از کنار قبر کمالالملک گذشتم و پا به دورن مقبرهی عطار گذاشتم. به محض ورود، چشمم به سنگنبشتهای کهن افتاد که بر سر مزارِ عطار به حال ایستاده نمایان بود. سنگنبشتهی سیاه و کهن گویی مرا در خود کشید و به ژرفای تاریخ فرو برد. لحظهای حس کردم کسی که در آن گور آرمیده از اجداد من است؛ رگ و ریشهی من است؛ هویت من است؛ خود من است! احساس غنا و نشاط و آرامشی ابدی و مطلق کردم. غرق در این احساس از مقبره بیرون زدم. اردیبهشتماه بود. سبزهها رسته، گلها شکفته، شکوفهها بردمیده و درختان سبزفام سر به آسمان داشتند و مرغان و بلبلان بر فراز آنها از نغمه و آواز غوغایی به پا کرده بودند. زیر سایهی صبحگاهی درختان گام زدم و سر به آسمان زلال و آبی داشتم. وصف آن حال لطیف و نشاط و شکوه آن از توانم خارج است.
دوستانِ گرانقدر، نمیدانم احمد زیدآبادی هدفش از نوشتنِ این کتاب چه بوده است!! در آغاز از این میگوید که از دهاتهایِ سیرجان به تهران آمده و در به در به دنبالِ جای خواب و زندگی بوده... یک پایش در دانشگاه تهران و پای دیگرش در دانشگاه پلی تکنیک بوده است و به دنبال غذاخوری ها و کیفیتِ غذایِ دانشگاه چرخ میزده است!!!! کتاب تبدیل شده به سخن از آموزگارانی که با آنها در دانشگاه واحدِ درسی داشته و به تصورش آنها استادانی بزرگ بوده اند، ولی همین به اصطلاح اساتید نتوانسته اند یک جوانِ بیسواد و جویایِ سیاست و تاریخ را از موهوم پرستی و بیخردی نجات دهند.. عزیزانم، حتماً با اینگونه دانشجویان برخورد داشته اید که با آنکه سوادِ سیاسی و سوادِ تاریخی و فلسفی ندارند؛ جو گیر بوده و در حزبهایِ اسلامی و احزابِ بیخردی فعالیت دارند و در به خاک سپاری این و آن و هرکه گیرشان بی افتد شرکت میکنند تا خودشان را نمایش دهند ... کسانی که در دورانِ تکنولوژی و فناوری و فلسفۀ خرد، کماکان به فکرِ ثابت کردنِ وجودِ خدا به روشِ برهانِ نظم و برهانِ علیت و دیگر مسائلِ پوچ و احمقانه هستند.. احمدِ زیدآبادی از این دسته از موجوداتِ عرب پرست و موهوم گرایست که با چسبیدن به چند عضوِ فعالِ حزبی و مشارکت در مراسمِ قرآنی و نمازِ جمعه، پایش به مقاله و خبرنویسی در روزنامه ها باز شده است... ببینید چه اتفاق ناگواری قرار است برای مغزِ خوانندگانِ بیچاره رُخ دهد!! پاچه خوارِ شریعتیِ بی اصل و ریشه و ملاهایِ مشروعه خواه، قرار است چه نکتۀ مهم و آموزنده ای برایِ نوشتن داشته باشد؟؟ خلاصه حیف از پولی که برایِ خریدِ چرت و پرت نامه هایِ زیدآبادی پرداخت شود و حیف از کاغذ و جوهرِ با ارزش... موهوم پرستی که به قولِ خودش قرار است در مسیرِ عقلانیت گام بردارد!!! دین و مذهب و موهوم پرستی را چه به خرد و عقلانیت!!!؟ مغلطه از این بزرگتر وجود دارد؟؟ آقایِ زیدآبادی، در نوشته هایت بارها از مشروطه و مشروطه خواهان نام بردی... تو نه مشروطه را فهم میکنی و نه دانش و خردِ انسانی را... خاطراتت برایِ کسانی مهم است که مثلِ تو در بینِ حزبِ اسلامی ها و حزبِ بیخردی ها وِل میچرخند و مغزِ دانشجویان بیچاره را همچون مغزِ خویش فاسد و کرم خورده میکنند... تو چه از تاریخ دین و تاریخ ایران و تاریخ سیاسی و مشروطه میدانی؟؟ اگر تو از حقایقِ تاریخی و خواستۀ مشروطه خواهان آگاه بودی که دیگر جیره خواره نظامِ دیکتاتوریِ اسلامی نبودی و زیرِ پرچمشان سینه نمیزدی!!! بیچاره آن مهردادی که در نوشته هایت از او یاد کردی و بابتِ چرت و پرتهایی که در موردِ وجودِ موهوماتی همچون اللهِ اکبر و مذهبت گفتی، وقتِ با ارزشش را به هدر دادی و مغزش را به انگلِ مذهبت آلوده کردی... آنقدر در وجودت شجاعت نمیبینی، زمانی که از مردِ بزرگی همچون رضا خان نام میبری، نامش را بگویی.. آنقدر ترسویی که او را پهلویِ اول خطاب میکنی... خاکِ زیر چکمه هایِ مردی بزرگ و میهن پرست همچون رضاخان که تو او را در چرت و پرت نامه ات، دیکتاتور خطاب میکنی، می ارزد به وجودِ امثال تو و عرب پرستانِ بیخرد و میهن فروش ......... نمیدانم! شاید روح الله خمینی برای تو ریده است که اینگونه برایش سینه میدرانی و هواخواهی میکنی... گویا فراموش کرده ای که تا چند سال پیش التماس میکردی که در سلولِ زندان هایِ این نظامِ موردِ علاقه و اسلامیت، نپوسی... لیاقتِ شما موهوم پرستان، کسانی همچون خمینی و شریعتی هستند که مغزتان را با فاضلاب یکی دانسته و فضولاتشان را در آن تخلیه میکنند --------------------------------------------- امیدوارم این ریویو برایِ شما دوستانِ خردگرا و در جهتِ آشنایی با این چرت و پرت نامه، مفید بوده باشه «پیروز باشید و ایرانی»
کتاب بهتر از جلد اول شروع شد و امیدوار بودم جذابیتی تا انتها داشته باشد، اما به مرور فهمیدم مواردی که در جلد اول باعث ناامیدی از کتاب شد و در جلد دوم هم کم کم به چشم می آید، چیزی خاص کتاب قبلی نبوده و در روش نگارش و روایت و طرزفکر نویسنده وجود دارد
به زبان دیگر، از یک طرف نویسنده جزئیاتی بسیار زیاد و غیرمرتبط در جای جای کتاب بیان می کند که به ذهن خواننده می آید که مانند تکه های پازل هستند و در آینده با مشخص شدن ارتباطات، روایت کامل و جذاب می شود اما این اتفاقی است که هیچوقت نمیفتد و نویسنده انگار فکر می کند آن جزئیات، جذابیتی که برای خودش دارند را برای دیگران هم دارد یا اینکه ما از درون ذهن وی خبر داریم! اما نکته مهمتر، تلاش چندباره از یک سو برای برجسته کردن تفاوتهای خودش با دیگران و از طرف دیگر سطحی و بی ارزش دانستن افکار دیگران است تا جاییکه هرجا حرف از مخالفت و تفاوت فکری خودش با دیگران میزند، میتوان حدس زد که در ادامه قرار است افکار سطحی دیگران را بخوانیم و با نویسنده همراه شویم. در مواردی به صراحت می گوید "هم کلاسی هایم به تدریج پی بردند که افکار متفاوتی در سر دارم. از این رو برخی از محافظه کار ترین آنها دوری را بر دوستی ترجیح دادند" یا "سخنان مهرداد برای جمع تکان دهنده و به نوعی هراس آور بود، اما من بدون آنکه تحت تاثیر قرار گیرم از او پرسیدم که توجه به این نوع کارها چه ضرورتی دارد؟" و در مواردی دیگران را خوار می پندارد مانند این طلبه که "به نظرم هنوز درسش را تا حد شرح امثله هم ادامه نداده بود ولی با اعتماد به نفسی بی نظیر هرچه به ذهنش میرسید بی دریغ بر زبان جاری میکند" غافل از اینکه این نقد برای خودش نیز کاربرد دارد و فراموش کرده که بدون داشتن تخصص و سواد لازم، اینگونه بی پروا دیگران را نقد می کند. در ادامه بجای متفاوت دانستن خود از عبارت "احساس تنهایی" استفاده می کند. مثلا "احساسی از فاصله و بیگانگی و به خود وانهادگی و تنهایی پیدا کردم. با خود اندیشیدم آیا من بیش از اندازه سخت گیرم یا دیگران بیش از حد سهل گیر و بی تفاوت؟ این احساس تنهایی را مدتی بعد در جمع کاملا متفاوتی هم تجربه کردم". که همان حرفها و متفاوت دانستن خود است در لباسی دیگر
در کل، چنین مواجهه ها و تجربه هایی باعث شد تا از ادامه مطالعه منصرف شوم و قبل از رسیدن به نیمه کتاب، برخلاف عادت همیشگی ام از به اتمام رساندن کتاب و اتلاف وقت دست بردارم
جلد دوم هم مثل جلد اول برای من خواندنی بود، حتا شاید بیش از «از سرد و گرم روزگار»، به دلیل اینکه اکثراً در مورد فضا و زندگی دانشجوییه و خب من رو یاد دوران خوش و در عین حال پرمشقت دانشجویی میندازه. نکتۀ دومی که مرا جالب آمد شرح فضای دانشگاه و به ویژه استادانی هست که الان هرکدوم برای خودشون یه پا یَل هستن، ازجمله حسین بشیریه و عباس میلانی، و اینکه اینها در دانشگاهی که به سرعت میرفت به سمت بنیادگرا شدن چه کار کردن و چطور مدارا کردن و پیش رفتن و درنهایت از ایران رفتن خودش وصفی داره. همچنین، شرح افراد دیگه ای نظیر سعیدی سیرجانی، هرچند بسیار مختصره، باز هم دید میده به ما درمورد اینکه تفکر فاشیستی و غیردموکراتیک چطور منجر میشه به اینکه کسی چون سیرجانی دستگیر و بعد کشته بشه. جذابیت سوم کتاب برای من شرح حال و هوا و سالهای جنگ بود و همچنین شرح برخی تصمیمهای مهم مقامات عالیرتبه نظیر خمینی و هاشمی رفسنجانی، و البته همونقدر حضور یه سری مطالب برام جالب بود غیاب یا غیاب نسبی یه سری مطالب دیگه هم برام معنادار بود ازجمله اعدامهای سیاسی دهۀ شصت.
بهرحال خوندن این کتاب جدای از اینکه لذت بخشه از این نظر که داریم یه زندگی نامۀ جالب رو میخونیم، از نظر ارائه دادن یه جور مرور سیاسی و مطبوعاتی و شاید اندکی هم آکادمیک-فرهنگی از دهه های پس از انقلاب جالبه.
در دادن سه ستاره به جلد دوم خاطرات زیدآبادی مردد بودم، در هر حال سه ستاره بیشترین امتیاز از طرف من برای این کتابه! زیدآبادی هم در جلد اول و هم در جلد دوم بسیار به حاشیه میره و روایتهای کماهمیتی رو بدون اینکه به نتیجه خاصی برسند با کوچکترین جزییات بیان میکنه. همون اعتماد به نفس خاص خودش که گویا از ویژگیهاش در بین همکلاسیها، معاشرین و همکارانش است رو در نحوه بازگویی خاطراتش هم داره. هر چقدر خاطرات شاهرخ مسکوب یا نامههای همایون صنعتیزاده به خواهرش برام جذاب بود این کتاب نبود. البته شاید مقایسه «روزها در راه» مسکوب با این کتاب با توجه به تفاوت ویژگیهای شخصیتی مسکوب و زیدآبادی و تجربه و حرفه شون سادهلوحانه باشه.
با همه اینها مطالعه بخشهایی از کتاب خالی از لطف هم نبود مانند توصیف نسبی و محدود دگردیسی نیروها و جناحهای انقلاب در دهه شصت و اوایل دهه هفتاد، یا آشنایی با افراد و نامهای کمتر شنیده شده که ظاهراً انسانهایی وارسته بودند مانند رضا اصفهانی، معاون وزیر کشاورزی در سالهای اول انقلاب. در تعدیل نگاه منفیم به جهاد هم زیدآبادی نقش داشته! :))
۵۰۱ مهرداد از یک سو استدلال میکرد که برای اثبات نظم یک دستگاه باید آنرا با دستگاه دیگری مقایسه کرد؛ درحالیکه عالم وجود دستگاه بدیل دیگری ندارد که بتوان در مقایسه با آن نظمش را ثابت کرد. از سوی دیگر او با انگشت گذاشتن بر بسیاری از بی نظمی های عالم طبیعت دنیای انسانی، چندان نظمی در آنها نمیدید که وجود ناظمی را اثبات کند. در مقابل اما من اصرار داشتم که صرف بقا و تداوم هستی نشان از نظمی کلان دارد و بدون آن کیهان باید متلاشی میشد.
در انتهای بحث، حرف مهرداد این بود که من برخلاف ادعایم راههای بهتری برای اثبات وجود خدا سراغ ندارم و سخن من هم این بود که اگر او از طریق نوعی شهود و اشراق حضور خدا را حس نکند احضار ارواح نیز به او در این جهت کمکی نخواهد کرد
راستش من این کتاب رو از سرد و گرم روزگار کمتر دوست داشتم. توضیحات بیهوده زیاد داشت. اونقدر که فکر میکردم نفسگیر و هیجانانگیز نبود. البته شاید اگر همین کتاب پنجسال پیش چاپ میشد داستان فرق میکرد... نتیجه اینکه حالا به هرحال خوندنش در دنباله کتاب اول بد نبود. در همین حد واقعا
جلد دوم اتوبیوگرافی احمد زیدآبادی ابدا کیفیت و لطف جلد اول را ندارد. دلیل اصلیاش هم - به نظر من - شتابزدگی شدید در نوشتن و چاپ جلد دوم بوده که به وضوح در سطور کتاب، مشخص و محسوس است. روایت زیدآبادی - بهعنوان یکی از بهترین خبرنگاران ایرانی - از آن سالهای پراتفاق بعضا خواندنی و جالب است اما از اتفاقات مهم - مثل فوت آیتالله خمینی و جنگ - چنان سردستی و با عجله عبور میکنیم که حق مطلب ادا نمیشود و بالعکس، روی برخی جزئیات بیاهمیت (مثلا مالکیت و وضعیت خانهی فلان کسک یا امثاله) طوری وقت صرف میشود که خواننده تعجب میکند و با خودش میگوید چرا باید برای خواندن اینها وقت صرف کنم؟ خلاصه اینکه کاش این کتاب هم کیفیت جلد اول خاطرات آقای زیدآبادی را داشت و چنین شتابزده زیر چاپ نمیرفت. جای خالی ویراستار حرفهای (ادیتور) آثار تالیفی، اینجور جاهاست که احساس میشود
آشنا میکنه خواننده ی کتاب رو با رویه ها و افراد شاخص دوران دهه ۶۰ و اوایل دهه ۷۰. از این جهت بسیار خوب بود. عاری از زبان طنز نبود و در زمان شاید خسته شدن و دلزدگی از روایت، طعن و طنزی هم به کار رفته که جایگیری خوبی توی روایت داره به نظرم. و اینکه دم نشر نی گرم که تو این گرانی کتاب با توجه به ۲۷۰ صفحه حجم کتاب، قیمت رو زیر قیمت های رایج هم تعیین کرده که خب عالیه
یک نفس کتاب رو خوندم.برای من حتی از کتاب اولشون هم جذابتر بود. کتاب با احتیاط زیرکانه ی فراوانی درک خوبی از جامعه سیاسی اون دوران به خواننده میده.تعدادی اسامی برام آشنا بود .خیلی اسامی رو سرچ کردم تا از احوالشون باخبر بشم. واقعا لقب شرف اهل قلم برازنده این مرد نجیب هست. بیصبرانه منتظر انتشار جلد سوم هستم.
من روایت نخست زیدآبادی را در کتاب از سرد و گرم روزگار به شدت دوست داشتم و این بیشتر به خاطر حکایت زندگی سخت و محرومیتی است که در کودکی و نوجوانی از سر گذرونده، داستانی که نه منحصر به اوست و نه منحصر به زمان های دور بلکه همیشه بوده و هنوز هم ادامه داره و کمتر ازش میشنویم و تجربه ای نداریم. این موقعیت ها با همه نامطلوبیشون می تونن انسانهای قوی و بزرگ بسازند. شاید به همین دلیل اون حس و حال رو در مورد کتاب دوم نداشتم ، با این حال روایت معرکه ها و جریان های سیاسی زمانی که ماها هنوز عقلرس نشده بودیم خالی از لطف نبود. گرچه اینها روایتهای یک نفره و نباید بیش از چیزی که هست ازشون انتظار داشت. با این حال قلم روان زید آبادی و صداقت گفتارش انگیزه لازم رو برای خوندن فراهم می کنه . احتمالا اگر این روایت ها ادامه ای هم داشته باشه اون رو خواهم خوند.
من از انشا و سادهنویسی احمد زیدآبادی بسیار لذت میبرم و نگاهش به وقایع و اتفاقات اطراف را دوست دارم.
این کتاب مانند قسمت اول (از سرد و گرم روزگار) در ترسیم فضای دهه ۶۰ و اوایل دهه ۷۰ شمسی برای من بسیار سودمند و قلم زیدآبادی به فهم زندگی دانشجویی او در شهر تهران بسیار کمک کرد.
"برای من دورهای از آوارگی شروع شد. به واقع هر شب را در گوشهای اتراق میکردم. مسجد کوی دانشگاه تهران، مسجد خوابگاه دانشگاه صنعتی شریف در خیابان زنجان، و مهمانی پیش دانشجویان آشنا در خانههای کرایهای و یا خوابگاههای دانشجویی از جمله جاهایی بود که شبها را در آن جا سپری میکردم. یک روز مجید رضایی را که در رشته پزشکی دانشگاه تهران پذیرفته شده بود، در محیط دانشگاه دیدم که سخت آشفته حال و نگران به نظر میرسید. گفت خوابگاه به او ندادهاند و جایی برای مطالعه حجم عظیم درسهایش ندارد. او پیشنهاد داد که اتاقی دو نفره را در یک جای آبرومند مثل هتل با هم اجاره کنیم تا بلکه بتوانیم به درس و مشقمان برسیم. به او توضیح دادم که تمام پول همراهم کفاف کرایه یک شب هتل را هم نمیدهد، وگرنه چه پیشنهادی بهتر از این! درحقیقت، تمام پول همراهم برای یک ترم حدود پانصد تومان بود که بخشی از آن را هم هزینه مسافرخانههای میدان توپخانه و چهارراه سیروس و میدان راه آهن کرده بودم. به مجید پیشنهاد کردم که آن شب با هم به مسجد خوابگاه دانشگاه صنعتی برویم، چون جایی گرم و کموبیش خلوت است. مجید در آن جا توانست چند ساعتی درس بخواند و این خود روحیهاش را بهتر کرد. چند روز بعد به مجید رضایی در پارک هتل در خیابان حافظ، که به صورت خوابگاه درآمده بود، جا دادند و خیالش از این جهت راحت شد. محسن برهان هم که در رشته مکانیک دانشکده فنی قبول شده بود، بدون خوابگاه به سر میبرد. او البته خویشان نزدیک و پولداری در تهران داشت، اما ترجیح میداد که جایی را کرایه کند. در همان زمان یکی از همشهریهایمان به نام مصطفی شهیدی، که در تهران ساکن بود، اتاقی را در پشتبام خانهای کلنگی در نزدیکی خیابان جمالزاده کرایه کرده بود و محسن اغلب به آن جا میرفت. من هم چند شبی مهمان آنها شدم. در آن جا محسن به من پیشنهاد داد که به اتفاق هم در همان حدود اتاقی را کرایه کنیم. همان عذری را که برای مجید رضایی آورده بودم، در پاسخ به پیشنهاد محسن برهان تکرار کردم. او سرانجام با دو هم کلاس اصفهانیاش اتاقی در همان محله اجاره کرد. دو دانشجوی اصفهانی اصرار داشتند که دو روز آخر هفته را که به اصفهان میرفتند کرایه ندهند! محسن البته خود را زرنگتر از آن میدانست که تسلیم این قبیل درخواستها شود."
از سرد و گرم روزگار و بهار زندگی در زمستان تهران، دو جلد از زندگینامه خودنوشت احمد زیدآبادی که نشر نی آنها را منتشر کرده است. هر دوی آنها، کتابهای پرکشش و تاثیرگذاری هستند که از خواندنشان، هم لذت بردم و هم متاثر شدم. ضمن آنکه زندگی پرمشقت شرف اهل قلم در کودکی، نوجوانی و اوایل جوانی، صبر و استقامت او در برابر ناملایمات زندگی و طبع بلندش در برابر سختیها و چالشها، آموختنی هم هست. نوع نگاه زیدآبادی به مسائل و وقایع و دستهبندیهای آن سالها نیز جالب و خواندنی است. فصلهای انتهایی جلد نخست و همچنین، کل جلد دوم را به واسطه اشاره نویسنده به فضای حاکم بر کشور در سالهای نخست انقلاب، تاثیر روابط میان دستههای سیاسی بر زندگی مردم عادی و برخی وقایع و چالشهای سیاسی و اجتماعی دهه ۶۰، بیشتر دوست داشتم. توصیه میکنم خواندنشان را در برنامه خود بگنجانید. جلد سوم زندگینامه زیدآبادی هم به قلم خود او در راه است و من به شدت، منتظرش هستم.
کتاب را به توصیه یکی از دوستان خواندم و حاشیه نویسیهای همان دوست کتاب را جذاب کرده بود. روایت متفاوتی است از تاریخ معاصر ولی متاسفانه به نظرم مسائل خوب بیان نشده و پرشهای مختلفی دارد که از انسجام آن کاسته، نمیدانم این موضوع ناشی از تمایل به عدم افزایش حجم کتاب بوده یا تواضع نویسنده لیکن در برخی بخشها خسته و گیج کننده است. از اسامی مهمی نام برده میشود و انتظار دارید تا جزئیات بیشتری از انها بیان شود لیکن یک موضوع بی هدف به میان میاید، به عنوان مثال مصاحبه با سلام، افطاری با یزدی، کلاسهای میلانی، جواد لاریجانی و ... . خواندن آن در این اوضاع قرنطیه بهتر از نخواندن آن بود بخصوص که در انتها به بهار امید میدهد که شاید تمام ماجرهای امسال را تغییر دهد.
كتاب اول از كتاب دوم جذاب تر بود و به شخصه از خوندن كتاب اول بيشتر لذت بردم. كتاب دوم هم البته نكات جالبي ذاشت ولي نكته اي كه در كتاب دوم واقعا براي من آزاردهنده بود، ياد كردن بيش از حد از افرادي بود كه نامشون شايد يك بار در كل كتاب استفاده ميشد، اما من هر بار فكر ميكردم كه اين شخصيت شايد بعدتر در جاي ديگري از داستان وارد بشه و در طول كتاب مجبور به حفظ حداقل ٢٠٠ اسم از افراد مختلف شدم. بهتر بود به جاي اشاره به تك تك افرادي كه زندگي نويسنده نقش داشتن در پايان كتاب از اون افراد ياد ميشد كه هم تقديري شده باشه هم خواننده اذيت نشه.
این بخش از دوران زندگی روزنامهنگاری که به لحاظ حرفهای و علایق شخصی با او احساس همزادپنداری داشتم، راوی اتفاقات سالهایی است که برای من بسیار جذاب هستند. از این رو کتاب پیش رو را به علاقمندان مطالعهی اطلاعات اجمالی از دههی ۶۰ به قلم اول شخص پیشنهاد میکنم. ناگفته نماند بازگویی آن دسته از برخی تحلیلهای جزیی و اتفاقاتی که نویسنده مستقیما در آنها حضور یا دخالتی نداشت و صرفا جهت نکتهگویی آنها را ذکر کرده بود حوصلهام را سر میبرد.
به نظر بهتر بود کتاب فهرستبندی بشه. به نوعی سرفصلهای جالبی میشد عنوان بشه که ذهن خواننده رو بیشتر با خودش همراه بکنه. نویسنده سعی کرد با جزئینگری در روایت وقایع ضمن ترسیم شرایطی اجتماعی و سیاسیای که قرار داشته، روند تغییراتی که در خودش به وجود اومده را تشریح بکنه، به خصوص حضور در روزنامه اطلاعات و تحصیل دانشگاه که نقش پررنگی را در کتاب داشتند. در حین خواندن کتاب با اسامی آشنایی مواجه میشیم که امروز هرکدام سرنوشت متفاوتی پیدا کردند.
کتاب راجع به تفکرات نویسنده در طول زندگی و بیان تفاوت های فکری شخص نویسنده است. نویسنده به جزییات زیادی در طول نگارش کتاب پرداخته که خیلی از این جزییات بیهوده هستند .
متن میتونست بهتر نوشته بشه .
من این کتاب رو تو نرم افزار طاقچه خوندم اگه شما هم میخواین با هزینه کمتر کتاب رو بخوانید میتونید از لینک زیر استفاده کنید:
کتاب را دوست داشتم. البته نه مانند جلد اول خاطرات. همچنان زبان ساده و شفاف زیدآبادی را تحسین میکنم. به نظرم قویترین بخش کتاب همین است. نکته جذاب دیگر برای من این بود که زیدآبادی، حتی در جوانی، چقدر زندگی را ساده میگرفت! مثلا فکر کرد باید ازدواج کند، پس دنبال دختر خوب گشت!! و چیزهایی مانند این که الان کمتر پیدا میشود.
جلد دوم خاطرات خودنوشت احمد زید آبادی. به نسبت جلد اول ضعیفتر بود به نظر من، ضعیفتر به این معنا که بیشتر تاریخ شفاهی دانشگاه تهران در سالهای جنگ بود تا خاطرات شفاهی خود راوی. نکتهی دیگه اینکه کتاب به شدت به گویاسازی و پانوشتهای توضیحی نیاز داره که متاسفانه حتی یه پانوشت هم نداره این کار
از احمد زیدآبادی با آن نثر روان و ساده انتظار نداشتم متنی آشفته بخوانم. خاطراتش خواندنی است اما پراکنده و گاهی همراه با نکات حاشیهای که از اصل ماجرا دور است. درباره اسمها توضیح نداده احتمالا با این تصور که همه آنها را میشناسند. و در آخر هم واژهنامه ندارد.
شاید از سرد و گرم روزگار کتاب بهتری بود،پرش از بخش ها و اسمهای سیاسی به زندگی شخصی و اسامی عادی هولکی و تا منظم بود و آخر کتاب هم با نوعی دست پاچگی سرهم بندی شده بود،در مجموع بد نبود زید.