جعفر قلی، مرد بختیاری، راوی داستانهای کوچک و بزرگ زندگیاش است که آنها را یکی یکی، بدون هیچ ترتیبی به یاد میآورد و هر جور حساب میکند میبیند او را دادهاند به باخت. اگر او گوسفندی دزدیده، از او زندگیاش را دزدیدهاند، هر روز و هر قدم...
فرهاد کشوری اهل خوزستان، از نویسندگان باسابقهٔ داستان و رمان ایرانیست که آثار فراوانی از او به چاپ رسیده است. رمان «مردگان جزیرهٔ موریس» در دورهٔ سیزدهم و چهاردهم جشنوارهٔ مهرگان ادب بهعنوان رمان برگزیده انتخاب شد. همچنین نام او در دو دوره وارد فهرست کاندیدای نهایی جایزهٔ هوشنگ گلشیری شده است. استفاده از فضاهای رئال و در بعضی موارد حادثهای، همچنین خلق روایتهای بدیع و بکر از مؤلفههای بارز داستاننویسی این نویسندهٔ باسابقه است.
جعفرقلی از اهالی ایلات ایران قاب عکس پسرش به دست گرفته و در حال درد و دل و بازگویی خاطرات زندگی بسیار غم انگیزشه. از زجرهایی که کشیده و تحقیرهایی که شده میگه.تو این گفتنها روایت خطی نیست و ناگهان اون چیزی که داره تعریف میکنه تغییر میکنه.اما پیوستگی خوبی داره و این مساله مخاطب رو اذیت نمیکنه.با توجه به جغرافیا و اقلیم خاصی که داستان داشت روایت میشد، منتهی لغات بومی زیادی در کتاب نبود و کر مطالعه رو سخت نمیکرد. درسته از غم و سختیهای تمام نشدنی زندگی داشت میگفت،لیکن روایتش به خوبی من مخاطب رو با خودش همراه کرد.جعفرقلی درسته این پرسش که : «کی ما را داد به باخت؟کی ما رو فروخت به پول سیاه؟ تو را به سلطان ابراهیم کی بوده؟» رهاش نمیکنه و به دنبال پاسخی برای اون میگرده ، اما شاید بهتر باشه کمی هم به خودش و ظلم پذیریاش و عدم طغیانش نسبت به این همه ظلم و سنتها هم اشاره کنه.
اثر بسیار محترم و خواندنیای برام بود.یک داستان بلند 95 صفحه ای که از ابتدا تا آخر مجذوبش شدم و با توجه به اینکه از این نویسنده چیزی تا به حال نخوانده بودم، از خواندنش راضی و خرسندم..به گمانم از اون دسته از کتابهای مهجور مانده و گم شده در لا به لای تبلیغات گسترده اینستاگرامی و فضای مجازی است و من وقتی اثری با چنین ویژگیهایی پیدا میکنم یه لذت دیگری از مطالعه میبرم.
بعضی کتابها هستن که خیلی ساده و متواضع و سر به زیر شروع میشن و همینطوری هم جلو میرن و جلو میرن و جلو میرن و بعد تموم میشن. و تو یهو میبینی یه کارهای عظیمی باهات کردن و یه جور بزرگی تکونت دادن. شاید یه اسم کوتاه واسه این جور نوشته ها سهل ممتنع باشه. که خب اگه باشه، این داستان بلند یه سهل ممتنع شگفت انگیز بود برای من. یه روایت خیلی خیلی خیلی خیلی غم انگیز از زندگی بختیاری ها و روستایی های ایران. زبانش در عین حال که بسیار ساده بود، بسیار هم زیبا و کار شده و متفاوت بود. چگونگی پیشرفت پیرنگ در عین حال که خیلی ساده بود، روایت های مختلف رو به صورت موازی و خیلی هنرمندونه کنار هم گذاشته بود. شخصیت ها بدجوری به یاد ماندنی هستن (مخصوصن شخصیت دالو، پیرزنی که احتمالن تصویر روی جلد هم داره او رو نشون میده) و اتفاقات و رخدادها به شدت تکان دهنده هستن.
خلاصۀ کاملا ساده شدۀ داستان همراه با خطر مرگبار لو رفتن داستان:
جعفرقلی در پیری نشسته و از خودش میپرسه "کی ما را داد به باخت؟" و بعد گذشتۀ خودش رو به یاد میاره. پدرش برای رفتن به ییلاق مجبور میشه دالو یعنی مادرش رو بذاره در خرفت خونه چون دالو پادرد داره و نمیتونه همراهشون بره. جعفرقلی رو به جرم گوسفند دزدی میگیرن و میکنن تو دز (زندان) و دستش رو تو روغن داغ میسوزونن. برای آدمهای مختلف کار میکنه و پولش رو میخورن. پسرش سیاسی میشه و در آخر ترکش میکنه. و در پایان رمان به یاد میاره که وقتی از ییلاق برگشتن، دالو تو خرفت خونه مرده بود.
آخ که چه روایتی. عجب غمی به جانِ آدم میگذارد. بنشینید پایِ روایتِ جعفرقلی. این مردِ همآغوش با باخت. به راستی که کی جعفرقلی را داد به باخت؟،"کی ما را داد به باخت؟" میگویند بعضیها بازنده به دنیا میآیند. ترسو، بزدل. جعفرقلی از همین قماش است؟ مقصرِ این همه بلای نازلشدهی انسانی چهکسی است؟ جعفرقلی قصهاش را از گوسفند دزدیاش بازگو میکند. شاید جایی در پشت و پسلههای ذهنش آغازِ بر باد رفتنهایش را همین میداند. سه نفر بودهاند. اما از بختِ بد، مصیبت فقط یخهی جعفرقلی را میگیرد. خان حکم میکند بیندازندش در دز. شبهِ غاری ساختگی در دلِ کوه. در جایی که هیچ جنبندهای نمیجنبد. خان بر چه اساسی حکم میکند؟ بهخیالش بنا دارد تخمِ دزدی و غارت را ریشهکن کند؟ آیا در این راه موفق است؟
جعفرقلی به دز گرفتار میشود، در جایی چهار ماه و پنج روز کار میکند اما پولش را نمیدهند. جایی دیگر سه ماه و یازده روز از یک انبار مشتملبر وسایل آنتیک و گرانقیمت پاسبانی میکند اما آنجا هم پولش را بالا میکشند. جز اینها، توسطِ خان آسیبِ جسمی هم میبیند. اما دم نمیزند. چرا خان اینجا یخهی کسی مثل آداوود را نمیگیرد که دستمزدِ کارگرها را میپیچاند؟ جعفرقلی همهی اینها را میفهمد اما دم نمیزند. میفهمد اما میترسد. او حتی میترسد سرِ نوشتهی روی یکتکه کاغذ، آفتابِ روزِ بعد را هم نبیند!
"گفتم: خاب بگو چه نوشته، من که سواد ندارم؟ گفتی: نوشته قاطری در یکی از روستاهای زابل زاییده. گفتم: قاطر زاییده؟ چی میگی؟ گفتی: اینجا نوشته. اشاره کردی به کاغذ و گفتی: هر کس این کاغذ رو ببینه و سی مرتبه از روی آن ننویسد و زیر در سی خانه نیندازد روز بعد آفتاب رو به چشم نمی بیند. گفتم: خاب، حالا من باید چه بکنم؟ گفتی: هیچ. پارهش کن، بندازش دور. تعجب میکنم. مگه میشه؟ من دیده بودمش. اگه نمینوشتم و روز بعد آفتاب را نمیدیدم چه؟ تو اصلاً عین خیالت نبود. راحت گفتی بندازش دور، تو که ندیده بودیش. من دیدم... ...من هم رفتم سراغ هرمز پسر مراد. چندتا شیرینی نعنایی و یه دفتر چهل برگ دادمش تا نوشت. شب هم رفتم و از زیر در سی تا خونه انداختم تو و اومدم با خیال راحت خوابیدم. چه خیال کردی؟"
اما شاید هم نه. شاید همهچیز از آنجا شروع شده است که دالو(مادرِ پدرِ جعفرقلی) را گذاشتن خرفتخانه. پیرزنِ رنجوری که نایِ ییلاق را ندارد. پس سه ماه او را با مقداری آب و نانِ خشک میگذارند و به ییلاق میروند. دالو، این زنِ دوستداشتنی. جعفرقلی لابلای واگویههایش، بارها از او میگوید. چند مرتبهای هم خوابش را میبیند. یکمرتبه از او میخواهد برایش مقداری سمِ جانور تهیه کند و بار دیگر میگوید: "چراغ رو روشن کن".
ممنون از بهزاد صادقی که برای این کتاب ریویو نوشت و به ما معرفی شد . کتاب با قیمت خیلی کم توی فیدیبو موجوده ** از اون کتاباس که تو رو وارد ماجراهاش میکنه و نمیتونی یه لحظه بزاریش زمین . برای من قسمتهایی که به "دالو" مادربزرگ داستان ربط داشت خیلی جالب بود و البته غم انگیز نویسنده خیلی خوب ماجراها رو تعریف میکنه ، ماجراهایی که هرکدوم شخصیت های قابل باوری دارن .ـ من از اینکه جمله های محاوره ای و بختیاری میگه خیلی خوشم اومد اونجاهاشو حتی بلند خوانی میکردم برای خودم . :) پیشنهاد میکنم شماهم بشینید پای حرفای جعفر قلی .
مرد دارد با پسرش، با قاب عکس پسرش، حرف میزند. در خلال حرفها خاطرات دورههای مختلف زندگیش بچگی و بردن دالو به خرفت خانه، کار کردن و خورده شدن پولش، دزدی و زندان کشیدن، اعتراض، مجازات سوزانده شدن دست و ... را درهم و غیر خطی همانطور که به یاد میآورد میگوید. روایت ناامیدی و تنهایی و بی کسی و مظلومیت و پاکی و ناچاری است...