اینکه بعد از چند سال دمخور و پایبند بودن به مجله ای و امید به همیشه بودنش، یکهو ببینی که آخرین شماره اش جلوی رویت باز شده است، آدم را شوکه می کند، مثل شکست تیمِ محبوب در دقیقه ی نود.
اینکه با همه ی این ناراحتی ها این را هم بدانی که این اتفاق فقط به دلیل بی لیاقتی چند نفر پشتِ میز نشین اتفاق افتاده آدم را بیشتر ناراحت می کند.
اینکه دیگر وقتی به دنیای مجلات و روزنامه های این روزهای ایرانِ درمانده نگاه می کنی چیزی جز یاس دلت را پر نمی کند، به غیر از چند نشریه و مجله ی مستقل (البته دچار ممیزی) هرچه دیگر می ماند جیره خوار و وابسته اند، و این ها مجابت می کنند که به آینده بدبین باشی و بترسی از انحطاط و پوچی این سرزمینِ مظلوم.
درست است که داستان همشهری دوباره چاپ می شود ولی تنها چیزی که از آن «داستانِ همشهریِ» عالی مانده، اسم آن است و بقیه به دست نااهلان افتاده.
برای آخرین شماره داستان همشهری، قسمتهایی از متن «زنده ها و زخم ها» به قلم «نسیم مرعشی» را برایتان می نویسم که روایتی است از جانبازان اعصاب و روان اهواز، در این نوشته مرعشی خیلی عالی دارد زشت و سیاه بودن جنگ را نشان می دهد به جای شعارهای همیشگی «شهادت»، «ایثار» و «جنگ خوب و جنگ بد»، به نظرم مرعشی به خوبی توانسته از زبان جانبازان اعصاب روان این را برساند که « جنگ همیشه بد است» :
( عملیات طریق القدس بودم. پل رو رد کردیم. رفتیم سمت عراقی ها. من خوابیدم. وقتی بیدار شدم دیدم هیشکی نیست. همه رفته بودن. من رو بیدار نکرده بودن .... بدترین روز اون روزی بود که با پا رفتم توی توالت. گودال توالت رو ندیده بودم. تا کمرم کثافت شد. همش می گفتم اگه ترکش بخورم یا شهید بشم، می گن این بو می ده، کمکم نمی کنن.... روزی پونزده تا قرص می خورم. زنم آخرش یه پسر برام آورد. ولی پسرم معتاده. افسردست. خانم دکتر، تو می دونی چرا جوونا افسرده می شن؟ چیزی کم ندارن که.... جزیره ی مجنون، این ور شهید، اون ور شهید. مهمات منفجر شدن. مردم له شدن با خاک. پل قطع شده. راه دیگه ای نداری. یکی دستش قطعه یکی گوشش قطعه. شیمیایی می زنن. دود سفید از بمب می آید. بوی سیر و ماهی گندیده می ده. چشمم سوخت. سرم گیج می ره. نقطه می شه. همه ی زمین رو نقطه نقطه می زنن.. سرم ترکش خورد. قرص اعصاب می خورم. شهید شده بودم راحت تر بودم.... ).