کتابِ «یک روایتِ غیرسیاسی از یک اتفاقِ سیاسی: انتخاباتِ ۹۶» یک روایت است از پرسهزنی معین فرخی در روزهای انتخاباتِ ریاستجمهوری در سالِ ۱۳۹۶. او که سابقهی داستاننویسی و ترجمه در حوزهی ادبیات غیرداستانی را نیز در کارنامهی خود دارد، در دورانِ انتخابات و به عنوانِ ناظری عادی واردِ ستادهای انتخاباتی و میتینگهای نامزدها شد و سعی کرد تا به گزارشی برسد از چیدمان نیروها و باورها و طرفداران این گروهها در آن هفتههای ملتهب. فرخی در این کتاب تلاش کرده به ترسیمِ وضعیتِ متلاطمِ گروههای سیاسی در آن انتخابات نزدیک شود، و مهمتر اینکه اثری بنویسد دربارهی برخوردِ انسان با مفهومِ انتخابات و رقبا، اثری که با گذشتِ زمان کهنه نشود و تکنگاری جذابی باشد از آن روزها. او در جستوجوی مفهومِ این نگاهِ جمعی است که در برههی مذکور شکل گرفت و بعد بهسرعت ناپدید شد...
کتاب مشتمل است بر توصیف جو و شعارهای سه ستاد انتخاباتیِ سال ۹۶. در بعضی فصول هم تحلیلی از رفتار مردم یا سیاستمدارن ارائه میشود. حالا که نارضایتی از روحانی بالا گرفته، خواندنش تلنگری است که «آن بازی» دوباره تکرار نشود؛ همانطور که خود نویسنده و کتاب هم در بازیِ سابق غرق بودند.
من در سخنرانیها و خیابانگردیهای انتخاباتی شرکت نمیکنم (و آن سال هم نکردم)، صرفا چون معتقد بودم برای تحلیل، باید «فاصله» داشت. رفتن به خیابان، دلیل بر دیدن مردمِ «واقعی» نیست. همانطور که خواندن کتاب لزوما در مجاز و تخیل زندگی کردن نیست و میتواند واقعیت را بهتر نمایان کند. اما معین فرخی --خصوصا در فصول آخر--، هیجانِ ستادیاش را در نثر و تفسیرش بروز میدهد. مثلاً «تیکه»هایی را که روحانی در آخرین مناظره به رقبا میانداخت، توجیه میکند و شجاعت میخواند (و من یک بار نوشته بودم که این «بیاخلاقیِ» مناظره، علامت خطرِ همین عدم پاسخگویی فعلی دولت بود که ما درنیافتیم). در فصلی هم (که بهترین بخش کتاب است، چون از جنس نویسنده است)، فرخی تاریخچهی فضای مجازی و وبلاگنویسی در ایران را مختصراً تعریف میکند تا برسد به اینکه چرا فضای مجازی برای بعضی کاندیداها کار نکردند. و اما همهی اینها باعث میشود که تحلیلها از حرفهای خودمان (که رسانهها حقیقت را میپوشانند و جنگ خیر و شر در انتخابات راه میافتد) فراتر نرود. بهرحال از کتابی با چنین عنوانی انتظار میرود که گوشهچشمی به فلسفه یا علوم سیاسی داشته باشد که این کتاب از آن سترون بود.
همچنین، و مهمتر، فرخی انتخابات ۹۶ را سیل خروشانی میداند (میدانست؟) که روحانی و بقیه لزوما با نقشهی قبلی همهی حرکاتشان را انجام نمیدادند، بلکه روند قضایا بود که به تصمیمات آنها شکل داد (مثل دیدار از معدن یورک و «خودمانی» حرفزدن با مردم در ورزشگاه). اگر بخواهیم منظورمان از تغییر روند را بیان کنیم، خب واقعا چنین اتفاقی رخ نداد. همانطور که در انتخابات قبلی هم چنین نشد. بقول مراد فرهادپور، شاید تنها باری که انتخابات، جامعه را سیاسی کرد (و بقول فرخی از سطح دربی بالاتر رفت)، انتخابات ۸۸ بود. جایی که «رخدادِ» بدیویی باعث شد مردی که قبلاً نخستوزیر بود، حالا ده سال باشد که حصر را به کوتاهآمدن از «حق مردم» ترجیح دهد.
یکی از دوستام بهم این کتاب رو پیشنهاد داد بخونم چون یک روایت جامعه شناسی گونه است از انتخابات، راستش داستان خیلی برام تکراری و عادی بود ، چیز جذابی توش نبود که بخوام بگم وایی این اتفاق افتاد خیلی هیجان انگیز بود، نویسنده به عنوان ناظر انتخاباتی میره به ستاد های نامزد ها، در سال ۹۶، احساس میکنم همه بدونیم داستان های پشت پرده چی بوده و تعریف کردن دوباره اون ها هیچ چیزی به من اضافه نکرد.
اگر نگاهم به متنِ فرخی را جدا کنم از دیدگاهی که درباره ی کارناوالِ تکراری، با شرکتِ لاف زنانِ دستْ رو شده ی همیشگی دارم، تنها باید درباره ی این بگویم که آیا او توانسته است جُستاری آن چنان دلخواه بنویسد که خواندنش گیرا باشد ؟ باید بنویسم برای من نه! به گمانم اسکلتِ آنچه که از آغاز ساخته بود، و خواندنی هم بود ناگاه فرو می ریزد؛ او قرارداد نوشته اش را در میانه ها به پس، کنار می گذارد و آن گاه که در پایانِ جستارش سرمست می شود از امیدی(که از آغاز هم واهی ست) نشان می دهد نتوانسته است آن چنان هم غیرسیاسی پیش برود و تنها بیننده ای نویسنده باشد. اگرچه جُستارنویسی بیانی از همین سرمستی و سرخوردگی ها هم می تواند باشد. شاید به همان سبب که منِ خواننده نتوانستم احساسم را از میانه های متن به پس، پنهان کنم و اندیشه نکنم که چگونه می شود، هر بار از نو بازی یی را که تو بازنده ی همیشگی اش هستی باور کنی و خیالِ بیهوده ای کنی که در امرِ سیاسی وارد شده ای؟ امری که به خطا خیال می کنیم بودنِ در آن اهمیت دارد! گو اینکه بی اهمیت ترین رُلِ این واریته ی کسل کننده هستیم! او هم نتوانسته است جدا شود از آن دلبستگی یی که ناچارش کرده است به نوشتنِ احساسی درباره ی امرِ نامعقولِ سیاسی. اگر جدا شده بود از آن دلبستگی و نقب می زد به گوشه هایی تاریک تر، حکایت اما دیگر بود. چنین است که جستاری این چنین،کیفیت اش را برای من از دست می دهد ان گاه که می بینم نویسنده حتا شاید نمی داند اساسن چرا و به چه امیدواریْ رشته ها بر مچِ دست تابیده است
«یک روایت غیرسیاسی از یک اتفاق سیاسی» اولین کتابی است که از معین فرخی میخوانم. کتابی که اگر من نوشته بودم عمراً میدادم نشر چشمه با این طراحی جلد ضعیف، فونت بزرگ بیسلیقهای که احتمالاً هدفمندانه سبز چاپ شده و آن شیوهی نازیبای نوشته شدن «نا-داستان» چاپش کند. اما احتمالاً چارهای نداشته چون مگر چند انتشارات بفروش داریم که نانفیکشن (ادبیات غیرداستانی) چاپ کنند؟ راستش فصل اول کتاب مرا حسابی حذب کرد. فرخی خیلی خوب قصهی نوشتن کتاب را میگوید با شخصی کردنش حتی میتواند چند قطره اشکی هم از خوانندهای (که البته با کلمات توانسته پلی به زندگی شخصیاش بزند) بگیرد. اما در ادامه، همه چیز تبدیل به روایت غیرخنثایی میشود که گاهی آدم با خودش میگوید کاش چندان شخصی نمیشد. البته نمیخواهم این موضوع را نادیده بگیرم که از بدشانسی نویسندهست که حالا با گذشت کمی بیش از یک سال از انتخابات این همه اوضاع تغییر کرده و مطلقاً هیچ اثری از آن امید و شور و هیجان یا بدتر محبوبیت حسن روحانی باقی نمانده. حالا کل کتاب تبدیل به یادآوری شده از روزهایی که خیلی دور و غریب و بیخبر به نظر میرسند و همدلی نویسنده با یک سمت انتخابات نه فقط توی ذوق خوانندهی اصولگرا که حتی توی ذوق مای طرفدار روحانی هم میزند. یا شاید همه چیز از شرمی میآید که حالا پیرامون خاطرهی امید داشتن به انتخابات ۹۶ میآید. هرچه که هست، کتاب با وجود عیب داشتن، کتاب بیارزشی نیست. چرا که سالها بعد نیازمندیم (نیازمندند) که به یاد بیاوریم چگونه امید داشتیم، به هیجان میآمدیم و چوبی میشدیم در مسیر خروشان آب. معین فرخی قطعاً نویسندهی خیلی خوبی میشود، همین حالا هم به انتخابهای درستی دارد. اما به نظرم باید مخاطب را بهتر بشناسد و مثلاً برای همین کتاب از خود بپرسد من چه چیزی را دارم به خواننده اضافه میکنم؟
تاریخی که این کتاب رو خوندم دیگه یادم نیست. فکر کنم حدود دو ماه پیش بود و مدام ریویو نوشتن براش رو عقب انداختم. انقدری که دیگه با عذابوجدان میومدم گودریدز و دست و دلم به امتیاز دادن نمیرفت. کتاب رو دوست داشتم. طبق ادعای خودش سعی کرده تا جا داره بیطرفی رو رعایت کنه و فقط یک گزارش از اتفاقات باشه، که شاید برای منی که در جریان و شور و تاب انتخابات بودم در زمان حال جالب نباشه (که بود. موقع توصیف همایش روحانی همونجور موهای تنم سیخ شد که اون روز در ورزشگاه آزادی.) ولی همین گزارش ده سال بیست سال دیگه یه منبع خیلی موثق و قابل اتکا حساب میشه برای کسانی که نبودن این روزها یا برای غیرایرانیها یا هرکسی که به هر دلیلی در جریان وقایع نبوده و حالا میخواد بدونه چه خبر بوده.
"اما اگر سریالها و فیلمها با پیروزی نهایی به هر شکلی که هست تمام میشوند، بازی انتخابات ریاست جمهوری تازه با پیروزی آغاز میشود- اگر اساساً پیروزی در کار باشد- و آن وقت است که «دیگری» معنایش عوض میشود، چون دیگر رقابتی در کار نیست. یعنی جدا از عرصه هیجان و سرگرمی مسائل جدیتری وجود دارند که فقط با مبارزه حل نمیشوند و هرکس که میخواهد رئیس جمهور شود باید به همه اینها فکر کند. باید فکر کند که روزی این نبرد تمام میشود و ممکن است پیروز شود؛ انتخاباتی که قرار بود نمایشدهنده اتحاد در این ملت باشد خودش باعث مرزکشی شده. بعد چه؟ بعدش چه کار باید کرد؟" -صفحه ۳۵
به عادت همیشگیِ شبایی که بیحوصله م، سر زدم به کتابفروشی. کتابای خود آدم، وقتی میرن توی کتابخونه دیگه اونقدر جذاب نیستن نسبت به وقتی که مال خودت نیستن. یه چیزی لازم بود که بتونه مجبورم کنه همون موقع بخونمش، بلکه از کرختی دربیام. حجم کم کتاب و ابعاد شخصی اون انتخابات، جذبم کرد با این که میدونستم قرار نیست با چیزی فراتر از چندتا نوشته وبلاگی روبهرو بشم.
نویسنده در دوراهی انتخاب بین بیطرفی و طرفداری در متن کتاب، گیر کرده و بارها راه عوض میکنه. به نظرم بزرگترین نقطه ضعف کتاب هم همینه. انگار تکلیف نویسنده با خودش مشخص نبوده. اما تقصیری نداره که ظرف دوسال، وضعیت سیاسی به سمتی رفته که هر تعریف و تمجیدی از رئیسجمهور، ما رو خشمگین میکنه. تقصیر نویسنده نیست که ما از خودمون و انتخاب خودمون ناراحتیم.
«روایت» بر خلاف اسم کتاب، چیزی بود که کمبودش حس میشد. هرجایی که روایت پررنگ بود، خواننده رو با خودش میکشید؛ مثل فصل اول. اما هر وقت که نویسنده خواسته بود تحلیلهای شخصی خودش رو به جهان واقع تعمیم بده، چیز درخوری ندیدم.
اصطلاحات خاص نویسنده مثل «گوریده» و اصرار به استفاده از اصطلاحات به زبان اصلی با وجود این که در متن چندان جا نیفتاده بودن، زیاد توی چشم میومد اما میشه به حساب سبک شخصی نویسنده گذاشت.
در نهایت مرور اون انتخابات و «دیگری»سازیای که توی هر انتخاباتی میبینیمش، برای همه ما واجبه. این کتاب هم حال و هوای اون روزا رو خوب به یادمون میاره...
وقتی تو عنوان کتابت دو بار کلمه سیاسی رو تکرار می کنی یعنی داری یه روایت کاملا سیاسی می نویسی. اگر بگی که نه کلمه اول غیرسیاسیه می گم خودتی... و متن سیاسی... تاریخ انقضا داره خب. تاریخ انقضای این کتاب هم همون خرداد تا شهریور 96 بوده. دقیقا همان زمانی که نگاشته شده. الان هر کسی بخونه مطمئنا حالش از خیلی جاهای کتاب بد میشه... خیلی جانبدارانه و سطحی بود.
نویسنده سعی میکند روایتی بدهد از فضای تجمعات انتخاباتی سال ۹۶ و تحلیلی غیرسیاسی ارائه بدهد از رفتارهای سیاسی نامزدهای انتخابات ریاستجمهوری سال ۹۶ و تناقض دو دیدار را در اثرگذاری بر نتایج انتخابات پررنگ میکند؛ دیدار رئیسی با تتلو و دیدار روحانی از معدن یورک.
ایده ی کتاب درخشان بود . اما از بند هفتم یعنی دقیقا جایی که به زعم خود نویسنده ماجرا شخصی شد و کتاب حالت نسبتا بی طرف خودش رو از دست داد، وارد کلی گویی شد.
ادبیات غیرداستانی از نوعی که دوست دارم و نمونهی فارسیاش را ندیده بودم جز یادداشتهای کوتاهی در مجلهی داستان همشهری. منظورم روایتی است که نه خاطره است نه تحلیل علمی، نه تشریح طرز فکری خاص، بلکه مشاهدهی دقیقی است از دریچهی چشم یک فرد ـ که تبعاْ صاحب خاطرات و تحلیلها و طرز فکری است ـ در جستجوی مفهومی مشترک که ما را به هم پیوند دهد.
برای من، احتمالاْ مثل خیلیهای دیگر، انتخابات ۹۶ آخرین (و بیمزهترین) قسمت از سریال مهیج و پرمخاطبی بود که خرداد ۷۶ آغاز شد و ما ملت همزمان بازیگر (گیریم سیاهیلشکر) و تماشاچیاش بودیم. این سریال که سرتاسر پشتصحنهی رویدادی کوتاه و بهغایت کسلکننده بود، شهرهامان را یکپارچه به صحنهی نمایش پرتحرکی تبدیل میکرد و فرصتی استثنایی فراهم میکرد برای تماشا. معین فرخی با اینکه دیر رسیده ـ خودش میگوید خرداد ۷۶ هشتساله بوده ـ همان قسمت آخر را خوب دیده و برخلاف بسیاری از ما (و چهبسا نویسندگان حرفهای) که فقط تماشا کردیم و گذشتیم و گذاشتیم بیمیلی جای شوقمان به نگریستن را بگیرد، مشاهداتش را ثبت کرده.
مشکل کوچکم با کتاب، طبق معمول، این است که ویراسته نیست. رد ویراستار را آنجا میشود گرفت که همهی «رئیسجمهور»ها را کرده «رئیسجمهوری»، اما آنهمه جملهی تودرتوی طولانی و چهبسا نالازم را گذاشته بماند. و میدانم که این بیشتر گناه ناشر است تا ویراستار. اما مشکل بزرگترم، سوای اینکه ترجیح میدادم نویسنده نقش خودش را در بازی انتخابات فاش نکند و بینندهی بیطرف باقی بماند، این است که تصویر آدمهای معمولی فقط از پس دیوار شیشهای شعارها و مناظرهها و ترفندهای تبلیغاتی پیداست. انگار به واسطهی رآیجمعکن کاندیدای مشخصی بودنُ، بین نویسنده و زندگی جاری در کوچه و خیابان سدی کشیده شده که او موفق نمیشود از آن عبور کند. جزئیات جالبی هم البته به چشم میخورد، مثل زنی که بعد از سخنرانی قالیباف میگوید به آنها گفته بودند به جشن مولودی میروند یا وصف حالت چهرهی روحانی در برابر حرفهای معدنچیای که همقطارانش در انفجار معدن مردهاند. اما نگاه راوی بیشتر به وقایع درون ستادهاست و تفاوت حربههای جمع کردن رآی و کارکرد فضای مجازی که خوب هم تحلیلش میکند. از ورای این فیلتر است که او میتواند مردم را ببیند و بگذارد که ما هم ببینیمشان که در این بلبشو کجای زندگیشان ایستادهاند و چطور از پی دردهاشان میروند و چطور به هیجان میآیند و «سوختی آماده برای اهالی قدرت» میشوند.