Jump to ratings and reviews
Rate this book

داستان همشهری، مهر ۱۳۹۷

Rate this book
فکر می کنم اعجاز زندگی اش چیرگی بر زمان باشد

255 pages, Paperback

First published September 25, 2018

1 person is currently reading
5 people want to read

About the author

همشهری داستان

5 books6 followers

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
2 (18%)
4 stars
6 (54%)
3 stars
2 (18%)
2 stars
1 (9%)
1 star
0 (0%)
Displaying 1 - 5 of 5 reviews
Profile Image for Hadi.
140 reviews116 followers
November 23, 2018
اینکه بعد از چند سال دمخور و پایبند بودن به مجله ای و امید به همیشه بودنش، یکهو ببینی که آخرین شماره اش جلوی رویت باز شده است، آدم را شوکه می کند، مثل شکست تیمِ محبوب در دقیقه ی نود.
اینکه با همه ی این ناراحتی ها این را هم بدانی که این اتفاق فقط به دلیل بی لیاقتی چند نفر پشتِ میز نشین اتفاق افتاده آدم را بیشتر ناراحت می کند.
اینکه دیگر وقتی به دنیای مجلات و روزنامه های این روزهای ایرانِ درمانده نگاه می کنی چیزی جز یاس دلت را پر نمی کند، به غیر از چند نشریه و مجله ی مستقل (البته دچار ممیزی) هرچه دیگر می ماند جیره خوار و وابسته اند، و این ها مجابت می کنند که به آینده بدبین باشی و بترسی از انحطاط و پوچی این سرزمینِ مظلوم.
درست است که داستان همشهری دوباره چاپ می شود ولی تنها چیزی که از آن «داستانِ همشهریِ» عالی مانده، اسم آن است و بقیه به دست نااهلان افتاده.
برای آخرین شماره داستان همشهری، قسمتهایی از متن «زنده ها و زخم ها» به قلم «نسیم مرعشی» را برایتان می نویسم که روایتی است از جانبازان اعصاب و روان اهواز، در این نوشته مرعشی خیلی عالی دارد زشت و سیاه بودن جنگ را نشان می دهد به جای شعارهای همیشگی «شهادت»، «ایثار» و «جنگ خوب و جنگ بد»، به نظرم مرعشی به خوبی توانسته از زبان جانبازان اعصاب روان این را برساند که « جنگ همیشه بد است» :
( عملیات طریق القدس بودم. پل رو رد کردیم. رفتیم سمت عراقی ها. من خوابیدم. وقتی بیدار شدم دیدم هیشکی نیست. همه رفته بودن. من رو بیدار نکرده بودن .... بدترین روز اون روزی بود که با پا رفتم توی توالت. گودال توالت رو ندیده بودم. تا کمرم کثافت شد. همش می گفتم اگه ترکش بخورم یا شهید بشم، می گن این بو می ده، کمکم نمی کنن.... روزی پونزده تا قرص می خورم. زنم آخرش یه پسر برام آورد. ولی پسرم معتاده. افسردست. خانم دکتر، تو می دونی چرا جوونا افسرده می شن؟ چیزی کم ندارن که.... جزیره ی مجنون، این ور شهید، اون ور شهید. مهمات منفجر شدن. مردم له شدن با خاک. پل قطع شده. راه دیگه ای نداری. یکی دستش قطعه یکی گوشش قطعه. شیمیایی می زنن. دود سفید از بمب می آید. بوی سیر و ماهی گندیده می ده. چشمم سوخت. سرم گیج می ره. نقطه می شه. همه ی زمین رو نقطه نقطه می زنن.. سرم ترکش خورد. قرص اعصاب می خورم. شهید شده بودم راحت تر بودم.... ).
Profile Image for Ali.
110 reviews10 followers
Read
November 14, 2018
حیف که تمام شدی. خداحافظ داستان عزیز. مدت‌ها ما را آسوده نگه‌داشتی ز غوغای این جهان
Profile Image for Kowabfi.
55 reviews
November 6, 2018
داستان «از صبر و‌شکیبایی شما متشکریم» رو دوست داشتم .
از روایت‌های مستند هم «قاتلین تصادفی».
فکر میکردم آخرین شماره‌ی داستان باشه اما گویا داره ادامه پیدا میکنه انتشارش؛ منتهی با تحریریه‌ی جدید.
1 review3 followers
December 2, 2018
خداحافظ داستان همشهری
هیچ دوست نداشتم این آخرین شماره دوست داشتنی رو تموم کنم
Profile Image for Bahman Bahman.
Author 3 books245 followers
July 24, 2019
اولین شمارهٔ این ماهنامه با عنوان «ویژه‌نامهٔ داستان» با سردبیری نفیسه مرشدزاده و دبیری مینا فرشید نیک و احسان لطفی به‌ صورت ضمیمهٔ مجلهٔ خردنامه همشهری در تیرماه ۱۳۸۹ منتشر شد. پس از انتشار ۹ شماره، از اردیبهشت‌ماه ۱۳۹۰ مجله با دریافت مجوز مستقل با عنوان داستان انتشار یافت و از آن پس باعنوان «دوره جدید» شماره خورد.
در آذرماه ۱۳۹۲، پس از استعفای مرشدزاده،مینا فرشید نیک سردبیر ماهنامه شد و از دی‌ماه ۱۳۹۲، شمارهٔ مجله با مجموع کردن دو سری ۱ تا ۹ (تیرماه ۸۹ تا اردیبهشت‌ماه ۹۰) و ۱ تا ۳۱ جدید (خردادماه ۹۰ تا دی‌ماه ۹۲)، از «سی‌ و یک دورهٔ جدید» به «پیاپی چهل» تغییر کرد.
در مرداد ماه ۱۳۹۷ آرش صادق‌ بیگی سردبیر مجله شد و شماره های ٩٠ تا ۹۲ به سردبیری وی انتشار یافت.
Displaying 1 - 5 of 5 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.