. نزد آقای براهنی اما به حد وفور یافت می شود. "سفر مصر" قرار است شرح سفر کوتاهی باشد اما "من" نویسنده همه جا میان خواننده و مصر ایستاده است... و مصر، و اهرام، و تمدن کهن، و شاعران و نویسندگان حاضر در آن مجمع و... همه ی مصر در سایه ی "من" نویسنده گم و گور می شوند. "سفر مصر" به هجرت موسی (نویسنده) می ماند که قومی را برانگیخت تا "حرکت" کنند و از اضمحلال نجات یابند. بخش دوم کتاب، درباره ی آل احمد، با توجه به تاریخ انتشار، بیشتر به یک پیام "تاریخی" شبیه است از نویسنده به اعوان و انصار جمهوری اسلامی، نوعی تخریب دوستانه ی تصویرکاذبی که از آل احمد وجود داشته، جایی که "خودشیفتگی" به حسادت هم آلوده شده است.
برخلاف سایر نظرات منتشر شده ذیل این کتاب، در نظر من این کتاب کاملا منسجم و موجز نوشته شده و هیچگونه پراکنده گویی در آن صورت نگرفته. اگر خواننده به قضاوت از عنوان کتاب انتظار متنی سراسر از تقابل های زنانه و مردانه را داشته، بحثش جداست. البته که براهنی بعضا نتوانسته با بررسی علمی یا عمیق تری نکاتش را به خدمت گفتمانش درآورد؛ این بدان معنا نیست که کتاب عاری از بینش های زیرکانه و نگاه منتقدانه او در باب تشتت فرهنگی ایران و دلایل متنوع آن است.
این کتاب انسجام نداره موضوع واحدی نداره و فقط پراکندهگویی توش انجام شده مثل یک جلسه دوستانه که انگار از یک مبحث وارد سلسله مباحث دیگه میشی و اصلا موضوع اصلی دیگه فراموش میشه.نکته بعدی درباره این کتاب اینه که مسائلی که مطرح میکنه در زمان خودش مسلما مهم و تلنگری میتونسته باشه برای افراد ولی الان طرح این مسائل آنچنان تلنگری به خواننده مطلب نمیزنه و انسانی که داره تو این زمانه زندگی میکنه اهمیت خیلی از مسائل رو میدونه، در کل کتابی نیست که حرف جدیدی داشته باشه.
از دیدگاه آقای براهنی تاریخ را فقط از منظر نویسندگان مرد نوشته اند و جای خانمها در این باره خیلی نا چیز و یا اصلا وجود ندارد! گرچه ایشان در زمینه های دیگر نیز همین نظر را دارند از جمله در زمینه شعر ادبیات و فرهنگ و اجتماع کتاب جالبی است و کلا از دیدگاه متفاوتی موضوعات مورد بحث را مورد نقد و بررسی قرار میدهد.
رضا براهنی از نظر من، اولا یک منتقد ادبی و ثانیا نویسنده و شاعر است. تاریخ مذکر، گواه این مطلب است. در مقدمهی اثر که بعدا در سال ۶۲ نوشتهشده است چندین بار به تاریخ نگارش اثر که سال ۴۸ است تأکید شدهاست و با این همهحال، خواننده در بسیاری از قسمتهای آن متوجه میشود که بعد از پنجاه سال، مسأله اگر شدیدتر نشده باشد، هنوز همان است که بود. نباید به براهنی خرده گرفت که چرا ده سال قبل از وقوع انقلاب اسلامی، اسلام را مناسب کشورداری خواندهاست؛ به روشنفکران همعصر او نگاه کنید. براهنی جدا از جامعهی خود نبودهاست. آن چه مسلم است، این است که بعد از انقلاب، بخشی از همان روشنفکرها چاه به چاه شدن را دیدند و خودشان را از جریان غلط بیرون کشیدند. اصرار من بر این است که گرچه براهنی در بسیاری از موضوعات از جمله مردسالاری تاریخی و پشت پرده پنهان شدن زن، فساد دانشگاه، هویت شرقی، و سرمایهداری عقاید معقول و درخور توجهی را مطرح کردهاست، آنچه بیشتر از همهی این موضوعات اهمیت دارد، روش انتقاد اوست؛ تاریخ مذکر آیینهی ساختار و نحوهی نگارش نقد ادبی است و توانایی نقد کردن، لازمهی تحرک آدمی است.
زن میتواند متولد کند و مرد نمیتواند. زئوس، شاه خدایان یونان، نسبت به ظرفیت خلاقهی زن آنچنان حسود بود که شایع کرد دخترش آتنا، از پیشانی او، یعنی خود زئوس، به ناگهان بیرون پریدهاست.
پدرسالاری نوعی ایدئولوژی برای تحریف تاریخ به سود پدرسالاری بیشتر است.
وقتی که محبت ساده از انسان، در جامعهای که بر اساس شیئیسازی و از خودبیگانگی گذاشته شده، دریغ شد، انسان از زیر سنگ هم که شده برای خود جانشین محبت پیدا میکند.
نباید کتابهای درسی برای تمام مناطق کشور یکسان باشد؛ باید برای اهالی مناطقی که زبان فارسی، زبان مادریشان نیست، کتابهای درسی از نوعی دیگر نوشته شود؛ در غیر این صورت کتابهای درسی به ضرر اهالی این مناطق است و آنها را نسبت به فارسیزبانان، خود به خود، عقبمانده بار میآورد و آنوقت اهالی محترم تهران، شب و روز، مردم شهرستانها، به ویژه کردها و ترکها و شمالیها را مسخره میکنند که ولش کن بابا، ترکه، رشتیه، سقزیه، که لابد یعنی خره، احمقه، قاطر و استره.
ادای قهرمانهای فیلمهای آمریکایی و انگلیسی و فرانسوی را در آوردیم و کلماتی را که پدرانمان به معشوقههایشان میگفتند، فراموش کردیم.
متأسفانه در شعر عاشقانهی فارسی، زن آنچنان گم و گور، مستتر، مخفی، مخدوش و تیره است، که به نظر میرسد پیکرهی پسر جوانی را با کمی تغییر به مجسمهی مسخشدهی یک زن تبدیل کردهاند.
حیثیت زبان فارسی از طریق تبلیغات سرمایهداری در خطر است. اینک میتوان صدها کلمه و عبارت و جمله را شمرد که کوچکترین مفهومی ندارند و یا به محض ابنکه بشنویم میفهمیم که درست معنای عکس خود را میدهند
وانگهی اگر قرار بر این میشد که به دلیل اشتراکها و یا شباهتهای زبانی، کشوری به دنبال تسخیر کشوری دیگر باشد، شما باید افغانستان و تاجیکستان را اشغال بکنید و فارسیزبانان پاکستان هم باید از شما دعوت کنند که آنها را از یوغ حکومت پاکستان نجات دهید!
باید صدها فرخزاد، در هر زمینه، از سیاست و فرهنگ و اجتماع و علم و حقوق پیدا شوند، تا زن ایرانی از طریق آنان، چهرهای فرهنگی پیدا کند.
به تدریج استاد به بختالنصر بدل میشود و دانشجو فقط برای این درس میخواند که هرچه زودتر از شر دانشگاه خلاص شود، راه دیاری را در پیش بگیرد که استادش چند سال پیشتر در پیش گرفته بود... و یا در احشاء ادارات به اصطلاح صنعتی و در امعاء سرمایهداری نوخواستهی وابسته، به دنبال پول و مقام و زمین و ویلا بگردد.
«آیا بیاعتبار بودن زندگی ایرانی، ناشی از این نبودهاست که بر زندگی او اشخاصی حاکم هستند که هر لحظه حاضرند دست به هزار نوع جنایت بزنند؟»
« [در قیام مشروطه] مردم در راه مبارزه با زوال و انحطاط قیام کردهبودند، داشتند عناصر زوال و انحطاط را از بین میبردند؛ ولی هرگز نمیخواستند، موقعیتهایی را که ممکن بود دوباره کرم زوال و انحطاط را در خود بپروراند، از بین ببرند.»
تجربهی زندگی به من آموخته است که منت آدمهای به ظاهر کوچک ولی در باطن مهربان و بزرگ را بکشم، ولی هرگز گله از روزگار نکنم، حتی اگر روزگار به گندگی روزگار ما باشد. من برای بخت و سرنوشت و قضا و قدر و خوشنامی و بدنامی و گذرا بودن و جاودانی شدن و اباطیلی از این دست حتی تره هم خرد نمیکنم. اعتقاد دارم که جدیتر و حیاتیتر از نفسی که نویسنده میکشد، قضاوت بدون پیشداوری است که فقط در سایهی سرسپردگی به روح عزیز و نجیب خلاقیت و تفکر حاصل میشود. دشمن واقعی نویسندهی امروز ، پیشداوری او دربارهی اشخاص و حوادث و پیشداوری دیگران دربارهی اوست.
براهنی دارد با دلِ پر افکارش را راجع به فرهنگ ایرانی میگوید، مینویسم میگوید چون این کتاب از انسجام نوشته خارج است؛ انگار براهنی برایتان دو ساعت میرود روی منبر و از هر دری سخنی. با اینکه گفتههای براهنی متوهمانه میشوند (توهم توطئه) اما باز هم میشود چیزهایی دید که تنها در نگاه ریزبین و دقیق براهنی ممکن میشود. دوسه بخش اول کتاب بهتر است، بعد کتاب میافتد در سراشیبی و بخش دهم کتاب که طولانیترین بخش هم هست به هیچ دردی نمیخورد، تماما حرف منبریست.